تازه های روانشناسیسلامت

قصه “بره کوچولو و گرگ”

قصه شب “بره کوچولو و گرگ”: یکی بود، یکی نبود. کنار یک رودخانه، توی یک مزرعه، بره کوچولویی که تازه اول بهار به دنیا آمده بود، با مادرش زندگی می کرد.

یک روز بره کوچولو به مادرش گفت:”من دیگر بزرگ شده ام. می روم تا برای خودم جایی پیدا کنم.”
مادرش گفت:”تو خیلی کوچکی! بگذار بهار تمام شود، وقتی بزرگ تر شدی می توانی بروی.”
اما بره کوچولو آن قدر اصرار کرد تا مادرش گفت:”برو!”

بره کوچولو به راه افتاد. رفت و رفت و از مزرعه دور شد. توی جنگل همه جا سبز شده بود و گل های زیادی همه جا روییده بودند. بره کوچولو مشغول بوییدن گل ها بود که یک دفعه دید گرگ بزرگی دارد به طرف او می آید. ترسید، دوید و دوید.

به مردی رسید. مرد یک بار کاه روی الاغش داشت. بره کوچولو به مرد گفت:”این کاهها را به من بده. با آنها برای خودم خانه ای میسازم. آن وقت گرگ نمی تواند توی آن خانه بیاید و مرا بخورد. در عوض سال دیگر، وقتی که بهار شد و بزرگ شدم به تو شیر میدهم.” مرد کاهها را به بره داد.

بره کوچولو با آن کاهها برای خودش یک خانه ساخت. چند روز گذشت. گرگ گشت و گشت تا خانه بره کوچولو را پیدا کرد. در زد و گفت:”بره کوچولو، در را باز کن! برایت مهمان آمده است.”

بره کوچولو از سوراخ در نگاه کرد. گرگ را دید و گفت:”نه، نه. من هنوز خانه ام را برای مهمان مرتب نکرده ام.”
گرگ گفت: “حالا که تو در را باز نمی کنی، من آن قدر فوت می کنم تا خانه ات خراب شود.” آن وقت فوت کرد و فوت کرد تا خانه بره کوچولو خراب شد. ولی بره کوچولو از در دیگر فرار کرد. بره کوچولو دوید و دوید.

بیشتر بخوانید  تیامین و علایم کمبود آن

تا به مردی رسید که یک بار آجر روی الاغش داشت. بره کوچولو به مرد گفت:”این آجرها را به من بده. با آنها برای خودم خانه ای میسازم. آن وقت گرگ نمی تواند توی آن خانه بیاید و مرا بخورد. در عوض سال دیگر وقتی که بهار آمد و بزرگ شدم به تو شیر میدهم.”
مرد آجرها را به بره داد.

بره کوچولو با آن آجرها برای خودش خانه ای ساخت. چند روز گذشت. گرگ گشت و گشت تا خانه بره کوچولو را پیدا کرد. در زد و گفت:”بره کوچولو، در را باز کن! برایت مهمان آمده است.” بره کوچولو از سوراخ در نگاه کرد. گرگ را دید و گفت:”نه، نه. من هنوز خانه ام را برای مهمان مرتب نکرده ام.”

گرگ گفت:”حالا که در را باز نمی کنی، من آن قدر فوت می کنم تا خانهات خراب شود.” آن وقت فوت کرد و فوت کرد. اما هر چه فوت کرد خانه بره کوچولو خراب نشد.
گرگ گفت:”خانه خوبی برای خودت ساخته ای. در را هم برای من باز نمی کنی. من هم حالا از سوراخ بخاری توی خانه می آیم.”

گرگ روی پشت بام رفت تا از سوراخ بخاری پایین برود. بره کوچولو دوید و دیگ آب جوشی آورد و توی بخاری گذاشت. گرگ از سوراخ بخاری پایین رفت و توی دیگ آب جوش افتاد. دست و پایش سوخت. دوید و از خانه بیرون رفت تا دست و پایش را توی آب رودخانه بگذارد. بره کوچولو در را پشت سر او بست.

گرگ چند روز نتوانست راه برود. دست و پایش خیلی سوخته بود. وقتی هم که توانست راه برود دیگر به سراغ بره کوچولو نرفت برای اینکه فهمیده بود که بره کوچولو خیلی باهوش است و هرگز هیچ گرگی نمی تواند او را بگیرد.

بیشتر بخوانید  صبحانه نخوردن کودکان، راه چاره اش چیست؟

بازنویس : فردوس وزیری
“برگرفته از کتاب “قصه هایی برای خواب کودکان

لینک خبر

برروی تصویر کلیک کنید تا اپلیکیشن برای شما دانلود شود
نمایش بیشتر

علی اکبر

سلام من علی اکبر از شهر سیراف هستم،و این سایت رو برای شهرم که در فضای مجازی به نمایش در بیاد ساختم.امیدوارم از سایتم که همه نمونه مطالب درش هست خوشتون امده باشه و راضی باشید و میخوام که با نظرهاتون منو یاری کنید.برای یافتن مروارید دریاها را جستجو مکن شاید در گریبان خودت باشد.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا
بستن