توجه : برخی مطالب این سایت از سایت های دیگر جمع آوری شده است. در صورت مشاهده مطالب مغایر قوانین جمهوری اسلامی ایران یا عدم رضایت مدیر سایت مطالب کپی شده توسط شماره موجود در بخش تماس با ما به ما اطلاع داده تا مطلب و سایت شما کاملا از لیست و سایت حذف شود.
داستان های معصومینمذهبی

مجموعه اشعار فرهنگ ایثار و شهادت

مجموعه اشعار فرهنگ ایثار و شهادت


فرهنگ شهادت ‌طلبی حافظ مکتب تشیع است و با گذشت بیش از ۱۴۰۰ سال باعث حفظ مکتب تشیع و تشکیل نظام جمهوری اسلامی شده است. فرهنگ ایثار و شهادت تمام شدنی نیست، در طول تاریخ مجاهدان و رزمندگان در صف اول میدان بودند. عصاره فرهنگ ایثار و شهادت از خود گذشتگی و اخلاص و آزاد منشی است. شعر یکی از ابزارهای مهم در ترویج فرهنگ ایثار و شهادت است. در اینجا گزیده ای از اشعار فرهنگ ایثار و شهید و شهادت، از نظر می گذرد.

سفره شهادت

سبکبالان خرامیدند و رفتند

مرا بیچاره نامیدند و رفتند

سواران لحظه ای تمکین نکردند

ترحم بر من مسکین نکردند

سواران از سر نعشم گذشتند

فغان ها کردم اما برنگشتند

اسیر و زخمی و بی دست و پا من

رفیقان این چه سودا بود با من؟

رفیقان رسم همدردی کجا رفت؟

جوانمردان جوانمردی کجا رفت؟

اگر دیر آمدم مجروح بودم

اسیر قبض و بسط روح بودم

در باغ شهادت را نبندید

به ما بیچارگان زانسو نخندید

رفیقانم دعا کردند و رفتند

مرا زخمی رها کردند و رفتند

رها کردند در زندان بمانم

دعا کردند سرگردان بمانم

شهادت نردبان آسمان بود

شهادت آسمان را نردبان بود

چرا برداشتند این نردبان را؟

چرا بستند راه آسمان را؟

مرا پایی به دست نردبان بود

مرا دستی به بام آسمان بود

تو بالا رفته ای من در زمینم

برادر رو سیاهم شرمگینم

مرا اسب سپیدی بود روزی

شهادت را امیدی بود روزی

در این اطراف دوش ای دل تو بودی

نگهبان دیشب ای غافل تو بودی

بگو اسب سپیدم را که دزدید

امیدم را امیدم را که دزدید

مرا اسب چموشی بود روزی

شهادت می فروشی بود روزی

شبی چون باد بر یالش خزیدم

به سوی خانه ساقی دویدم

چهل شب راه را بی وقفه راندم

چهل تسبیح ساقی نامه خواندم

ببین ای دل چقدر این قصر زیباست

گمانم خانه ساقی همین جاست

دلم تا دست بر دامان در زد

دو دستی سنگ شیون را به سر زد

چه درد است این که درفصل اقاقی

به روی عاشقان در بسته ساقی

بر این در وایِ من قفلی لجوج است

بجوش ای اشک هنگام خروج است

در میخانه را گیرم که بستند

کلیدش را چرا یا رب شکستند؟

رها کردند در زندان بمانم

دعا کردند سرگردان بمانم

من آخر طاقت ماندن ندارم

خدایا تاب جان کندن ندارم

دلم تا چند یا رب خسته باشد؟

درِ لطف تو تا کی بسته باشد؟

بیا باز امشب ای دل در بکوبیم

بیا این بار محکم تر بکوبیم

مکوب ای دل به تلخی دست بر دست

در این قصر بلور آخر کسی هست

بکوب ای دل که این جا قصر نور است

بکوب ای دل مرا شرم حضور است

بکوب ای دل که غفار است یارم

من از کوبیدن در شرم دارم

بکوب ای دل که جای شک و ظن نیست

مرا هر چند روی در زدن نیست

کریمان گرچه ستارالعیوبند

گدایانی که محبوبند خوبند

بکوب ای دل مشو نومید از این در

بکوب ای دل هزاران بار دیگر

دلا پیش آی تا داغت بگویم

به گوشت قصه ای شیرین بگویم

برون آیی اگر از حفره ناز

به رویت می گشایم سفره راز

نمی دانم بگویم یا نگویم

دلا بگذار تا حالا نگویم

لطیفا رحمت آور من ضعیفم

قوی تر از من است امشب حریفم

شبی ترک محبت گفته بودم

میان دره شب خفته بودم

دلم در سینه قفلی بود محکم

کلیدش بود در دریاچه غم

امیدم گرد امیدی نمی گشت

شبم دنبال خورشیدی نمی گشت

حبیبم قاصدی از پی فرستاد

پیامی با بلوری می فرستاد

که می دانم تو را شرم حضور است

مشو نومید اینجا قصر نور است

الا ای عاشق اندوهگینم

نمی خواهم تو را غمگین ببینم

اگر آه تو از جنس نیاز است

در باغ شهادت باز باز است

نمی دانم که در سر این چه سوداست

همین اندازه می دانم که زیباست

خداوندا چه درد است این چه درد است

که فولاد دلم را آب کرده است

مرا ای دوست شرم بندگی کشت

چه لطف است این مرا شرمندگی کشت

قادر طهماسبی (فرید)

شهادت

قدم قدم همه جا آمدم به دنبالت

نبوده ام نفسی بی خبر از احوالت

جهان نبود برای تو ساحت پرواز

چه آسمان بلندی است وسعت بالت

چه سال ها که شب قدر در پی ام بودی

و مستجاب شد آخر دعای امسالت

چه طالعی است طلوع تو در میانه خون

درود بر بختت مرحبا به اقبالت

منم؛ شهادت! سودای هر شبت برخیز

بیا بیا که منم قبله گاه آمالت

منم؛ شهادت! رویای هر شبت برخیز

بیا بیا که خودم آمدم به دنبالت

سید علیرضا شفیعی

یاران چو غریبانه رفتند از این خانه

هم سوخته شمع ما هم سوخته پروانه

ای وای که یارانم، گل های بهارانم

رفتند از این خانه، رفتند غریبانه

پرویز بیگی حبیب آبادی

بیا به خانه آلاله ها سری بزنیم

ز داغ با دل خود حرف دیگری بزنیم

 یه یک بنفشه صمیمانه تسلیت گوییم

سری به مجلس سوگ کبوتری بزنیم

قیصر امین پور

در کوله بار غربتم یک دل

از روزهای واپسین مانده است

عباس های تشنه لب رفتند

مشک صداقت بر زمین مانده است

من بودم و او بود و گمنامی

نامش چه بود انگار یادم نیست

بر شانه های سنگی دیوار

نام تو ای عاشق ترین مانده است

علیرضا قزوه

خوشا آنان که جانان می شناسند

طریق عشق و ایمان می شناسند

بسی گفتیم و گفتند از شهیدان

شهیدان را شهیدان می شناسند

علیرضا قزوه

می برم منزل به منزل چون که دار خویش را

تا کجا پایان دهم آغاز کار خویش را

بر طریق عاشقی مُردن نخستین منزل است

می برد بر دوش خود حلاج، دار خویش را

حسین اسرافیلی

ادامه  فریاد فاطمه

این روزها میان شهیدان چه همهمه ست

این انقلاب ادامه فریاد فاطمه ست

از تشنگی چه واهمه، از دشمنان چه باک

وقتی عَلم به دست علمدار علقمه ست

تا گردن معاویه دَه ضربه بیش نیست

اطراف خیمه گاه علی از چه همهمه ست

فرعون هم مقابل موسی کسی نبود

جادوی سامری که فقط یک مجسّمه ست

حکم خدا مگر حکمیّت نیاز داشت

با اشعری بگو که زمان محاکمه ست

فریاد فاطمه ست که پیچیده در جهان

مقصود اگر علی ست شهادت مقدمه ست

 مهدی جهاندار

پرچم انقلاب

سرباز نه، این برادران سردارند

پس این شهدا هنوز لشکر دارند

مردم! رفتند زیر تابوت سه رنگ

تا پرچم انقلاب را بردارند

آرش براری

شهیدان زنده اند

خبرها حاکی از آن است می برّند سرها را

به مادرها کسی آهسته تر گوید خبرها را

نیستان در نیستان می شود شیرینی اش پیدا

ببرّد گر کسی فصل رسیدن نی شکر ها را

شما مرد خطر بودید، ما اهل حذر بودیم

شما رفتید و ما هرگز نداریم این جگرها را

شهیدان زنده اند و مرگ بر مردارها گفتند

گره کن مشت خود را تا بگویم مرگ برها را:

اگر لعن است بر تزویر، اگر مرگ است بر نیرنگ

خدایا ریشه کن کن فتنه ها و فتنه گرها را

کسی که مقصدش دریا و توفان است مقصودش

به دل هرگز نگیرد طعنه های رهگذرها را

چه پنهان، تازگی ها خواب اقیانوس می بینم

قفس تنگ است ای صیّاد، واکن بال و پرها را

 مهدی جهاندار

یاران عاشق

بیا عاشقی را رعایت کنیم

ز یاران عاشق حکایت کنیم

از آنها که خونین سفر کرده اند

سفر بر مدار خطر کرده اند

از آنها که خورشید فریادشان

دمید از گلوی سحر زادشان

غبار تغافل ز جان ها زدود

هشیواری عشق بازان فزود

عزای کهن سال را عید کرد

شب تیره را غرق خورشید کرد

حکایت کنیم از تباری شگفت

که کوبید درهم، حصاری شگفت

از آنها که پیمانه «لا» زدند

دل عاشقی را به دریا زدند

ببین خانقاه شهیدان عشق

صف عارفان غزل خوان عشق

چه جانانه چرخ جنون می زنند

دف عشق با دست خون می زنند

سر عارفان سرفِشان دیدشان

که از خون دل خرقه بخشیدشان

به رقصی که بی پا و سر می کند

چنین نغمه عشق سر می کنند

«هلا منکر جان و جانان ما

بزن زخم انکار بر جان ما

اگر دشنه آذین کنی گرده مان

نبینی تو هرگز دل آزرده مان

بزن زخم، این مرهم عاشق است

که بی زخم مردن غم عاشق است

بیار آتش کینه نمرود وار

خلیلیم! ما را به آتش سپار

که پروانه-در خلسه-طی طریق

به پایان برد با دو بال حریق»

در این عرصه با یار بودن خوش است

به رسم شهیدان سرودن خوش است

بیا در خدا خویش را گم کنیم

به رسم شهیدان تکلم کنیم

مگو سوخت جان من از فرط عشق

خموشی است هان! اولین شرط عشق

بیا اولین شرط را تن دهیم

بیا تن به از خود گذشتن دهیم

ببین لاله هایی که در باغ ماست

خموش اند و فریادشان تا خداست

چو فریاد با حلق جان می کشند

تن از خاک تا لامکان می کشند

سزد عاشقان را در این روزگار

سکوتی از این گونه فریادوار

بیا با گل لاله بیعت کنیم

که آلاله ها را حمایت کنیم

حمایت ز گل ها، گل افشاندن است

هم آواز با باغبان خواندن است

سید حسن حسینی

سر و جان و تن

جاده مانده است و من و این سر باقی مانده

رمقی نیست در این پیکر باقی مانده

نخل ها بی سر و شط از گل و باران خالی

هیچ کس نیست در این سنگر باقی مانده

توئی آن آتش سوزنده خاموش شده

منم این سردی خاکستر باقی مانده

گرچه دست و دل و چشمم همه آوار شده است

باز شرمنده ام از این سر باقی مانده

روزو شب گرم عزاداری شب بوهاییم

من و این باغچه پرپر باقی مانده

شعر طولانی فریاد تو کوتاه شده است

در همین اسب و همین خنجر باقی مانده

پیش کش باد به یک رنگی ات ای پاک ترین

آخرین بیت در این دفتر باقی مانده

تا ابد مردترین باش و علمدار بمان

با توام ای یل نام آور باقی مانده

سعید بیابانکی

لباس سوخته ات

میان خاک، سر از آسمان در آوردیم

چقدر قمری بی آشیان در آوردیم

وجب وجب تن این خاک مرده را کندیم

چقدر خاطره نیمه جان در آوردیم

چقدر چفیه و پوتین و مهر و انگشتر

چقدر آینه و شمعدان در آوردیم

لبان سوخته ات را شبانه از دل خاک

درست موسم خرماپزان در آوردیم

به زیر خاک به خاکستری رضا بودیم

عجیب بود که آتشفشان در آوردیم

به حیرتیم که ای خاک پیر با برکت

چقدر از دل سنگت جوان در آوردیم

چقدر خیره به دنبال ارغوان گشتیم

ز خاک تیره ولی استخوان در آوردیم

برای آنکه بگوییم با شما بودیم

چقدر از خودمان داستان در آوردیم

شما حماسه سرودید و ما به نام شما

فقط ترانه سرودیم، نان در آوردیم

به بازی اش نگرفتند و ما چه بازی ها

برای این سر بی خانمان در آوردیم

و آب های جهان تا از آسیاب افتاد

قلم به دست شدیم و زبان در آوردیم

سعید بیابانکی

دفترچه خاطراتت

و آتش چنان سوخت بال و پرت را

که حتی ندیدیم خاکسترت را

به دنبال دفترچه خاطراتت

دلم گشت هر گوشه سنگرت را

و پیدا نکردم در آن کنج غربت

به جز آخرین صفحه دفترت را؛

همان دستمالی که پیچیده بودی

در آن مُهر و تسبیح و انگشترت را

همان دستمالی که یک روز بستی

به آن زخم بازوی همسنگرت را

همان دستمالی که پولک نشان شد

و پوشید اسرار چشم ترت را

سحرگاه رفتن زدی با لطافت

به پیشانی ام بوسه آخرت را

و با غربتی کهنه تنها نهادی

مرا، آخرین پاره پیکرت را

و تا حال می سوزم از یاد روزی

که تشییع کردم تن بی سرت را

کجا می روی؟ ای مسافر! درنگی

ببر با خودت پاره دیگرت را

محمدکاظم کاظمی

سینه سوخته

تا کی دل من چشم به در داشته باشد؟

ای کاش کسی از تو خبر داشته باشد

آن باد که آغشته به بوی نفس توست

از کوچه ما کاش گذر داشته باشد

هر هفته سر خاک تو می آیم، اما

این خاک اگر قرص قمر داشته باشد

این کیست که خوابیده به جای تو در این خاک؟

از تو خبری چند مگر داشته باشد

خاکستری از آن همه آتش، دل این خاک

از سینه من سوخته تر داشته باشد

آن روز که می بستی بار سفرت را

گفتی به پدر هر که هنر داشته باشد

باید برود هرچه شود گو بشو و باش

بگذار که این جاده خطر داشته باشد

گفتی: نتوان ماند از این بیش، یزیدی است

هر کس که در این معرکه سر داشته باشد

باید بپرد هر که در این پهنه عقاب است

حتی نه اگر بال و نه پر داشته باشد

کوه است دل مرد، ولی کوه، نه هر کوه

آن کوه که آتش به جگر داشته باشد

کوهی که بنوشد، بمکد، شیره خورشید

کوهی که ستاره، که سحر داشته باشد

آن کوه که نایاب ترین معدن دُر اوست

آن کوه که در سینه گهر داشته باشد

کوهی که جوابت بدهد هر چه بگویی

کوهی که در آن نعره اثر داشته باشد

کوهی که عبا باشدش از شعشعه نور

عمامه ای از ابر به سر داشته باشد

آن کوه که یاقوت، که یاقوت شهادت

در دامنه، در کتف و کمر داشته باشد

این تاک که با خون شهیدان شده سیراب

تا چند در آغوش تبر داشته باشد

دردا اگر از خوشه این شاخه سرشار

بیگانه ثمر چیده و بر داشته باشد

باید بروم هر چه شود گو بشو و باش

بگذار که این جاده خطر داشته باشد

عشق است بلای من و من عاشق عشقم

این نیست بلایی که سپر داشته باشد

رفتی و من آن روز نبودم، دل من هم

تا با تو سر سیر و سفر داشته باشد

رفتی و زنت منتظر نو قدمی بود

گفتی به پدر: کاش پسر داشته باشد

گفتی که پس از من چه پسر بود، چه دختر

باید که به خورشید نظر داشته باشد

باید که خودش باشد: آزاده و آزاد

نه زور و نه تزویر و نه زر داشته باشد

اینک پسری از تو یتیم است در اینجا

در حسرت یک شب که پدر داشته باشد

برگرد، سفر طول کشید ای نفس سبز

تا کی دل من چشم به در داشته باشد؟!

مرتضی امیری اسفندقه

مبادا خویشتن را واگذاریم

امام خویش را تنها گذاریم

ز خون هر شهیدی لاله ای رست

مبادا روی لاله پا گذاریم

قیصر امین پور

غنچه سرخ

فصل گل بود و بهار

فصل پر نقش و نگار

باد بی رحم خزان

ناگهان از سر دیوار، پرید

و بر این باغ وزید

بهترین گل ها را

از دل باغچه مدرسه چید

چارگل، چار شهید

همه مدرسه ما غم بود

چار تا غنچه سرخ

در دل باغچه ما کم بود

من به خود می گفتم:

باید این مسئله را حل بکنیم!

حاصل مدرسه منهای چهار

می شود: مدرسه منهای هزار

می شود: مدرسه منهای بهار

باید این مسئله را حل بکنیم

من به دنبال قلم می گشتم

قیصر امین پور

هجده بهار

عاقد دوباره گفت: وکیلم؟ پدر نبود

ای کاش در جهان ره و رسم سفر نبود

گفتند: رفته گُل نه گُلی گُم دلش گرفت

یعنی که از اجازه بابا خبر نبود

هجده بهار منتظرش بود و برنگشت

آن فصل های سرد که بی دردسر نبود

ای کاش نامه، یا خبری، عطر چفیه ای

رویای دخترانه او بیشتر نبود

عکس پدر، مقابل آیینه، شمعدان

آن روز، دور سفره به جز چشم تر نبود

عاقد دوباره گفت: وکیلم؟ دلش شکست

یعنی به قاب عکس امیدی دگر نبود

او گفت: با اجازه بابا بله، بله

مردی که غیر خاطره ای مختصر نبود!

پروانه نجاتی

صندلی چرخدار

خیس از مرور خاطره های بهار بود

ابری که روی صندلی چرخدار بود

ابری که این پیاده رو او را مچاله کرد

روزی پناه خستگی این دیار بود

آن روزها که پای به هر قله می گذاشت

 آن روزها به گُرده طوفان سوار بود

حالا به چشم رهگذران یک غریبه است

حالا چنان کتیبه زیر غبار بود

بین شلوغی جلوی دکّه مکث کرد

دعوا سر محاکمه شهردار بود

آن سوی پشت گاری خود ژست می گرفت

مرد لبوفروش سیاستمدار بود

از جنگ و صلح نسخه که پیچید ادامه داد:

اصرار بر ادامه جنگ انتحار بود

این سو کسی که جزوه کنکور می خرید

در چشمهاش نفرت از او آشکار بود

می خواست که فرار کند از پیاده رو

می خواست و به صندلی خود دچار بود

دستی به چرخ ها زد و سمت غروب رفت

ابری فشرده درصدد انفجار بود

خاموش کرد صاعقه های گلوش را

بغضی که روی صندلی چرخدار بود

ابوالحسن صادقی پناه

شهادت

گل اشکم شبی وا می شد ای کاش

همه دردم مداوا می شد ای کاش

به هر کس قسمتی دادی خدایا!

شهادت قسمت ما می شد ای کاش

علیرضا قزوه

پیکر شهید جوان

هنوز ماتم زن های خون جگر شده را

هنوز داغ پدرهای بی پسر شده را

کسی نبرده ز خاطر کسی نخواهد برد

ز یاد، خاطره باغ شعله ور شده را

کسی نبرده ز خاطر، نه صبح رفتن را

نه عصرهای به دلواپسی به سر شده را

نه آهِ مانده بر آیینه های کهنه شهر

نه داغ های هر آیینه تازه تر شده را

جنازه ها که می آمد هنوز یادم هست

جنازه های جوان، کوچه های تر شده را

نه، این درخت پر از زخم، خم نخواهد شد

خبر برید دو سه شاخه تبر شده را!

محمدمهدی سیار

ای کاش امشبی تو نفس کم نیاوری

بر گونه های «فاطمه» شبنم نیاوری

سوز گلو و خیمه اکسیژن، آه، درد

در خانه شور و حال محرّم نیاوری

امشب شب عروسی محمود و فاطمه است

در سور و سات شادی شان غم نیاوری

در موقع اجازه گرفتن چه خوب بود

این ماسک را درون سالن هم نیاوری

گفتند نامه ای بفرستید، راستی

حیف است یک نوشته فراهم نیاوری

پس دیده بان حفظ حقوق بشر کجاست؟

تا کی به ابروان پُرت خم نیاوری؟

هر شب شهید می شوی از درد، مرد من

ای کاش امشبی تو نفس کم نیاوری

پروانه نجاتی

غربت خورشید

دسته گل ها دسته دسته می روند از یادها

گریه کن، ای آسمان! در مرگ طوفان زادها

سخت گمنامید، اما ای شقایق سیرتان!

کیسه می دوزند با نام شما، شیّادها

با شما هستم که فردا کاسه سرهایتان

خشت می گردد برای عافیت آبادها

غیر تکرار غریبی، هان، چه معنا می کنید؟

غربت خورشید را در آخرین خردادها

با تمام خویش نالیدم چو ابری بی قرار

گفتم: ای باران که می کوبی به طبل بادها!

هان، بکوب اما به آن عاشق ترین عاشق بگو:

زنده ای، ای زنده تر از زندگی! در یادها

مثل دریا ناله سر کن در شب طوفان و موج

هیچ چیز از ما نمی ماند، مگر فریادها

علیرضا قزوه

به خودم تا که آمدم دیدم

پدرم روی دست هایم بود

یک نفر دوربین به دست آمد

آخرین عکس را سیاه انداخت

موشک آرام روی تخت افتاد

زنی از بین چند دست لباس

یونیفرم پلنگی او را

توی ایوان جلوی ماه انداخت

محمدحسین ملکیان

تو همچون غنچه های چیده بودی

که در پرپر شدن خندیده بودی

مگر راز حیات جاودان را

تو از فهمیده ها فهمیده بودی؟

قیصر امین پور

شهیدیّه

مثل گل بدرقه کردیم تنی تنها را

و سپردیم به خاک آن همه خوبی ها را

می نشستیم به دامان تبسم هایش

می گرفت از همه سو حسن سلوکش ما را

نیمه شب ها با دستان بهار انگیزش

آب می داد سحرخیزترین گل ها را

تا خدا قامت بر قامت او می بستیم

می کشانید به آن سوی افق ها ما را

آسمانی تر از آن بود که ما فهمیدیم

جانب خاک نبست آینه بالا را

این «شهیدیّه» پر از لاله و گل خواهد ماند

که در آمیخته هم صحبتی دریا را

زکریا اخلاقی

نوشیدن نورِ ناب، کاری است شگفت

این پرسش را جواب، کاری است شگفت

تو گونه یک شهید را بوسیدی؟

بوسیدن آفتاب کاری است شگفت

قیصر امین پور

دمی با تو

گرچه با کپسول اکسیژن مجابت کرده اند

مادرت می گفت دکترها جوابت کرده اند

مرگ تدریجی است این دردی که داری می کشی

منتها با قرص های خواب، خوابت کرده اند

خواب می بینی که در «سردشتی» و «گیلان غرب»

خواب می بینی که بر آتش کبابت کرده اند

خواب می بینی می آید بوی ترش سیب کال

پس برای آزمایش انتخابت کرده اند

خواب می بینی که مسئولان بنیاد شهید

بر در دروازه های شهر قابت کرده اند

خواب می بینی کنار صحن «بابا یادگار»

بمب ها بر قریه «زرده» اصابت کرده اند

قصر شیرینی که از شیرینی اش چیزی نماند

یا پلی هستی که چون سر پل خرابت کرده اند؟

خوشه خوشه بمب های خوشه ای را چیده ای

باد خاکی با کدامین آتش آبت کرده اند؟

با کدامین آتش ای شمعی که در خود سوختی

قطره قطره در وجود خود مذابت کرده اند

می پری از خواب و می بینی شهید زنده ای

با چه معیاری نمی دانم حسابت کرده اند

اصغر عظیمی مهر

سفر عرش تو خوش باد

کس تماشا نکند منظره زیباتر از این

خاطری را نبود خاطره زیباتر از این

زیر شمشیر شهادت، سحر آن سان وقتی

که نرفتند از این دایره زیباتر از این

نرسد دعوت دلدار فریباتر از آن

نشکفد تلبیه از حنجره زیباتر از این

شاه بازا سفر عرش تو خوش باد، برو!

نرود کس سوی آن کنگره زیباتر از این

رفتی ای نوگل و در باغ غمت خواهد خواند

باز شب تا به سحر زنجره زیباتر از این

خوش قد و قامتی اما به خدا روز طلوع

خواهمت دید در آن منظره زیباتر از این

زکریا اخلاقی

روزهای سرخ

ز جاده های خطر بوی یال می آید

کسی از آن سوی مرز محال می آید

صدای کیست؟ خدایا درست می شنوم؟

دوباره بوی صدای بلال می آید

ز بس فرشته به تشییع لاله آمد و رفت

صدای مبهم برخورد بال می آید

مپرس از دل خود «لاله ها چرا رفتند»

که بوی کافری از این سوال می آید

بیا و راست بگو، چیست مذهبت ای عشق

که خون لاله به چشمت حلال می آید

به لحظه لحظه این روزهای سرخ قسم

که بوی سبزترین فصل سال می آید

قیصر امین پور

اشراق نگاه

شب که روشن می شود آبی ترین فانوس ها

یاد چشمان تو می افتم در اقیانوس ها

با کدامین شعله رقصیدی که حالا سال هاست

بال می گیرند از خاکسترت ققنوس ها

قرن ها بیهوده می گردم نمی یابم تو را

نامی از تو نیست در خمیازه قاموس ها

مهربان من به اشراق نگاه شرقی ات

کی رهایم می کنی از حلقه کابوس ها

کی می آیی که به گلبانگ اذان روشنت

لال خواهد شد زبان خسته ناقوس ها

در مبارک باد یک آدینه می آیی و من

دست برمی دارم از دامان این مأیوس ها

سید حبیب نظاری

طلوع امید

همیشه قافیه قرمز، ردیف، سبز و سفید

سلام کشور من! ای وطن! طلوع امید!

قدم قدم غزلم را ستاره می بندم

مسیر آمدنت را سپیده ای که دمید

چگونه بین غزل ها تو را بگنجانم

به حجم تنگ غزل جا نمی شود خورشید

غروب، رفتن تو، اشک های ما، قرآن

سحر و آمدنت نور شد، به دل تابید

به خون پاک شهیدان تا ابد آباد

اگرچه سخت ولی سر رسید این تبعید

تو آمدی و دوباره زلالی از باران

به خاکی در و دیوار کوچه ها بارید

تو پیر میکده مسلمین تاریخی

و حکم بعد خدایی همیشه جاوید

هدایتی فرد

بوی بهار

دوش یاران خبر سوختنش آوردند

صبح خاکستر خونین تنش آوردند

یا رب این کشته عریان کدامین عرصه است؟

که ز بازار تجرد کفنش آوردند

این گلی بود که از خلوت خوش بوی بهار

بهر پرپر شدن اندر چمنش آوردند

لحظه سرخ اجابت ز شفاخانه وصل

مرهم تازه داغ کهنش آوردند

آن که چون سرو سهی بدرقه شد با گل اشک

اینک از معرکه چون نسترنش آوردند

کلبه عاطفه سرشار شد از بوی عروج

وقتی از مصر بلا پیرهنش آوردند

به سراپرده نورانی قربش بردند

آن که چون شمع در این انجمنش آوردند

زکریا اخلاقی

شهیدان را به نوری ناب شوییم

درون چشمه مهتاب شوییم

شهیدان همچو آب چشمه پا کند

شگفتا آب را با آب شوییم؟

قیصر امین پور

سفرکردگان

چه ببرها که در این کوه ناپدید شدند

چه سروها که در آغوش من شهید شدند

نیامدند سفرکردگان این کوچه

چه چشم های سیاهی به در سفید شدند

در انتظار مرام رفیق های قدیم

هزار مرتبه تقویم ها جدید شدند

هنوز پنجره مان تا خروس خوان باز است

خبر دهید به آنها که ناامید شدند

برآمدند شبی با هزار دست دعا

هزار قفل فرو بسته را کلید شدند

دو واژه از دولبی را کنار هم چیدند

دو بیت ناب سرودند و بوسعید شدند

سیاهی از همه جا روسیاهی از همه سو

خوشا به حال شهیدان که روسفید شدند

سعید بیابانکی

بوی سیب

چون لاله شکفته، صفایی عجیب داشت

مثل شکوفه، رایحه ای دل فریب داشت

وقتی که رفت، مثل شهیدان کربلا

پیراهنی سپید پر از بوی سیب داشت

چشمش پر از طراوت سبز حضور بود

روحی بلند و حال و هوایی غریب داشت

همراه عاشقان شهادت، شب عروج

دست دعا به سنگر اَمّن یُجیب داشت

رفت و به توشه سفر آسمانی اش

تسبیح و مُهر و شانه و قرآن به جیب داشت

خونین کفن به کوی ملاقات دوست رفت

در آرزوی وصل، دل بی شکیب داشت

زکریا اخلاقی

ماه تابان

امشب بیا یک سر به خوابم ماه تابان

حالی بپرس از مادر پیرت پسر جان!

دیگر سراغ از ما نمی گیری، کجایی؟

شاید که یادت رفته قول زیر قرآن

دست تو از وقتی به دست حوریان است

کمتر می افتی یاد این دستان لرزان

تو همنشینی با جوانان بهشتی

لطفی ندارد دیدن ما سالمندان!

شرمنده ام مادر! دلم خیلی گرفته

ناراحت از حرفم نشو، رو برنگردان

پیش سماور رو به رؤیایش نشسته

مادربزرگ پیر من با چشم گریان

چیزی نمی گوید ولی از چشم هایش

می شد بفهمی در اتاقش هست مهمان

دارد برایش چای می ریزد ولی او

مثل همیشه لب نخواهد زد به فنجان

عطر عجیبی خانه را پر کرده شاید

عطر گلی باشد که مانده زیر باران

کاظم بهمنی

قرن حادثه

این قرن، قرن حادثه های حسینی است

بر تارکش طراوت نام خمینی است

این قرن در بسیط زمان گم نمی شود

در تاربست ذهن جهان گم نمی شود

تقویم های زورمداری دگر گذشت

آن روزهای خفت و خواری دگر گذشت

هر سو نگاه می کنی آشوب همت است

انگشت های فتنه به دندان حیرت است

دیگر زمان کرنش و تعظیم ها گذشت

سر برگ های تیره تقویم ها گذشت

افکنده لرزه در دل این قرن نام عشق

از بس نشسته بر دل مردم پیام عشق

ای بارگاه عاطفه، ای زادگاه من

ای اشکِ داغ خیمه زده در نگاه من

«شیراز» ای ستاره شب های خاطرم

ای موج موج آبی دریای خاطرم

شهر غزل، ترانه زیبای کودکی

رویای آسمانی دنیای کودکی

ای شهر من سلام، سلامی چو بوی عشق

چون بوی آشنایی دل، گفت و گوی عشق

ای شهر من دوباره به آغوشت آمدم

تا صحن یادهای فراموشت آمدم

ای شهر من چگونه تو باور نداری ام

بارو ندارمت به خودم واگذاری ام

ای شهر منجمد شده در ناسپاسی ام!

آیا اگر نگاه کنی می شناسی ام!

سیمرغ آسمان تو برگشته از سفر!

ققنوس داستان تو برگشته از سفر!

روزی که رفتم آینه ات بی غبار بود

دشت محبت تو همه شعله زار بود

روزی که رفتم این همه دیوار غم نبود

پشت حصار حادثه این دود و دم نبود

این قصرهای سرزده بر پای ما چیست؟

این شانه های خم شده زیر گناه چیست

بن بست کوچه ها به کجا ختم می شود؟

آیا به سمت آینه ها ختم می شود؟

آن آتشِ گرفته در احساس ها کجاست

دوران عشق بازی عباس ها کجاست

پرواز روی بال غرور فرشتگان؟

باران عشق وقت عبور فرشتگان؟

یعنی گذست در دل طوفان رها شدن

آغشته نگاه زلال خدا شدن؟

عریانی حقیقت پنهان زندگی؟

رزمنده زیستن شب طوفان زندگی؟

یاران آفتابی تو پر کشیده اند

نامردها به روی تو خنجر کشیده اند!

من بوی خاک می دهم ای شهر خسته ام

از غربت غروب تو در خود شکسته ام

این استخوان امانت خاک است شهر من

تعبیری از کرامت خاک است شهر من

امروز تو چقدر از آشوب خالی است

از چشم های عاشق و مرطوب خالی است

دیروز تو پر از هیجان بود و تازگی

جان می گرفت با تپش عشق زندگی

با یک غزل لبالب از احساس می شدیم

طوفان خشم حضرت عباس می شدیم

امروز کوه فاصله می روید از زمین

بر چهره ها نشسته غمی سرکه انگبین

بوی ریا گرفته نفس های کوچه ها

کز کرده عشق کنج قفس های کوچ ها

خود را اسیر زرورق و برق کرده ای

ای شهر خوب من چقدر فرق کرده ای!

هیچ از نگاه پر زدگان یاد می کنی

یا از گلوی صاعقه فریاد می کنی

ای شهر دل شکسته به سوی تو آمدم

پای به گل نشسته به سوی تو آمدم

آغوش واکن ای وطن ای خاک پاک من

بر این پلاک، بر جگر چاک چاک من

شیراز! دست و پا زده در خونت آمده

تابوت عاشقانه مجنونت آمده

با کاروان لاله گل یاس آمده

با بازوی قلم شده عباس آمده

پروانه نجاتی

ما سینه زدیم و بی صدا باریدند

از هر چه که دم زدیم آن ها دیدند

ما مدعیان صف اول بودیم

از آخر مجلس شهدا را چیدند

میلاد عرفان پور

خون سرفه خشک درد بیمارستان

آیینه ای از نبرد بیمارستان

ناگاه صدای شیون شیرزنی

یک خط کشیده مرد بیمارستان

میلاد عرفان پور

آنها هیزم شدند، ما عود شدیم

آنها آتش شدند، ما دود شدیم

رفتند و شدند مردِ مردستان ها

ماندیم و نرانِ ماده اندود شدیم

امید مهدی نژاد

سراب سیراب

وای من که می روید دشنه دشنه خار اینجا

مثل این که می گیرند، ماتم بهار اینجا

جای جای این وادی، از سراب سیراب است

ریشه ریشه می سوزند، بوته های خار اینجا

در جهان بی دردی، از پی چه می گردی؟

وا نمی شود ای دل، عقده ای ز کار اینجا

ناله ای، خروشی نیست، آه شعله جوشی نیست

ما دلی نمی بینیم، گرم و شعله بار اینجا

از من و تو می گیرد فرصت تماشا را

بیعتی که آیینه بسته با غبار اینجا

آتشین دمان رفتند سرفشان و پاکوبان

بعد از این نمی رقصند با طناب دار اینجا

شور سر به داری نیست، شوق پایداری نیست

تا به کی ز دلتنگی، می کشی هوار اینجا؟

التهاب داغی کو؟ لاله ای، چراغی کو؟

تا تو را به رقص آرد عشقِ شعله کار اینجا

ترتب شهیدان را غرق لاله کن، یعنی:

پاره دلی بگذار روی هر مزار اینجا

کورسوی نوری نیست، روشنای طوری نیست

ای کلیم من برخیز! مژده ای بیار اینجا

ای زلال روحانی! چشمه چشمه جاری شو

وِی شکوه بارانی نم نمی ببار اینجا

محمدعلی مجاهدی

سحر سبز ظهور

دامن سبز قبایش به کفم باید و نیست

پیش پایش گل اشک شعفم باید و نیست

هر شب از ذکر دل انگیز و خوشش تا دم صبح

سینه ای هم نفس چنگ و دفم باید و نیست

من که با فطرت مشتاق اویس آمده ام

عشق بازی و سلوک سلفم باید و نیست

هر شب و روز بسان سحر سبز ظهور

جلوه غیبی اش از هر طرفم باید و نیست

عاشقان رخ خوبش به تمنا رفتند

جا در این قافله در صدر صفم باید و نیست

در بیابان بلاخیز و خطر جوش طلب

گوش دل بر جرس لاتخفم باید و نیست

هر دم از ذوق شهادت به رکابش، شوقی

چون شهیدان بیابان طفم باید و نیست

زکریا اخلاقی

گل های سرخ پیرهنت

بعد سی سال بغض و دلتنگی

روی شانه نشانه ات آمد

آن همه اشک شوق علت داشت

نامه عاشقانه ات آمد

حرف هایت به رنگ آبی بود

توی قلبم چه انقلابی بود

چفیه ات بوی آسمان می داد

لحظه ای که ترانه ات آمد

رشد کردند در جوار تنت

شاخه گل های سرخ پیرهنت

سبز شد عشق در دلِ وطنت

سروِ زخمی! جوانه ات آمد

آه قلبی که می خورد افسوس

چهره ای با تلألؤ فانوس

چشمهایی شبیه اقیانوس

وسعتِ بی کرانه ات آمد

عکسِ تو یادگار می ماند

از زمستان بهار می ماند

بعد سی سال دوری و حسرت

خاطراتت به خانه ات آمد

علی مردانی

خونین جگرها

چندان فرو بردیم سر در زیر پرها

تا پر زدیم از یادتان ای همسفرها

جا داشت ای آسوده خاطرها بپرسید

یکبار هم از حال ما خونین جگرها

لب تشنگانی مانده در بهت کویریم

یا آهوانی خسته در کوه و کمرها

اینجاست پیرامونمان صف های آتش

آنجاست پیشاپیشمان سیل خطرها

دل هایمان خالی است از شوق سرودن

ما را تهی کردند از آن شور و شرها

ای کاش دل را باز دریابد دعایی

از سینه عطر عشق برخیزد سحرها

با خویش می گویم اگر می شد چه می شد

امروز بسیارند امّا این «اگر»ها

رضا معتمد

شهیدی که بر خاک می خفت

چنین در دلش گفت:

«اگر فتح این است

که دشمن شکست،

چرا همچنان دشمنی هست؟»

قیصر امین پور

برادر! بی تو داغم تازه تر شد

تو رفتی، سوز اشکم بیشتر شد

به دنبال سرت سنگر به سنگر

دل من نیز مفقودالاثر شد

جلیل صفربیگی

مجنون!

امشب لیلای من کو؟ امشب بی عقل و هوشم

لیلا! لیلا! کجایی؟ مجنون! مجنون! به گوشم!

لیلا یادت می آید یک شب پرسیدی از من

از درد، از زخم، از اشکم، گفتم نمی فروشم!

لیلا جسمم شکسته ست با خود امّا کشاندم

البرزی را به دستم، الوندی را به دوشم

لیلا! لیلا! کجایی؟ امشب در من چه غوغاست

طوفان طوفان هیاهو، دریا دریا خروشم

لیلا! لیلا! کجایی؟ تا دستم را بگیری

چون کوهی آتش افشان، داغم امّا خموشم

لیلا! لیلا! کجایی؟ مجنون بر خاک افتاد

مجنون! مجنون! کجایی؟ لیلا! لیلا! به گوشم

علیرضا قزوه

تنم در جبهه سردشت گم شد

شبی با بچه های گشت گم شد

دلم در قصر شیرین رفت از دست

سرم در کربلای هشت گم شد

جلیل صفربیگی

سرور صبح ظفر

مسافران همه برگشته اند، الاّ تو

سرور صبح ظفر گشته اند، الاّ تو

رسیده منتظران را نوید، الاّ من

مسافر همه از ره رسید الاّ من

همه شریک غم خواهرند، الاّ تو

عصای دست و دل مادرند، الاّ تو

همه به خواب شب آلوده اند، الاّ تو

و در خیال خود آسوده اند، الاّ تو

کسی قرار دل من نبود، الاّ تو

کسی بهار دل من نبود، الاّ تو

همه به خواب تو را دیده اند الاّ من

گلی ز خنده تو چیده اند الاّ من

ز دیده رفته ز دل رفتنی است الاّ تو

که یاد هیچ کسی تازه نیست الاّ تو

تو را ز یاد همه برده اند، الاّ من

به قاب خاطره بسپرده اند، الاّ من

ز رفتگان همه پیکی رسید، الاّ تو

به بازگشت همه هست امید، الاّ تو

به پلک های همه شب دمید، الاّ تو

مسافر همه از ره رسید، الاّ من

پروانه نجاتی

کوچه های بی شهید

گیج می خُورَد دِلَم، پشت خاکریزها

مصر آرزو کجاست آه ای عزیزها؟

راه آسمان هنوز، ناگشوده مانده است

کی به نور می رسد، دست این گریزها؟

انتظار می کشند رویشی دوباره را

شعله های ساکتِ آخرین ستیزها

بوی مرگ می دهد، بوی آب و دانه نیز

کوچه های بی شهید، شهر دشنه تیزها

چفیه های چاک چاک، خاک می خورند و ما

سال هاست مانده ایم دلخوش چه چیزها:

مشت های آهنین، خطبه های آتشین

اشتراک دردها، انحصار میزها

سیدضیاءالدین شفیعی

آغوش خطر

وانهاده است به میدان بدنش را این بار

همره خویش نبرده است تنش را این بار

تا ز مرز خودی خود گذرد، تجربه کرد

پا نهادن به سر خویشتنش را این بار

زین سپس خلوت او معبد ابراهیمی است

که شکسته است بت ما و منش را این بار

آنقَدر رفته در این مرحله از خویش که من

خوانده ام فاتحه آمدنش را این بار

مثل یک موج در آغوش خطر حس می کرد

لحظه آبی دریا شدنش را این بار

تا از او گَرد تعلق نشود دامنگیر

همه دیدند به دریا زدنش را این بار

دل من چشم تو روشن که نسیم آورده است

بویی از رایحه پیرهنش را این بار

سینه سرخان مهاجر که روایت کردند

بال در بالِ مَلَک پر زدنش را این بار:

دیده بودند به تشییع شقایق هامان

بر سر دست ملایک، بدنش را این بار

بی نشانی است نشانی که ز ما می ماند

می سپاریم به خاطر، سخنش را این بار

محمدعلی مجاهدی

نامه های آخرت

در زدی پدر ولی، پشت در کسی نبود

کاش دست نرم باد در به روت می گشود

کاش روزهای تو شاد می شد و سپید

کاش چشم های من کور می شد و کبود

نامه های آخرت چون کبوتری سپید

روی آسمان شهر بال زد، ولی چه سود

هیچ کس نشان نداشت از دل شکسته ات

گرچه بندبندشان، تار و پودی از تو بود

تو درست مثل ما، ما درست مثل تو

سوختیم و ساختیم، چاره غیر از این نبود

راستی پدر بگو: لحظه های آخرین

شانه های خسته ات روی دامن که بود؟

چشم کی برای تو، قطره قطره می گریست

دست کی غبار درد از تن تو می زدود؟

عبدالجبار کاکایی

سفر کردند سرداران عاشق

به روی شانه یاران عاشق

گذشتند و رها کردند در باغ

مرا تنها، سپیداران عاشق

سید حبیب نظاری

قربانی شهر فریبم

آرامشی در چهره ات بود

آرامشی زیبا برادر!

خون تو را دیدم که می ریخت

هم رنگ عاشورا برادر!

خون تو شعری مستمر بود

هشدار جنگی سخت تر بود

خون تو فریاد سحر بود

وای از سکوت ما برادر!

قربانی شهر فریبم

در انقلاب خود غریبم

بیدار کن ما خفتگان را

بیدار کن ما را برادر!

نبض خیابان های تهران

آهنگ تسبیح تو بوده ست

بازآ که بی تو شهر مجروح

جان می دهد، بازآ، برادر!

ما چون تو فرزند بهاریم

ما هم وریدی سرخ داریم

باید یکی برخیزد، آری!

اما چرا تنها برادر!

اندام خونین تو اینک

خود روضه خوان نینوا شد

آری هوای گریه داریم

اجر تو با زهرا برادر!

حبل الوریدت را بریدند

گویی خدا نزدیک تر شد

خون تو را دیدم که می ریخت

نفرین به تیغ نابرادر!

میلاد عرفان پور

شهیدان زنده

شهید زنده ای جانباز نستوه

صلابت در تنت پیچیده چون کوه

گل خورشید باغ انقلابی

معمای شکفتن را جوابی

شبی رفتی و بی پا آمدی روز

به ما هم رسم این رفتن بیاموز

به جانبازی سند از پیش دادی

به راه دوست دست خویش دادی

کدر آیینه چشمان شکستی

چو چشم دل گشادی دیده بستی

فرو پوشیده ای از این جهان چشم

ز دل بگشوده ای بر آسمان چشم

چراغ سر تو را گر یافت سرپوش

دل خورشیدی ات کی گشت خاموش

گر اقیانوس آرامی به اندام

دلت دریاست کی می گیرد آرام

اگر ساکن فتادی صخره آسا

زبونی را فلج کردی سراپا

نگاهت برج بی تاب رهایی ست

دلت طوفان بحر آشنایی ست

تویی سرچشمه، نتوانی نجوشی

تویی خور، کی توانی رخ بپوشی

تو سرو باغ جانی، سبز رو باش

زبان دل تویی، در گفتگو باش

بگو! بخروش! بشکف! راهبر شو

برآ! بفشان! بروی و با ثمر شو

پرند سیمگون بر روی شب، کش

درافکن در دل افسرده آتش

جهان را سوی رادی رهنمون باش

چراغ افروز راه عشق و خون باش

سید علی موسوی گرمارودی

hawzah.net

علی اکبر

مجله سیراف از سال 96 فعالیت خود را آغاز کرده است،تمام تلاشم انتشار محتوای سالم و منحصر بفرد مورد نیاز کاربران با رعایت قوانین جمهوری اسلامی ایران می باشد. 09900995320

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا