توجه : برخی مطالب این سایت از سایت های دیگر جمع آوری شده است. در صورت مشاهده مطالب مغایر قوانین جمهوری اسلامی ایران یا عدم رضایت مدیر سایت مطالب کپی شده توسط شماره موجود در بخش تماس با ما به ما اطلاع داده تا مطلب و سایت شما کاملا از لیست و سایت حذف شود.
داستان های معصومینمذهبی

مجموعه اشعار جنگ و جهاد

مجموعه اشعار جنگ و جهاد


با شروع جنگ تحمیلی، دفاع مقدس مردم شریف ایران نیز آغاز شد و جلوه هایی ناب از حماسه و عشق و عرفان تجلّی یافت. جانبازی ها، ایثارگری ها و شهادت جوانان، بهترین فرصت را فراهم آورد تا شاعران متعهّد با سلاح برندۀ شعر پا به پای رزمندگان و ایثارگران در این دفاع مقدّس شرکت نمایند. پشتوانۀ پر بار فرهنگ غنی اسلامی- ایرانی، عمق ایمان و ارادت قلبی شاعران به حماسۀ دفاع مقدّس، تنوّع حوادث و رویدادها، جذّابیّت و زیبایی تابلوهای خلق شدۀ ایثار و فداکاری به دست رزمندگان به شاعران توان و فرصت داد تا در بازنمایی تصویر این حماسه ها و رشادت ها نهایت ذوق و استعداد خود را به کار برند. در اینجا گزیده ای از اشعار جهاد و دفاع مقدس از نظر می گذرد.

باران پشت شیشه

آن روز شیشه ها را

باران و برف می شست

من مشق می نوشتم

پروانه ظرف می شست

وقتی که نامه ات را

مادر برای ما خواند

باران پشت شیشه

آرام و بی صدا ماند

در آن نوشته بودی

حال تو خوبِ خوب است

گفتی که سنگر ما

در جبهه جنوب است

گفتی که ما همیشه

در سایه خداییم

گفتی که ما قرار است

این روزها بیاییم

از شوق سطر آخر

مادر بلند خندید

چشمان مهربانش

برقی زد و درخشید

یک قطره شبنم از گل

بر روی برگ غلتید

یک قطره روی شیشه

مثل تگرگ غلتید

یک قطره از دل من

بر روی دفتر افتاد

یک اتفاق ساده

در چشم مادر افتاد

باران پشت شیشه

آمد به خانه ما

آرام دست خود را

می زد به شانه ما

قیصر امین پور

بوی شهادت

باز باران است، باران حسین بن علی

عاشقان جان شما، جان حسین بن علی

خواه بر بالای زین و خواه در میدان مین

جان اگر جان است قربان حسین بن علی

شمرها آغوش وا کردند، اما باک نیست

وعده  ما دور میدان حسین بن علی

در همین عصر بلا پیچیده عطر کربلا

عطر باران، صوت قرآن حسین بن علی

پرچم بیداد را روزی به آتش می کشد

شعله های عشقِ سوزان حسین بن علی

قدسیان از سفره اش نان و نمک خوردند و ما

تا ابد هستیم بر خوان حسین بن علی

هر کجا عشق است نام او طنین انداز شد

در جهان برپاست طوفان حسین بن علی

هر کجای خاک من بوی شهادت می دهد

عشقم ایران است، ایران حسین بن علی

گفته بودی «مرد را دردی اگر باشد خوش است»

دردهای ما و درمان حسین بن علی

دست بالا کن ببین لبیک گویان آمدند

نوجوانان و جوانان حسین بن علی

دست بالا کن بگو این بار با صوتی جلی

دست های ما به دامان حسین بن علی

 ناصر حامدی

آیات کوثر

دیر آمدم دیر آمدم در داشت می سوخت

هیئت، میان وای مادر داشت می سوخت

دیوار دم می داد؛ در بر سینه می زد

محراب می نالید؛ منبر داشت می سوخت

جانکاه: قرآنی که زیر دست و پا بود

جانکاه تر: آیات کوثر داشت می سوخت

آتش قیامت کرد؛ هیئت کربلا شد

باغ خدا یک بار دیگر داشت می سوخت

یاد حسین افتادم آن شب آب می خواست

ناصر که آب آورد سنگر داشت می سوخت

آمد صدای سوووت؛ آب از دستش افتاد

عباس زخمی بود اصغر داشت می سوخت

سربند یازهرای محسن غرق خون بود

سجاد، از سجده که سر برداشت، می سوخت

باید به یاران شهیدم می رسیدم

خط زیر آتش بود؛ معبر داشت می سوخت

برگشتم و دیدم میان روضه غوغاست

در عشق، سر تا پای اکبر داشت می سوخت

دیدم که زخم و تشنگی اینجا حقیرند

گودال، گل می داد و خنجر داشت می سوخت

شب بود بعد از شام برگشتم به خانه

دیدم که بعد از قرن ها در داشت می سوخت

ما عشق را پشت در این خانه دیدیم

زهرا در آتش بود؛ حیدر داشت می سوخت

حسن بیاتانی

آیینه زنگار فراموشی

ماجرا این است کم کم کمیت بالا گرفت

جای ارزش های ما را عرضه کالا گرفت

احترام «یا علی» در ذهن بازوها شکست

دست مردی خسته شد، پای ترازوها شکست

فرق مولای عدالت بار دیگر چاک خورد

خطبه های آتشین متروک ماند و خاک خورد

زیر باران های جاهل سقف تقوا نم کشید

سقف های سخت، مانند مقوا نم کشید

با کدامین سحر از دل ها محبت غیب شد؟

ناجوانمردی هنر، مردانگی ها عیب شد؟

خانه دل های ما را عشق خالی کرد و رفت

ناگهان برق محبت اتصالی کرد و رفت

سرسرای سینه ها را رنگ خاموشی گرفت

صورت آیینه زنگار فراموشی گرفت

باغ های سینه ها از سروها خالی شدند

عشق ها خدمتگزار پول و پوشالی شدند

از نحیفی پیکر عشق خدایی دوک شد

کله احساس های ماورایی پوک شد

آتشی بی رنگ در دیوان و دفترها زدند

مهر «باطل شد» به روی بال کفترها زدند

اندک اندک قلب ها با زرپرستی خو گرفت

در هوای سیم و زر گندید و کم کم بو گرفت

غالباً قومی که از جان زرپرستی می کنند

زمره بیچارگان را سرپرستی می کنند

سرپرست زرپرست و زرپرست سرپرست

لنگی این قافله تا بامداد محشر است!

از همان دست نخستین کج روی ها پا گرفت

روح تاجرپیشگی در کالبدها جان گرفت

کارگردانان بازی باز با ما جر زدند

پنج نوبت را به نام کاسب و تاجر زدند

چار تکبیر رسا بر روح مردی خوانده شد

طفل بیداری به مکر و فوت و فن خوابانده شد

روزگار کینه پرور عشق را از یاد برد

باز چون سابق کلاه عاشقان را باد برد

سالکان را پای پر تاول ز رفتن خسته شد

دست پر اعجاز مردان طریقت بسته شد

سازهای سنتی آهنگ دلسردی زدند

ناکسان بر طبل های ناجوانمردی زدند

تا هوای صاف را بال و پر کرکس گرفت

آسمان از سینه ها خورشید خود را پس گرفت

رنگ ولگرد سیاهی ها به جان ها خیمه زد

روح شب در جای جای آسمان ها خیمه زد

صبح را لاجرعه کابوس سیاهی سرکشید

شد سیه مست و برای آسمان خنجر کشید

این زمان شلاق بر باور حکومت می کند

در بلاد شعله، خاکستر حکومت می کند

تیغ آتش را دگر آن حدت موعود نیست

در بساط شعله ها آهی به غیر از دود نیست

دود در دود و سیاهی در سیاهی حلقه زن

گرد دل ها هاله هایی از تباهی حلقه زن

اعتبار دست ها و پینه ها در مرخصی

چهره ها لوح ریا، آیینه ها در مرخصی

از زمین خنده خار اخم بیرون می زند

خنده انگار از شکاف زخم بیرون می زند

طعم تلخی دایر است و قندها تعطیل محض

جز به ندرت، دفتر لبخندها تعطیل محض

خنده های گاه گاه انگار ره گم کرده اند

یا که هق هق ها تقیه در تبسم کرده اند

منقرض گشته است نسل خنده های راستین

فصل فصل بارش اشک است و شط آستین

آن چه این نسل مصیبت دیده را ارزانی است

پوزخند آشکار و گریه پنهانی است

گرچه غیر از لحظه ای بر چهره ها پاینده نیست

پوزخند است این شکاف بی تناسب، خنده نیست

مثل یک بیماری مرموز در باغ و چمن

خنده های از ته دل ریشه کن شد، ریشه کن

الغرض با ماله غم دست بنایی شگفت

ماهرانه حفره لبخندها را گل گرفت

اشک های نسل ما اما حقیقی می چکند

از نگین چشم های خون، عقیقی می چکند

ماجرا این است: مردار تفرعن زنده شد

شاخه های ظاهراً خشکیده از بن زنده شد

آفتابی نامبارک نفس ها را زنده کرد

بار دیگر اژدهای خشک را جنبنده کرد

قبطیان فتنه گر جا در بلندی کرده اند

ساحران با سامری ها گاوبندی کرده اند!

من ز پا افتادن گل خانه ها را دیده ام

بال ترکش خورده پروانه ها را دیده ام

انفجار لحظه ها، افتادن آوا، ز اوج

بر عصب های رها پیچیدن شلاق موج

 دیده ام بسیار مرگ غنچه های گیج را

از کمر افتادن آلاله افلیج را

در نخاع بادها ترکش فراوان دیده ام

گردش تابوت ها را در خیابان دیده ام

گردش تابوت های بی شکوه آهنین

پر ز تحقیر و تنفر، خالی از هر سرنشین

در خیابان جنون، در کوچه دلواپسی

کرده ام دیدار با کانون گرم بی کسی!

دیده ام در فصل نفرت در بهار برگریز

کوچ تدریجی دلها را به حال سینه خیز

سروها را دیده ام در فصل های مبتذل

خسته و سر در گریبان – با عصا زیر بغل –

تن به مرداب مهیب خستگی ها داده اند

تکیه بر دیواری از دلبستگی ها داده اند

پیش چنگیز چپاول پشت را خم کرده اند

گوشه ای از خوان یغما را فراهم کرده اند!

ماجرا این است، آری ماجرا تکراری است

زخم ما کهنه است اما بی نهایت کاری است

از شما می پرسم آن شور اهورایی چه شد

بال معراج و خیال عرش پیمایی چه شد

پشت این ویرانه های ذهن، شهری هست؟ نیست؟

زهر این دل مردگی را پادزهری هست؟ نیست

ساقه امیدها را داس نومیدی چه کرد؟

با دل پر آرزو احساس نومیدی چه کرد؟

هان کدامین فتنه دکان وفا را تخته کرد؟

در رگ ایمان ما خون صفا را لخته کرد

هان چه آمد بر سر شفافی آیینه ها

از چه ویران شد ضمیر صافی آیینه ها

شور و غوغای قیامت در نهان ما چه شد؟

ای عزیزان! «رستخیز ناگهان» ما چه شد؟

دشت دلهامان چرا از شور یا مولا فتاد

از چه طشت انتشار ما از آن بالا فتاد

جان تاریک من اینک مثل دریا روشن است

صبح گون از تابش خورشید مولا روشن است

طرفه خورشیدی که سر از مشرق گل می زند

بین دریا و دلم از روشنی پل می زند

طرفه خورشیدی که غرق شور و نورم می کند

زیر نور ارغوانی ها مرورم می کند

اندک اندک تا طپیدن های گرمم می برد

در دل دریا فرو از شوق و شرمم می برد

«قطره سرگشته عاشق» خطابم می کند

با خطابش همجوار روح آبم می کند

تیغ یادش ریشه اندوه و غم را می زند

آفتاب هستی اش چشم عدم را می زند

اینک از اعجاز او آیینه من صیقلی است

طالع از آفاق جانم آفتاب «یا علی» است

«یا علی» می تابد و عالم منور می شود

باغ دریا غرق گل های معطر می شود

چشم هستی آب ها را جز علی مولا ندید

جز علی مولا برای نسل دریاها ندید

موج نام نامی اش پهلو به مطلق می زند

تا ابد در سینه ها کوس اناالحق می زند

قلب من با قلب دریا هم سرایی می کند

یاد از آن دریای ژرف ماورایی می کند

اینک این قلب من و ذکر رسای «یا علی»

غرش بی وقفه امواج، در دریا «علی»

موج ها را ذکر حق این سو و آن سو می کشد

پیر دریا کف به لب آورده، یا هو می کشد

مثل مرغان رها در اوج می چرخد دلم

شادمان در خانقاه موج می چرخد دلم

موج چون درویش از خود رفته ای کف می زند

صوفی گرداب ها می چرخد و دف می زند

ناگهان شولای روحم ارغوانی می شود

جنگل انبوه دریاها خزانی می شود

کلبه شاد دلم ناگاه می گردد خراب

باز ضربت می خورد مولای دریا از سراب

پیش چشمم باغ های تشنه را سر می برند

شاخه هایی سرخ از نخلی تناور می برند

خارهای کینه قصد نوبهاران می کنند

روی پل تابوت ها را تیرباران می کنند

در مشام خاطرم عطر جنون می آورند

بادهای باستانی بوی خون می آورند

صورت اندیشه ام سیلی ز دریا می خورد

آخرین برگ از کتاب آب ها، تا می خورد

سید حسن حسینی

الهی سینه ای داریم پُر سوز

والعشق و هوالحیّ و هوالهو

خوشا هوهو زدن با حضرت او

به نام او که دل را چاره ساز است

به تسبیحش زمین، مُهر نماز است

چراغی مرده ام، دل کن دلم را

به بسم الله، بسمل کن دلم را

بگیر این دل، دل ناقابلم را

به امیدی که بگدازی دلم را

بده حالی که حالی تازه باشد

که هر فصلش وصالی تازه باشد

مدد کن لحظه ای از خود گریزم

که تاریک است صبح رستخیزم

تمام فصل من شد برگ ریزان

بده داد منِ از خود گریزان

الهی سینه ای داریم پُر سوز

تبسم کن در این آیینه یک روز

تبسم کن، تبسم کن، الهی

مرا در عطر خود گم کن، الهی

من از کوه و درختی کم نبودم

شبی با من تکلم کن، الهی

همه حیران، چون موساییم در طور

تجلی کن، شبی، یا نور، یا نور!

تجلی کن که ما گم کرده راهیم

ببخشامان که لبریز از گناهیم

الهی سر به زیران تو هستیم

اسیرانیم، اسیران تو هستیم

اسیرانی سراسر دل پریشیم

الهی، ما گرفتاران خویشیم

الهی الامان از نَفْس بدکیش

اسیر تو گریزان است از خویش

دلم سرگرمِ کارِ هیچ کاری

امان از این پریشان روزگاری

نه گفتارم به کار آمد، نه رفتار

گرفتارم، گرفتارم، گرفتار

دلا برخیز، از این بیهوده برخیز

به چشمانم چراغ گریه آویز

از آن ترسم که در روز قیامت

نیاید دل به کار سوختن نیز

الهی ما نیازیم و تو نازی

غم ما را تو تنها چاره سازی

الهی درد این دل را دوا کن

همین امشب مرا از من جدا کن

دعا کن یک سحر در خود برویم

بگویم آن چه را باید بگویم

دلم را شعله آه سحر کن

مرا در یک دو بیتی مختصر کن

«الهی درد عشقم بیش تر کن

دل ریشم از این غم، ریش تر کن

از این غم گر دمی فارغ نشینم

به جانم صدهزاران نیشتر کن»

بده ساقی! سبویی حال گردان

مرا از اهل بیت می بگردان

خداوندی که می را خضرِ من کرد

به نام عشق، آغاز سخن کرد

می یی خواهم که باشد نغمه او

هوالعشق و هوالحیّ و هوالهو

می یی تا زیر و رو سازد دلم را

به شطّ آتش اندازد دلم را

می یی تا در دلم باران بگیرد

صدایی مرده امشب جان بگیرد

می یی تا بگذرم از هر چه هستی

برقصم در نماز شور و مستی

دعا کن آتش می در بگیرد

جنون، جان مرا در بر بگیرد

مرا زندان تن کرده است دلریش

جنون کو؟ تا رهایم سازد از خویش

کجایی ای جنونم، ای جنونم؟

شکست افتاده در سقف و ستونم

کجایی ای منِ از من رهیده؟

بچرخانم چو تیغ آب دیده

رهی دارم که پایانش عدم نیست

اگر عالم شود شمشیر، غم نیست

مبین آیینه رازم شکسته است

صدایم مرده و سازم شکسته است

دلم را تکه ای عرش برین کن

مرا سرشار از نور یقین کن

الهی باده ام بی آب و رنگ است

بنوشانم که دیگر وقت، تنگ است

به حقّ سوره می، سوره خم

به روی ما تبسم کن، تبسم

مدارا کن، مدارا با اسیری

بده ساقی«می روشن ضمیری»

ببر ما را به کوی می فروشان

بنوشان باده از جامی خروشان

بگردان و بگردان و بگردان

بنوشان و بنوشان و بنوشان

«چو مستم کرده ای مستور منشین

چو نوشم داده ای زهرم منوشان»

وصیت می کنم صبحی که مُردم

مرا در خلعتی از می بپوشان

دلم وقف شما ای می پرستان

سرم نذر شما ای باده نوشان

شب قدر آمد ای ساقی دوباره

ببر ما را به کوی می فروشان

بده جامی که جانم جان شود باز

برآید از خم و خمخانه، آواز

بده ساقی، میِ زاینده هوشی

شرابِ عرشیِ خورشید جوشی

می محرابی تهلیل گویی

می «اسرایی»«معراج» پویی

می یی خواهم که رحمانی است حالش

می من چارده قرن است، سالش

می یی خواهم که حالم را بداند

برایم تا سحر «حافظ» بخواند

شفابخش دل بیمار باشد

«الهی نامه» ی عطار باشد

می یی کز هر رگش «الله» جوشد

خط جورش خطایم را بپوشد

می یی خواهم که تا خویشم برد راه

می لبریز «حمد» و «قل هو الله»

می یی که «قل هوالله احد» گوست

می یی که قلقلش فریاد هوهوست

می من پنج نوبت در سپاس است

به رنگ، آتش، به بو، لبخند یاس است

می یی خواهم نماز شب بخواند

دعای ندبه زیر لب بخواند

می من هر سحر گرم اذان است

کمیل ابن زیادِ ندبه خوان است

شب قدر است تا دل پر بگیرد

می یی خواهم که قرآن سر بگیرد

شب قدر است و صبح سرنوشت است

می یی خواهم که تاکش از بهشت است

می یی که روز و شب در ذکر هوهوست

می یی که هر سحر «حیّ علی» گوست

شما باران هوهو دیده بودید؟

میِ «حیّ علی» گو دیده بودید؟

می یی خواهم می یی از خمّ لبیک

می«لبّیک اللهم لبیک»

می یی خواهم برقصاند فلک را

می «یا لیتی کنّا معک» را

می یی خواهم که یا مولا بگوید

حسینم وا، حسینم وا بگوید

جهان مست و زمین مست و زمان مست

بیا ساقی که ما رفتیم از دست

خرابم کن که آبادم کنی باز

فنایم کن که ایجادم کنی باز

دخیلی بسته ام بر دسته جام

دلم را جامی از می کن سرانجام

شب است و غیر تب، تابی ندارم

ز دست مثنوی خوابی ندارم

رها کن بازیِ قول و غزل را

ستایش کن کریم لم یزل را

شدم دل خسته از نازک خیالی

به فریادم رس ای آشفته حالی

خوشا شعری که یک سر شور باشد

اناالحق گفتن منصور باشد

چراغی از قدح روشن کن ای دل

لباسی از غزل بر تن کن ای دل

من از اول غمم ضرب المثل بود

شروع مثنوی هایم، غزل بود

غمی دارد دل غربت سرشتم

در این دوزخ چرا گم شد بهشتم؟

خطوط دست من از جنس داغ است

من از روز ازل حسرت سرشتم

ز تار و پود باران و دو بیتی است

غزل هایی که در غربت نوشتم

گلی بودم بهشتی، اینک اما

چو خاری پشت دیوار بهشتم

اگر سی روزِ ماهم روزه داری است

شب قدری ندارد سرنوشتم

ز خشتم بعد از این خمخانه سازید

که اول نیز از خُم بود خشتم

مرا دوشینه شام دیگری بود

به روی شانه ام بال و پری بود

اذان گفتند، آهم آتشین شد

دلم با جبرئیلی همنشین شد

اذان گفتند سر بردیم در چاه

ستاره بود و من، من بودم و ماه

چنان سر در دل خُم کرده بودم

که نام خویش را گم کرده بودم

همین امروز حالی داشت حالم

ولی امشب چه سنگین است بالم

چه شد آن شادی دوشینه من؟

چرا غم خیمه زد در سینه من؟

چه شد آن حالِ دیگرگون کجا رفت؟

بگو آن شادیِ محزون کجا رفت؟

چه شد ساقی میِ از خود گریزم؟

شرابِ شب نشینِ صبح خیزم؟

چه شد ساقی! سحر شد می نیامد؟

تب من بیش تر شد، می نیامد

کسی کو تا به هوشم آورد باز؟

به کوی می فروشم آورد باز

به جانم باده پی در پی بریزد

به جام من دو رکعت می بریزد

خوشا دردی که با شادی عجین است

خوشا اشکی که شادی آفرین است

خوشا با بیدلان رقصی از این دست

«خمستان در سر و پیمانه در دست»

من امشب می پرستی می فروشم

به خواب صحو رفته عقل و هوشم

یکی شد سُکر و صحوم، عقل و دینم

هوای گریه دارد آستینم

چه سُکر و صحو شادی آفرینی

«مقام» شادی و «حال» حزینی

دگر «حلاج» روحم «بوسعیدی» است

دلم امشب «جنید بایزدی» است

همه اعضای من امشب زبان اند

همه رگ های من، آواز خوان اند

چنان سرمست از شُرب طهورم

که می سر می زند فردا ز گورم

من از دلدادگان کوی اویم

مرید خانقاه روی اویم

کی ام؟ از جرعه نوشان جلالش

مقیم آستانِ بی زوالش

بگو مستان به خاکم می فشانند

 بزن نی تا صراحی ها بخوانند

الهی، سُکر این می را فزون کن

به حقّ می مرا از من برون کن

خوشا آنان که دل را چاک کردند

اگر سر بود، نذر تاک کردند

من امشب سوزِ دل از نی گرفتم

شفای تازه ای از می گرفتم

چه شکّرها ز نی می ریزد امشب

سر ما نُقل و مِی می ریزد امشب

بیا ای عشق، ما را زیر و رو کن

به جای باده آتش در سبو کن

بیا ای عشق، خون جام ما باش

نماز صبح و ظهر و شام ما باش

بگو مستان ربّانی بیایند

یلان در خدا فانی بیایند

همان هایی که اهل سوز و سازند

همان هایی که دائم در نمازند

همان هایی که خاطرخواه شانم

مرید« مشرب الارواح» شانم

همان هایی که دریای یقین اند

گهرهای «صفات العاشقین» اند

همان هایی که ماه آسمان اند

دعاهای «مفاتیح الجنان» اند

همه افکنده بر خورشید، سایه

خدا مردانِ «مصباح الهدایه»

همه عارف دلِ «شرح تَعَرُّف»

همه در عشق، ابراهیم و یوسف

همان هایی که در طیّ طریق اند

چو ابراهیم در بیتِ عتیق اند

زمین را صد دهان تهلیل دیدند

زمان را صور اسرافیل دیدند

همه مستان بزمِ قاب قوسین

همه نورالقلوب و قره العین

همان هایی که با او می نشینند

خراب از سُکر «کنزالعارفین» اند

میان خون خود گرم سجودند

بلانوشانِ «اسرارالشّهود»ند

خوشا نام آوران کوی اعجاز

شقایق سیرتان «گلشن راز»

خوشا آن دل که با روحش، بحل کرد

بدا دنیا که ما را خون به دل کرد

 خوشا مستی که دل را نذر «می» کرد

دو عالم راه را یک لحظه طی کرد

خوشا آنان که پیش از مرگ، مُردند

به راز عشق پی بردند و بردند

«خوشا آنان که جانان می شناسند

طریق عشق و ایمان می شناسند

بسی گفتیم و گفتند از شهیدان

شهیدان را شهیدان می شناسند»

علیرضا قزوه

میوه دل مادر

نِنه ش می گفت بُواش قنداقه شو دید

رو بازوش دس کشید مثل همیشه

می گفت دِستاش مثه بال نِهنگه

گِمونم ای پسر غِواص می شه

نِنه ش می گفت: همه ش نزدیک شط بود

می ترسیدُم که دور شه از کنارُم

به مو می گف: نِنِه می خوام بزرگ شُم

بِرُم سی لیلا مرواری بیارُم

نِنه ش می گفت نمی خاستُم بره شط

می دیدُم هی تو قلبُم التهابه

یه روز اومد به مو گفت: بل بِرُم شط

نفس، مو بیشتِر از جاسم تو آبه

زِد و نامردای بعثی رسیدن

مثه خرچنگ افتادن تو کارون

کِهورا سوختن، نخلا شکستن

تموم شهر شد غرقابه خون

نِنه ش مگفت روزی که داشت مرفت

پسین بود؟ صبح بود؟ یادُم نمیاد

مو گفتم: بِچِه ای لبخند زد گفت:

دفاع از شط شناسنامه نمی خواد

رفیقاش می گن: از وقتی که اومد

تو چشماش یه غرور خاص بوده

به فرمانده ش می گفته بِل بِرُم شط

ماها هف پشتمون غِواص بوده

نِنه ش می گف جِوونِ برگِ سِدرُم

مثه مرغابیای خسته برگشت

شبی که کربلای چار لو رفت

یه گردان زد به خط یه دسته برگشت

نِنه ش می گفت: چشام به در سیا شد

دوا زخمِ نمک سودُم نِیومد

مسلمونا دلُم می سوزه از داغ

جِوونُم دلبَرُم رودُم نِیومد

عشیره می گن از وقتی که گم شد

یه خنده رو لب باباش نیومد

تا از موجا جنازه پس بگیره

شبای ساحلو دمّام میزد

یه گردان اومده با دست بسته

دوباره شهر غرق یاس میشه

ننه ش بندا رو وا می کرد باباش گفت:

مو گفتم ای پسر غِواص می شه

حامد عسگری

بهار و شکوفه

«پس پدر کی ز جبهه می آید؟»

باز کودک ز مادرش پرسید

گفت مادر به کودکش که«بهار،

غنچه ها و شکوفه ها که رسید»

باز کودک ز مادرش پرسید:

«کی بهار و شکوفه می آیند؟»

گفت مادر که «هر زمان در باغ

غنچه ها لب به خنده بگشایند»

روز دیگر سراغ باغچه رفت

کودک ما به جست و جوی بهار

دید لب بسته است غنچه هنوز

بر لب غنچه نیست بوی بهار

گفت: « ای غنچه های خوب، چرا

لبتان را ز خنده می بندید؟

زودتر بشکفید و باز شوید

آی گل ها، چرا نمی خندید؟»

گاه با غنچه ها سخن می گفت

گاه خواهش ز غنچه ها می کرد

گاه گلبرگ غنچه ای را نرم

با سر انگشت خویش وا می کرد

قیصر امین پور

طلوع ستاره

شب ترانه و تار است و آه آه زمین

پر است از تپش بادهای فرودین

شب تلاوت یک سوره سبز تا خورشید

شب طلوع هزاران ستاره در یاسین

شب تبارک و والشمس و القمر تا فجر

شب صعود غزل تا مقام علیین

شب تمامی یک مرد مختصر چفیه

تفنگ و تیر حمایل قمقمه پوتین

و باد صبح به گوش همه وزید که آی

خوشا به حال فلانی که رفته روی مین

خوشا به حال فلانی که رفت و لاله دمید

به جای هر قدمش قطره قطره روی زمین

کسی که کشته نشد از قبیله ما نیست

خوشا به حال هزاران هزار زین الدین

پر از تراکم تردید و وهم و فاصله اند

تمام مردم این کوچه های مرگ آیین

هوای شهر چه تاریک و سرد و بی روح است

رسیده اند ملخ های شک به برگ یقین

یرای آمدنت دیر نیست مطلق خوب!

برس به داد دل باغ زرد سبزترین

حامد حجتی

آخرین سفر

کفش هایش به سمت در چرخید

شاید این آخرین سفر باشد

همسرش آب پشت پایش ریخت

خواست چشمان کوچه تر باشد

به همین راحتی مسافر شد

پا به متن سیاه جاده گذاشت

او که در سطر زندگی می خواست

روی هر واژه ضربدر باشد

بعد از آن ماهیان یتیم شدند

آسمان «پا به ماه شد» در حوض

مادر پیرش آرزو می کرد:

کاش نوزادشان پسر باشد

همسرش حرف های سربسته

پست می کرد: تا به کی باید

چشم هایم حصیر پنجره ها

گوش هایم کلون در باشد؟

یک کلاغ سپید رو به جنوب

پر زد از کاج های بعد از ظهر

مادر پیر او دعا می کرد:

کاش این بار خوش خبر باشد

ایستاد آن چنان که شاخه سرو

رو به اصرار باد بی مقصد

خواست ثابت کند که ممکن نیست

میوه سروها تبر باشد

خاکریز آسمان هفتم شد

ماه برداشت کوله بارش را

چکمه ها رو به آسمان کردند

شاید این آخرین سفر باشد

علیرضا بدیع

کوه بردباری

دور تا دور حوض خانه ما

پوکه های گلوله گل داده است

پوکه های گلوله را آری

پدر از آسمان فرستاده است

عید آن سال، حوض خانه ما

گل نداد و گلوله باران شد

پدرم رفت و بعد هشت بهار

پوکه های گلوله گلدان شد

پدرم تکه تکه هر چه که داشت

رفت همراه با عصاهایش

سال پنجاه و هفت چشمانش

سال هفتاد و پنج پاهایش

پدرم کنج جانماز خودش

بی نیاز از تمام خواهش ها

سندی بود و بایگانی شد

کنج بنیاد حفظ ارزش ها

روی این تخت رنگ و رو رفته

پدرم کوه بردباری بود

پدر مرد من به تنهایی

ادبیات پایداری بود

سعید بیابانکی

آشنای سوخته

چون نسوزم پا به پای نخل های سوخته

آشنا سوزد به پای آشنای سوخته

وقتی آن شب آسمان آتش به روی ما گشود

نخل ها ماندند و این بی دست و پای سوخته

نایمان مانند نای نازک نی ها گرفت

بس که نالیدیم شب ها با صدای سوخته

داد ما را بعد از این با دیده می باید شنید

نیست غیر از دود دل، فریاد نای سوخته

چشم امیدی به «الوند» و «فرات» و «دجله» نیست

تشنه باید سوخت در این کربلای سوخته

هیچ کس چون من نمی داند چه معنی می دهد

در هوا پیچیدن بوی حنای سوخته

قصر شیرین من «قصری»، عروس غرب بود

حجله هایش بوده اند این نخل های سوخته

کیومرث عباسی قصری

یا علی

موشک کاغذی بلند شد و

پدرم را به اشتباه انداخت

پدرم داد زد: هواپیما

بمب روی قرارگاه انداخت

پدر از روی صندلی افتاد،

پا شد و گفت: «یا علی» افتاد

سقف با بمب اولی افتاد

او به بالا سرش نگاه انداخت

تانک از روی صندلی رد شد

شیشه ی عینکم ترک برداشت

یک نفر اسلحه به دستم داد

طرفم چفیه و کلاه انداخت

خاکریز از اتاق خواب گذشت

من و او سینه خیز می رفتیم

او به جز عکس خانوادگی اش

هر چه برداشت بین راه انداخت

مردان غیور قصه ها! برگردید!

یک بار دگر به شهر ما برگردید

دیروز به خاطر خدا می رفتید

امروز به خاطر خدا برگردید

اصغر عظیمی مهر

اوج قله های خطر

آغاز شد حماسه بی انتهای ما

پیچید در زمانه طنین صدای ما

آنک نگاه کن که ز خون نقش بسته است

بر اوج قله های خطر جای پای ما

ماندند همرهان همه در وادی نخست

جز سایه ها نماند کسی در قفای ما

ما رو به آفتاب سفر می کنیم و بس

زینروی در قفاست همه سایه های ما

دردا و حسرتا که ز بیگانه هم ربود

در این میانه گوی ستم، آشنای ما

بنگر چگونه عاطفه از دست می رود

ای وای اگر ز پای نشینیم، وای ما

قیصر امین پور

پشت خاکریز

جنگ یک جدول تناسب بود

تا جوابش همیشه این باشد

پدرم ضربدر چهل درصد

حاصلش بخش بر زمین باشد

عده ای را ضریب منفی داد

عده ای را به هیچ قسمت کرد

تا هر آن کس که سوء نیت داشت

تا ابد زیر ذره بین باشد

یک نفر فکر آب و خاک که نه

در پی آب بود و نان از جنگ

خطر جبهه را خرید به جان

تا پس از جنگ خوش نشین باشد

یک نفر پشت خاکریز خودی

لشکرش را که در محاصره دید

سر خود را گذاشت روی زمین

تا دعاگوی سرزمین باشد

یک نفر فارغ از معادله ها

بی خیال تمام مشغله ها

روی میدان مین قدم زد تا

ته این سطر نقطه چین باشد

در جواب کسی که می گوید

پدر از جنگ دست پر برگشت

هر دو تا آستین او خالی ست

تا جوابش در آستین باشد

هم قطار پدر که عکاس است

گفت در هشت سال جبهه و جنگ

حسرتش ماند بر دلم یک بار

پدرت رو به دوربین باشد

محمدحسین ملکیان

غم های زمانه

خسته تر از بلبل پر کنده می آید به خانه

خسته گویی می رسد از خشم یک رزم شبانه

بخت با او پُر تکلّف، مرگ با او بی تفاوت

می کند با بخت دعوا، می زند با مرگ چانه

عطسه اش چون انفجار درد در گودال بینی

سرفه یعنی شعله زخمی که می گیرد زبانه

نسخه ها بد خط تر از مشق شبان نا امیدی

قرص ها عاجزتر از تسکین غم های زمانه

پچ پچ مامان و بابا دخترک را کرده بیدار

می زند از تخت بیرون «آب»! این هم یک بهانه!

راستی بابا! نگفتی آخرش؛ «کُرتُن» چه شکلی است؟

«گِرد حتی گردتر از اشک های دانه دانه»

دخترک وحشت کنان حس سوالی شوم دارد

دانه های سرخ صورت؟لکه های سرخ شانه؟

«قرمزی ها دخترم! لُپ های من را موش خورده!»

این جواب خنده دار و هوش تیز کودکانه؟!

قرمزی ها مهرهای نامه جسم تو بودند

مهر فوری، مهر سرّی، مهر خیلی محرمانه

مهدی عابدی

دریای خون

هلا واژه هایم بسیجی شوید!

گلوله، سلاح، آر پی جی شوید

بیایید با من به میدان مین

به گلگون ترین قطعه های زمین

همان جا که بوی جنون جاری است

که از عشق، دریای خون جاری است

بیایید با من به «بستان» و «شوش»

که خاکسترم را بگیرم به دوش

به شهری که خرّم شد از لاله ها

شهادتگه سیزده ساله ها

ز دزفول و تنهایی اش بشنویم

ز شرح شکیبایی اش بشنویم

شلمچه شویم و پر از خون شویم

دل آشفته «فاو» و «مجنون» شویم

بیایید در «هور»ها پر زنیم

به گمگشته یاران خود سر زنیم

بیا با شهیدان سماعی کنیم

به سنگر، به میدان سماعی کنیم

شهیدان الفبای آزادی اند

همه اهل این کوی و آبادی اند

به آتش همه نسبتی داشتند

از آن شعله ها قسمتی داشتنند

در آغوش آتش به رقص آمدند

از آن میل سرکش به رقص آمدند

به کف جان گرفتند یاران پاک

مبادا که از کف رود آب و خاک

مبادا لگدکوب دشمن شود

از این ننگ آلوده دامن شود

«دریغ است ایران که ویران شود

کنام پلنگان و شیران شود»

دریغا دریغا دریغا دریغ

گلستان شود آتشستانِ تیغ

کنون ما به جاییم و فریاد و خون

و آن رقص توفنده واژگون

من امشب به سنگر گذر می کنم

به آشوب واژه خطر می کنم

مگر بوی عباس جاری شود

شمیم گل یاس جاری شود

مروری کنم ذهن آشفته را

شکوفا کنم راز ناگفته را

تب جبهه و کربلا ای دریغ

مناجات و سوز دعا ای دریغ

همان روزهایی که تب سود داشت

و رزمنده زخمی نمک سود داشت

همان روزهای پر از التهاب

که خون می چکید از دل آفتاب

دل چفیه پر بود از رمز و راز

ز آشوب باران راز و نیاز

که سنگر به سنگر اذان می دوید

مناجات از هر طرف می وزید

دریغا که آن روزها رفته اند

و در شرم امروز وارفته اند

پر از یاد آن روزهایم هنوز

پریشان دیروزهایم هنوز

ز عطر شهیدان وضو کرده ام

به مرثیه عشق خو کرده ام

قلم! همدم ناشکیبایی ام

انیس غزل های تنهایی ام

تو را بر نفس های یاران قسم

به گلواژه های خروشان قسم

که بر صفحه کاغذ اعجاز کن

و بار دگر گریه آغاز کن

پریشان کن اوراق تشویش را

که مرهم گذاری دل ریش را

که این مشق مشق سرافکندگی است

و این شعر آهنگ درماندگی است

من خام وصف شهیدان کنم؟

غباری کنم تا که طوفان کنم؟

من از حسرت خویش آشفته ام

پر از مثنوی های ناگفته ام!

پروانه نجاتی

چهل سال

اوّل مهر رسید و من در همان اوّل آ بودم

مثل گنجشک دلم می زد، مثل گنجشک رها بودم

پای یک پنجره میزی بود، چه تقلّای عزیزی بود

پنجره راه گریزی بود، خیره در پنجره ها بودم

پشت هر پنجره دنیایی ست، چشم وا کردم و بستم، آه

من کجایم؟ تو کجا؟ با خویش در همین چون و چرا بودم

گفت: بابا دو هجا دارد نام من چار هجایی بود

نان یکی آب یکی باران مثل باران دو هجا بودم

گفت: هر حرف صدا دارد در سکون حرف زدم با خود

هم صدا بودم و هم ساکت، نه سکوت و نه صدا بودم

گفت: «دلتنگ که ای؟» خندید؛ گریه کردم که «پدر»؛ خم شد

آه بابا، بابا، بابا، سخت دلتنگ شما بودم

جنگ شد، پنجره ها افتاد، بچّه ها تشنه سفر کردند

هشت نهر آینه جاری شد، تشنه در کرببلا بودم

گفت: «هی هی! تو کجایی؟ تو» راست می گفت، کجایم من؟

تو نبودی تو چهل سال است «من اجازه؟ همه را بودم

تو چهل سال همه غایب تو چهل سال همه در خویش

من چهل سال، خدای من! من چهل سال کجا بودم؟

علیرضا قزوه

خط اول بود که پایش را برد

خط خورد گلویش و صدایش را برد

دارد کفش من و تو را می دوزد

کفّاش، که جنگ، کفش هایش را برد

بیژن ارژن

محفل همسایه هاست

هم سن و سال ها همه از او جوان ترند

خوش آب و رنگ تر، همه خوش استخوان ترند

گیسوی او سفید وَ لب های او کبود

چشمان بی فروغش از این هم خزان ترند

می داند امتحان بزرگی است عاشقی

در عشق، کشتگان بلا سخت جان ترند

هر روز باید آینه باشد وَ بشکند

آیینه های گُل زده، باری گران ترند

گاهی که اتفاق بیفتد هراس و ابر

دیوارهای خانه از او آسمان ترند

نقل کلام محفل همسایه هاست، آه

آن ها که دایه های از او مهربان ترند

موجی اگر بشورد و مرد آتشین شود

مردم به سازگاری او بدگمان ترند

با این وجود، صبر قشنگش شنیدنی است

غم ها هر آنچه بیشتر، اما، نهان ترند

زن، سایه بان خستگی یک کبوتر است

غم های مرد شعله ورش بی کران ترند!

پروانه نجاتی

عزم جهادم

خم شدم زیر خط عشق سرم را بوسید

دم پرواز پدر بال و پرم را بوسید

مادرم باران شد، بغضی که در چادر کرد

بوی اسفند خدا حافظی ام را پر کرد

مادر از پر زدنم داشت دگر بو می برد

از قطاری که به اهواز پرستو می برد

دل نمی کندم و خندید گره را وا کرد

آب را پشت سرم ریخت مرا دریا کرد

سفر از ساحل امنی به دل طوفان بود

چه قطاری که پر از موج و پر از باران بود

همه هم سفران عازم می خانه شدند

کوپه ها پشت سر هم همه پیمانه شدند

پر کشیدیم و رسیدم زِ خود سیر شدیم

و رسیدیم به جایی که زمین گیر شدیم

از گلوی همه اسلحه ها می می ریخت

و مسلسل به تنم جام پیاپی می ریخت

و زمین بعد تنم جامه سرخم را خورد

قطره های وصیت نامه سرخم را خورد

عمر دنیا چه سبک بود چه ناگاه گذشت

و زمان از کفنم مثل پر کاه گذشت

باد حتی خبرم را به کسی باز نگفت

گریه های پدرم را به کسی باز نگفت

پدرم ماند که معنای خبر یعنی چه

مادرم گفت که: مفقودالاثر یعنی چه

چه توان کرد دلت صبر ندارد مادر

آه مفقودالاثر قبر ندارد مادر

راستی سینه مجنون مرا یادت هست؟

با توام خاک بگو خون مرا یادت هست؟

هرچه درد آمد من یک تنه آغوش شدم

 چه غریبانه، غریبانه فراموش شدم

گریه کردن نکند وصله ناجور شده

شهر من گریه ندیده ست ولی کور شده

آه ای باد بیا پیرهنم را بو کن

زنده ام زنده بیا و کفنم را بو کن

نکند رفتن من گرمی نانی شده است

خون من رونق بازار کسانی شده است

فکر کردند که از زخم تنم می میرم

گفته بودم که برای وطنم می میرم

مدعی نیستم این مردم مدیون من اند

یا بدهکار زمین ریختن خون من اند

وصیت می کنم از حرمت خود کم نکنید

پیشِ دستی که مرا کشت سری خم نکنید

سختتان است اگر بی تن و بی سر باشید

لااقل با پدرم مثل برادر باشید

وطن ای ماهی در خون تنم یادم باش

ای حجاب پریانت کفنم یادم باش

کفن من که حجاب پری ات خواهد ماند

خون من مثل گل روسری ات خواهد ماند

ای وطن سوختم از غیرت و خاموش شدم

چه غریبانه، غریبانه فراموش شدم

مهدی مردانی

شمشیرهای صبح پیکاری

تو از فریادها، شمشیرهای صبح پیکاری

که در شب های دهشت تا سحر با ماه بیداری

تو دهقان زاده از فضل پدر مهری ست در جانت

که می روید حیات از خاک، هر جا پای بگذاری

دم روح خدا آن سان وجودت را مسیحا کرد

که بالیدند بر دستت کبوترهای بسیاری

چنین رم می کند از پیش چشمت لشکر پیلان

ابابیل است و سجیل است هر سنگی که برداری

دلت را سر به زیری ها، سرت را سربلندی هاست

خوش آن معنا که بخشیده ست چشمانت به سرداری

ز ما در گریه های نیمه شب یاد آور ای همدرد

تو از شمشیرها، لبخندهای صبح دیداری

علی محمد مودب

سرباز جهادم

مست آمدم ای پیر که مستانه بمیرم

مستانه دراین گوشه میخانه بمیرم

درویشم و بگذار قلندر منشانه

کاکل همه افشان به سر شانه بمیرم

میخانه به دور سر من چرخد و اینم

پیـمان که به چرخیدن پیمانه بمیرم

من بلبل عشاق به دامی نشوم رام

در دام تو هـم بی طمع دانه بمیرم

شمعی و طواف حرمی بود که می خواست

پروانه بزایم من و پروانه بمیرم

من در یتیمم صدفم سینه دریاست

بگذار یتیمانه و دردانه بمیرم

بیگانه شمردند مرا در وطن خویش

تا بی وطن و از همه بیگانه بمیرم

کو نی زن میخانه بگو جان به لب آور

تا با تب و لب بر لب جانانه بمیرم

آن سلسله زلف که زنار دلم بود

در گردنم آویز که دیوانه بمیرم

این دیر مغان ته چک ایران قدیم است

اینجاست که من بی چک و بی چانه بمیرم

در زندگی افسانه شدم در همه آفاق

بگذار که در مرگ هم افسانه بمیرم

در گوشه کاشانه بسی سوختم اما

آن شمع نبودم که به کاشانه بمیرم

سرباز جهادم من و از جبهه احرار

انصاف کجا رفته که در خانه بمیرم

شهریار

جنگجویان دلاور

سلام ای جنگجویان دلاور

نهنگانی به خاک و خون شناور

سلام، ای صخره‌ های صف ‌کشیده

به پیش تانک های کوه‌ پیکر

صف جنگ و جهاد صدر اسلام

صف عمار یاسر، یا که اشتر

به قرآن وصف او: بنیان مرصوص

صف مولا علی، سردار صفدر

در آن عرصه که نه چشم است و نه گوش

نبیند چشم دل جز روی دلبر

شما را با لقاءالله، پیوست

سر دست ست و هر آنی میسر

شهادت برترین معراج عشق است

گهش پروازی از جبریل، برتر

سلام ای خاندان های شهیدان

پدر، مادر، برادر، یا که خواهر

به صد داغ ستم ننشسته از پای

که بنشانی به جای خود ستمگر

سلام ای پیرمردان مجاهد

دل از جان کنده، هم پای پیمبر

به جبهه، خود حبیب بن مظاهـر

به پشت جبهه، سلمان و اباذر

به جبهه، سنگرت گر خاکریز است

به پشت جبهه، مسجدهاست سنگر

سلام ای ملت دایم به صحنه

خروشان سیل با طوفان صرصر

سلام ای پاسدار کعبه عشق

حریم عشق را چون حلقه بر در

به جان پروانه شمع جماران

به دل گرم طواف حج اکبر

سلام ای ارتش جانباز اسلام

به سر، با هر صف سرباز، افسر

خط رهبر صراط المستقیم است

نه راه باختر پویی، نه خاور

سلام ای لشکر اسلام پیروز

تو را هر دو جهان باید مسخر

خدایت وعدۀ فتح و ظفر داد

تو هم مستضعفین خواهی مظفر

تو هم با خون پاکان «شهریارا»!

بشوی اوراق از این دیوان و دفتر

شهریار

hawzah.net

علی اکبر

مجله سیراف از سال 96 فعالیت خود را آغاز کرده است،تمام تلاشم انتشار محتوای سالم و منحصر بفرد مورد نیاز کاربران با رعایت قوانین جمهوری اسلامی ایران می باشد. 09900995320

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا