توجه : برخی مطالب این سایت از سایت های دیگر جمع آوری شده است. در صورت مشاهده مطالب مغایر قوانین جمهوری اسلامی ایران یا عدم رضایت مدیر سایت مطالب کپی شده توسط شماره موجود در بخش تماس با ما به ما اطلاع داده تا مطلب و سایت شما کاملا از لیست و سایت حذف شود.
داستان های معصومینمذهبی

مجموعه اشعار توبه و بازگشت به خدا

مجموعه اشعار توبه و بازگشت به خدا


حقیقت توبه بازگشت به خداوند و اظهار ندامت و پشیمانی است. انسان گنهکار برای نجات از گناه نیاز به توبه دارد. حقیقت استغفار یک انقلاب درونی است، اگرچه به ما آموخته ‌اند که توبه را باید ابراز کرد اما خداوند بیان پشیمانی، خضوع و خشوع را توصیه کرده و می‌ پسندد. در اینجا گزیده ای از اشعار توبه و بازگشت به خدا، از نظر می گذرد.

بگشای درِ توبه

ای خفته شب تیره هنگام دعا آمد

وی نفس جفا پیشه هنگام وفا آمد

بنگر به سوی روزن بگشای درِ توبه

پرداخته کن خانه، هین نوبت ما آمد

از جرم و جفاجویی چون دست نمی شویی؟

بر روی بزن آبی میقات صلا آمد

زین قبله به یاد آری چون رو به لحد آری

سودت نکند حسرت آن گه که قضا آمد

زین قبله بجو نوری تا شمع لحد باشد

آن نور شود گلشن چون نور خدا آمد

مولوی

بنده شرمنده تو

غرق گنه ناامید مشو زدرگاه ما

که عفو کردن بود در همه دم کار ما

توبه شکستی بیا هرآنچه هستی بیا

امیدواری بجوی زنام غفّار ما

بنده شرمنده تو، خالق بخشنده من

بیا بهشتت دهم مرو تو در نار ما

در دل شب خیز و ریز قطره اشکی ز چشم

که دوست دارم کند گریه گنهکار ما

خواهم اگر بگذرم ز جمله عاصیان

کیست که چون و چرا، کند زکردار ما

حبیب چایچیان(حسان)

کرم و عفو تو

رب خطاپوش تویی عبد خطاکار، منم

مستحق عفو تویی مستحق نار، منم

لطف و کرم بین که دمد بوی گل از پیرهنم

گرچه تو خود با خبری خارتر از خار، منم

گرچه سیه گشته رویم عفو تو داد آبرویم

آن که گناهش شده با عفو تو تکرار، منم

آن که مرا دست تهی دید و پذیرفت تویی

آن که ز لطف و کرمت آمده سرشار منم

آن که رها سازدم از دام خطا کیست؟ تویی

آن که به زنجیر خطا گشته گرفتار، منم

آن که کند جرم مرا از کرمش عفو، تویی

آن که فقط خوانده تو را داور غفار، منم

گر به جحیمم فکنی یا به بهشتم ببری

بنده  عشق علی و عترت اطهار منم

میثمم و مهر علی حک شده بر لوح دلم

خاک، ولی خاک در حیدر کرار منم

حاج غلامرضا سازگار

پناه در خانه تو

باز هم نیمه شب گریه و آه آوردم

به درِ خانه تو باز پناه آوردم

رو سیاهم که نشد توبه من مقبولت

وای بر من که فقط بار گناه آوردم

مهربانِ دل من رد نکنم از در خویش

من پشیمان شده ام روی سیاه آوردم

اشک های منِ بیچاره سراب است ولی

دلخوش از اینکه به درگاه تو چاه آوردم

جان زهرا کمکم کن آبرویم را بخر

به در خانه تو باز پناه آوردم

آرمان صائمی

سنگینی گناه

رخ، زرد و مو سفید و همه نامه ام سیاه

ره، دور و قد خمیده ز سنگینی گناه

اشکی نیامد از بصرم وای! وای! وای!

سوزی نمانده در جگرم آه! آه! آه!

بی اختیار، راه سپارم سوی جحیم

گر افکنم به نامه  اعمال خود نگاه

یک مصرع است روز جزا کل نامه ام

یک لحظه توبه کردم و یک عمر اشتباه

از بس گناه، پرده به چشمم کشیده است

تشخیص راه را ندهد دیده ام ز چاه

عمری گناه کرده ام و توبه می کنم

با این زبان که ذکر تو را گفته گاه گاه

هر چند نیست در خور بخشش گناه من

مولای من! به عفو تو آورده ام پناه

فریاد از آن زمان که گناهان من روند

در پیش دیده ام رژه مانند یک سپاه

فردا که مادر از پسر خود کند فرار

میثم به خاندان پیمبر برد پناه

حاج غلامرضا سازگار

زنجیر گنه

بسته به زنجیر گنه پای من

وای من و وای من و وای من!

وای! به محشر اگر افشا کنند

جرم مرا یکسره اعضای من

آه ز بگذشته و آینده ام

وای به دنیا و به عقبای من

روی به سوی تو کنم با چه رو؟

غرق گناه است سراپای من

پشت من از بار گنه شد دوتا

عفو کن ای خالق یکتای من

خالق من! گر تو نبخشی مرا

نیست به جز قعر سقر جای من

وای به روزی که عیان می شود

جرم من از دیدن سیمای من

هرچه کنی دور مکن از درت

از تو همین است تمنای من

هستی من هست ولای علی

جرم مرا بخش به مولای من

میثم بی برگ و نوایم که هست

مهر علی حاصل فردای من

حاج غلامرضا سازگار

به ستاری تو

توبه ام توبه نشد هر چه که همت کردم

من به ستاری تو سخت جسارت کردم

هر چه تو دوست شدی با من الوده ولی

بی حیاتر شده با نفس رفاقت کردم

رمضان است و دل از خواب نکندم افسوس

مثل هر سال من از لطف تو غفلت کردم

من از این فلسفه روزه از این فیض عظیم

به همین تشنگی ساده قناعت کردم

روزه هم چشم مرا باز نکرده، نکند

عادتم بود اگر هرچه عبادت کردم

هر چه هستم سر دیوانگی ام میمانم

روزه ام را فقط افطار به تربت کردم

خواستم از عطش روزه بگویم اما

از لب تشنه اش احساس خجالت کردم

روزه ام روضه شد و روضه مرا می کشدم

یاد ان تشنه لب کرببلا می کشدم

حسن کردی

توفیق توبه

مثل هر بار پر از توبه بی تاثیرم

دل خورم از خودم، از دست خودم دل گیرم

قدر هم رفت، ولی حال دلم خوب نشد

جان زهرا نگرانم، چه شده تقدیرم

رمضان بگذرد و باز نبخشی من را

بعد از این خورده ته دیگ، دگر کفگیرم

کار ما را نگذاری تو به روز عرفه

من شب فطر به عفو تو زبان می گیرم

من اگر بد شده خُلقم، حرمم دیر شده

دست من نیست، من این مرتبه بی تقصیرم

چاره کار من این بار هوای نجف است

دارم از دوری ایوان طلا می میرم

بی علی من به خدا بی کسم و بیچاره

من بدون علی از زندگی ام دل سیرم

دم افطار به یاد دل بی تاب رباب

یاد بی تابی آن شیرزنِ بی شیرم

وحید محمدی

هزار توبه شکستم

اگر به حال دل خسته ام توان ندهی

اگر که اشک بصر را به من روان ندهی

به وقت یوم حسابم، حساب من پاک است

اگر که صبح قیامت به من امان ندهی

هزار توبه شکستم ولی حواسم نیست

برای توبه تو شاید دگر زمان ندهی

بزن ولی جلوی چشم بندگانت نه

مرا به خلق خودت اینچنین نشان ندهی

اگر بدم تو ولی خوب باش و خوبی کن

حواله ام به سر کوی این و آن ندهی

زبان و غیبت و حال دعا؟ تو حق داری

اگر دعای مرا ره به آسمان ندهی

همیشه بند دلم را گره زدم به حسین

خدا نکرده دلم را به دیگران ندهی

من آخر از سر این ضطراب می میرم

اگر دوباره حرم را به من نشان ندهی

وحید محمدی

حضرت غفار

آمده عبد گنهکار، بگو می بخشی

با دلی زار و گرفتار، بگو می بخشی

چشم امید مرا تار نکن یا الله

باز هم حضرت غفار، بگو می بخشی

کار ما را نگذاری تو به آن آخر وقت

اولین لحظه دیدار، بگو می بخشی

با بدهکار خودت باز مدارا کن، آه

طلبت را به بدهکار، بگو می بخشی

تا که آب از سر من رد نشده کاری کن

مثل آن توبه هر بار، بگو می بخشی

من خودم آمده ام، فاش بگویم خجلم

سر به زیر آمدم ای یار، بگو می بخشی

دم افطار فقط یاد لب عطشانم

به همان روضه افطار، بگو می بخشی

قسمت می دهم اینبار به عباس علی

به دو تا دست علمدار، بگو می بخشی

وحید محمدی

بازآ

بازآ بازآ هر آنچه هستی بازآ

گر کافر و گبر و بت پرستی بازآ

این درگه ما درگه نومیدی نیست

صد بار اگر توبه شکستی بازآ

ای واقف اسرار ضمیر همه کس

در حالت عجز، دستگیر همه کس

یارب تو مرا توبه ده و عذر پذیر

ای توبه ده و عذرپذیر همه کس

جز وصل تو دل به هرچه بستم، توبه

بی یاد تو هرجا که نشستم، توبه

در حضرت تو، توبه شکستم صدبار

زین توبه که صد بار شکستم، توبه

ابوسعید ابوالخیر

یک عمر عصیان

تو بخشنده هر گناهی الهی

به جز تو نباشد پناهی الهی

به این بنده ناتوانت کمک کن

که ابلیس دارد سپاهی الهی

زیک عمر عصیان، نشانی نماند

زرحمت کنی، گر نگاهی الهی

به نیکی مبدل نمایی بدی را

چه خواهی ببخشی گناهی الهی

چو رحم تو سبقت زقهر تو گیرد

در آن دم چه کوهی چه کاهی الهی

ولی هر که با مرتضی آشنا نیست

ندارد به عفو تو راهی الهی

به باغ ولایش به رسم گدایان

منم ره نشین چون گیاهی الهی

به قلب «حسان» مهر جانبخش او را

فزون کن دمادم، الهی، الهی

حبیب چایچیان(حسان)

اصلا حواسم نیست که فرصت ندارم

خیلی برای بندگی همت ندارم

اینقدر زیر خاک خوابیده اند مردم

چشمی برای دیدن عبرت ندارم

امروز و فردا می کنم هنگام توبه

حالی برای ترک معصیّت ندارم

ارزان خودم را باختم در دار دنیا

اما حواسم نیست من قیمت ندارم

افتادم اما باز دستم را گرفتی

جایی به جز این خانه من عزت ندارم

وای از شبی که صورتم بر خاک قبر است

چیزی برای خانه غربت ندارم

باب نجات شیعه زهرا، حسین است

چشم امیدی جز به این رحمت ندارم

وقتی حسین بن علی را دوست دارم

از هیچ چیز دیگری وحشت ندارم

شب های جمعه مادری قامت خمیده

هی بوسه می گیرد ز رگ های بریده

وحید محمدی

من آمده ام با دل بی تاب، ببخشی

بر خشکی چشمم ز کرم آب ببخشی

من آمده ام تا به دلم نور بپاشی

جریان به دل مرده مرداب ببخشی

با روی سیه آمده ام نیمه شب تا

بر رویِ سیه جلوه مهتاب ببخشی

من دست به دامان خود فاطمه هستم

این بار مرا بلکه از این باب

من منتظر برگ برات عتباتم

ای کاش به من گوهر نایاب ببخشی

من آمده ام یاد لب یار بمیرم

ای کاش مرا اشک غم ناب ببخشی

هر روز به یاد لب او آب نخوردم

بلکه به لب تشنه ارباب ببخشی

ای کاش مرا نیز به آن طفل که انگار

از خنده لشکر شده بد خواب ببخشی

وحید محمدی

شرمسار

الهی! ای دوای درد جانم

بشوی این ظلمت و زنگ از روانم

ترحّم کن ندارم توشه راه

مگر لاتقنطوا من رحمه الله

یکی وامانده از راه و ذلیلم

به چاه تن فتاده بی دلیلم

اسیرم خائفم بی خانمانم

گدایم بی نوایم میهمانم

سیه رویم تهیدستم فکارم

گنهکارم تباهم شرمسارم

بده راهی تو این شرمنده ات را

نوازش کن به رحمت بنده ات را

مرا با عفو خود بنمای درمان

نجاتم ده نجات از نفس و شیطان

به حالم در همه حالی نظر کن

زجرم و هر گناه من گذر کن

به جز جود و به جز لطفت الهی

مرا نبود در این عالم پناهی

حبیب چایچیان(حسان)

همین امشب

بیا سنگینیِ بارِ گناهم را نبین امشب

مقدّر کن برایم بهترین ها را همین امشب

برای استجابت فرصتی بهتر نخواهم یافت

گره خورده ست احیا با امیرالمؤمنین امشب

تمام عمر با خود، گرمِ جنگی تن به تن بودم

به دیدارت می آیم از جدالی سهمگین امشب

پناهِ من همین سجاده و تسبیح و قرآن است

نگاهی کن به این درمانده  گوشه نشین امشب

شب قدر است و جا خوش کرده بغضی در گلوی من

مقدّر می شود آیا برایم اربعین امشب؟

به فردایم امیدی نیست، اکنون دستگیری کن

همین حالا، همین حالا، همین امشب، همین امشب

 رضا ابوذری

شب فیض

خیز، ای بنده محروم و گنهکار بیا

یک شب ای خفته غفلت زده بیدار بیا

بس شب و روز که در زیر لَحَد خواهی خفت

دَم غنیمت بشمار امشب و بیدار بیا

شب فیض است و در توبه و رحمت باز است

خیز، ای عبد پشیمان و خطاکار بیا

پرده شب که بود آیت ستّاری من

دور از دیده مردم، به شب تار بیا

این تویی، بنده آلوده و شرمنده من

این منم، خالق بخشنده ستّار بیا

مگشا دست نیازت به عطای دگران

دل به من بسته و بگسسته زاغیار بیا

فرصت از دست مده، می گذرد این لحظات

منشین غافل و بی حاصل و بیکار بیا

باز آمده ام

دریاب من، این خسته  بی حاصل را

این از بد و خوب خویشتن غافل را

باز آمده ام پیش تو تشریح کنم

این مشت گره کرده  خون را، دل را

امیر مرادی

نامه اعمال

اگر عاصی، اگر مجرم، اگر بی دین، اگر مستم

به محشر کی گذارد دامن عفوت تهی دستم؟

ز بس خواناست از پیشانی ام خط گنه کاری

تواند نامه  اعمال شد آیینه در دستم

نگاه ظاهر و باطن، یکی کردم، تو را دیدم

رسا شد، این دو کوته رشته را با هم چو پیوستم

ندیدم کلفت از کس تا نکردم کلفتی با کس

نرنجیدم ز رنجانیدن کس تا زبان بستم

نرنجانیدم از خود هیچ کس را غیر این «واعظ»

که با سر پنجه  تأثیر افغان خاطری خَستم

واعظ قزوینی

آه از آن ساعت

توبه من را شکسته اشتباه دیگری

از گناهی می روم سوی گناه دیگری

لحظه لحظه پشت هم شیطان فریبم می دهد

می گذارد بر سر هر راه چاه دیگری

گریه باید کرد تنها در عزای تو حسین

توبه غیر از این ندارد هیچ راه دیگری

مثل حر من نیز برگشتم که غیر از خیمه ات

نیست ما را در همه عالم پناه دیگری

از سیاهی نیست بالاتر ولی رنگ غمت

هست بالاتر ز هر رنگ سیاه دیگری

ای زمان در طول تاریخ اینچنین داری سراغ؟

بی کفن، لب تشنه، بی سر پادشاه دیگری؟

آه از آن ساعت از آن گودال و از آن قتلگاه

آه از آن تل که خودش شد قتلگاه دیگری

می کشیدند آه، هم شمشیرها هم نیزه ها

از دل هر تیر برمی خاست آه دیگری

کاش در آن لحظه ها یا خواهرش آنجا نبود

یا نمی انداخت بر جسمش نگاه دیگری

نقطه  پایان دنیا نیست هرگز کربلا

نه! جهان می ایستد در ایستگاه دیگری

انتقام خون او را یک نفر خواهد گرفت

از پس این ابرها پیداست ماه دیگری

فاطمه معصومه شریف

الهی العفو

بر عفو بی حسابت این نکته ام گواه است

گفتی که یأس از من بالاترین گناه است

من غرق در گناهم مسکین و رو سیاهم

تنها تویی پناهم «لا تَقنَطُوا» گواه است

هرگز نمی پسندی در بر رویم ببندی

آخر کجا گریزد عبدی که بی پناه است

در دیده اشک سُرخم بر چهره رنگ زردم

مویم شده سفید و پرونده ام سیاه است

بازآمدم به سویت برگشته ام به کویت

این بنده  فراری محتاج یک نگاه است

من عهد خود شکستم من راه خویش بستم

ور نه به جانب تو هر سو هزار راه است

یک جمله با تو گفتن ذکر هزار سال است

یک لحظه بی تو بودن یک عمر اشتباه است

یک یا اِلهی اَلْعَفو جبرانِ جُرمِ یک عمر

پیک شام قدر با تو بِهْ از هزار ماه است

حاج غلامرضا سازگار

هوای دل

باز گویا هوای دل ابری ست

باز درهای آسمان باز است

من ولی تَحبِسُ الدُّعا شده ام

دل من باز فکر پرواز است

دیرگاهی ست با خودم قهرم

بسته بر وصله های ناجورم

سرِ من گرم زندگی شده است

از امام زمان خود دورم

غیبت و تهمت و ریا و حسد

جزوِ اعمال واجبم شده است

از دهانم دروغ می بارد

معصیَت قُوتِ غالبم شده است

به فساد و حرام زُل زده اند

چشم هایی که بی حیا شده اند

جایگاه خدا و خلق خدا

در دلم وای جا به جا شده اند

آمدم سمت خانه  معبود

دل خوش از این که صاحبی دارم

پشت در ضَجّه می زنم: یارب!

باز کن، کار واجبی دارم

گریه کردم، صدا زدی من را

آمدم یا مُسَبِّبَ الاَسْباب

روسیاهم نظر نما یا نور

یا سَریع الرِّضا مرا دریاب

لکه های سیاه زندگی ام

یا کریم از شما چه پنهان است

درد دارم، دوا نمی خواهم

یار، درد من است و درمان است

ساتِرُ العَیْب اگر نبودی تو

پخلق با من چه کار می کردند؟

پرده پوشی اگر نمی کردی

همه از من فرار می کردند

زشت و آلوده و خطاکارم

پدارم اقرار می کنم یارب

گرچه بی آبرو شدم اما

باز اصرار می کنم یارب

جُرم و کم کاری ام قبول؛ اما

تو که از حال من خبر داری

«دوستان را کجا کنی محروم

پتو که با دشمنان نظر داری»

کمکم کن هر آنچه را دارم

خرج تطهیر جان و روح کنم

دور ظلم و گناه خط بکشم

بروم توبه  نَصوح کنم

عباس احمدی

استغفرالله

خدایا رحمتی در کار من کن

به لطف خود هدایت یار من کن

که در کار تو از بایسته تو

نکردم آن چه بُد شایسته تو

به درگاه تو آوردم الهی

گناهی بیش تر از هرچه خواهی

گناه من اگر بر رویم آری

فغان از خجلت، آه از شرمساری

نظر کن کانَدرین عجز و اسیری

چه خواهم کرد اگر دستم نگیری

اگرچه مدتی گمراه بودم

به عصیان رانده درگاه بودم

خدایا آمدم بازت به درگاه

وز آن تقصیرها استغفرالله

در آن ساعت که پیشت عذرخواهان

به عذر آیند از شرم گناهان

گنه شوید گر ابر رحمتت چه؟

چه کم گردد ز بحر رحمتت، چه؟

نه راهی کآیم و دم ساز گردم

نه روی آن که از در، بازگردم

الها! خالقا! پروردگارا!

کریما! راحما! آمرزگارا!

توقع دارم از اِنعام عامت

به نور احمد و سرِّ کلامت

که باز آری «سلیمی» را به راهش

ببخشی از کرم جرم و گناهش

سلیمی جرونی

در وقت گرفتاری

از خوب و بد هر عملت با خبرم من

چون از رگ گردن به تو نزدیک ترم من

صد بار اگر توبه شکستی و گذشتم

صد بار دگر توبه کنی می گذرم من

درخواب فرو می روی و غافل ازاین که

مشتاق به دیدار تو در هر سحرم من

تو ثانیه ای حال خوش خویش بیاور

تا با همه جاه و جلالم بخرم من

وقت خوشی و خنده به من نیست حواست

در وقت گرفتاری أت اول نفرم من

ترسی به دلت راه نده چون که برایت

در واهمه روز قیامت سپرم من

از رحمت و بخشندگی ام باخبری تو

از خوب و بد هر عملت با خبرم من

من عبد خطا کارم و گویم که خدایا

هر چند که آلوده و بی بال و پرم من

از من به دل سوخته فاطمه بگذر

دلسوخته روضه دیوار و درم من

مجتبی خرسندی

توبه کردم

خم شدم از بار عصیان، بارالها توبه کردم

 گشتم از کرده پشیمان، بارالها توبه کردم

نفس، سرکش؛ حرص، غالب؛ فکر، اندک؛ وهم، افزون

رفته ام دنبال شیطان، بارالها توبه کردم

رطب و یابس را نوشتی در کتاب خویش، قرآن

گر نخواندم بنده قرآن، بارالها توبه کردم

انبیا و اولیا گفتند هر خوب و بدی را

گر نمودم ترک آنان، بارالها توبه کردم

در اصول و در فروع دین اگر اهمال کردم

بر خلاف حکم و فرمان، بارالها توبه کردم

گر به نفس خود ستم کردم و یا بر بندگانت

می کنم من بعد جبران، بارالها توبه کردم

گر که کردم ترک بیعت، ای خدا، معذور دارم

یا شکستم عهد و پیمان، بارالها توبه کردم

گر زدم بر خلق تهمت یا که هستم اهل غیبت

یا که بودم اهل بهتان، بارالها توبه کردم

از غرور و کبر، نافرمانیی گر سر زد از من

مست بودم، قول رندان، بارالها توبه کردم

بایدم برتر شوم من از مَلَک، امّا نگشتم

بل شدم بدتر زحیوان، بارالها توبه کردم

از در دربار شاهی گر شدستم من فراری

آمدم با آه و افغان، بارالها توبه کردم

کاروان از پیش رفته، بار من افتاده در گل

مانده تنها در بیابان، بارالها توبه کردم

عذر بدتر از گناه است، از که گریم وز که نالم

خود شدم از اهل عصیان بارالها توبه کردم

راه بنمودی نرفتم، امر فرمودی نکردم

هستم از کرده پشیمان، بارالها توبه کردم

گر گنهکار و پلیدم یا خطاکار و کثیفم

گویم اینک از دل و جان، بارالها توبه کردم

بارالها بنده «مفتون» را به این جرم و گنه ها

عفو کن بر شاه مردان، بارالها توبه کردم

مفتون همدانی

شرمنده ام

در درگهت، یکی زغلامانم

نام تو، زینتِ لب و دندانم

تو برتر از هرآنچه به وصف آید

من کمتر از هرآنچه که می دانم

غفّاری و کریم و خطاپوشی

من صاحب معاصیِ پنهانم

شاید مرا نگاهِ تو گیرد دست

ورنه فریب خورده شیطانم

تو آن خدای خالق و رحمانی

من، بنده حقیر و پشیمانم

بگذشته از شماره و حدّ و حصر

اندازه خطا و گناهانم

با این همه گناه که من دارم

چون ادّعا کنم که مسلمانم؟

در چاهِ نفس خویش گرفتارم

از جهل خویش سر به گریبانم

شرمنده ام، زیان زده ام، خامم

من بنده فراری و ترسانم

خاکم، گِلم، کَفَم، خس و خاشاکم

خارم، خَسَم، فقیرم و نادانم

تا کی به درگهِ کرمت دوزم

این دیدگان خسته و گریانم

آن کس که نیست لایقِ احسانت

آن کس که هست شیفته، من آنم

یک لحظه گر نظر فکنی بر من

یک عمر، سرفرازم و خندانم

سیلابِ خون به چهره زردِ من

جاری شده زدیده گریانم

چون دل، سرای توست، نه بیگانه

در راه دل نشسته و دربانم

حاشا که جز تو، ره به دلم یابد

جانم فدایت، ای همه جانانم

جواد محدّثی

یا قاضی الحاجات

یا رب به ما تو قدرت ترک خطا بده

توفیق بندگی بدون ریا بده

از بحر بی کرانه الطاف خویشتن

بر آنچه لایقیم به ما ای خدا بده

از ما بگیر کینه و کبر و حسد ولی

بر ما صفای باطن و صدق و صفا بده

ما مجرم و تو مجری دیوان کیفری

حکم برائت گنه ما به ما بده

ما بنده ایم ذات تو بخشنده و رحیم

از خوان نعمتت نعمتی بر گدا بده

خون شد زهجر کربُ و بلا قلب شیعیان

بر دست ما تو تذکره کربلا بده

گوید به طعنه خصم که مهدیتان کجاست

لطفی نما و مهدی ما را به ما بده

 ژولیده عاشق است ولی عاشق حسین

یا رب مریض عشق و صفا را شفا بده

ژولیده نیشابوری

چشمه لطف

الهی بی پناهان را پناهی

به سوی خسته حالان کن نگاهی

مرا شرح پریشانی چه حاجت

که بر حال پریشانم گواهی

خدایا تکیه بر لطف تو دارم

که جز لطفت ندارم تکیه گاهی

دل سرگشته ام را رهنما باش

که دل بی رهنما افتد به چاهی

نهاده سر به خاک آستانت

گدایی، دردمندی، عذرخواهی

گرفتم دامن بخشنده ای را

که بخشد از کرم کوهی به کاهی

خوشا آن کس که بندد با تو پیوند

پخوشا آن دل که دارد با تو راهی

زنخل رحمت بی انتهایت

بیفکن سایه بر روی گیاهی

به آب چشمه لطفت فرو شوی

اگر سر زد خطایی، اشتباهی

مران یا ربّ زدرگاهت «رسا» را

پناه آورده سویت بی پناهی

قاسم رسا

hawzah.net

همچنین بخوانید:  حکم نوشیدن شراب در اسلام چیست؟

علی اکبر

مجله سیراف از سال 96 فعالیت خود را آغاز کرده است،تمام تلاشم انتشار محتوای سالم و منحصر بفرد مورد نیاز کاربران با رعایت قوانین جمهوری اسلامی ایران می باشد. 09900995320

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا