توجه : برخی مطالب این سایت از سایت های دیگر جمع آوری شده است. در صورت مشاهده مطالب مغایر قوانین جمهوری اسلامی ایران یا عدم رضایت مدیر سایت مطالب کپی شده توسط شماره موجود در بخش تماس با ما به ما اطلاع داده تا مطلب و سایت شما کاملا از لیست و سایت حذف شود.
داستان های معصومینمذهبی

مجموعه اشعار عید قربان

مجموعه اشعار عید قربان


دهم ذی‌ الحجه مصادف با عید قربان از بزرگ ‌ترین عیدهای مسلمانان و یادآور فداکاری و ایثار ابراهیم در راه رضای معبود و تسلیم و ایمان اسماعیل در قربانگاه عشق است. عید قربان روز کسب معرفت، قربانی کردن نفس و تقرب به خداوند است. عید قربان نماد بندگی و تسلیم شدن در برابر خداست. عید قربان پاک ‌ترین عیدها، و عید سرسپردگی و بندگی است. در اینجا گزیده ای از اشعار روز «عید قربان» از نظر می گذرد.

کعبه دل

گه احرام، روز عید قربان

سخن می گفت با خود کعبه، زین سان

که من، مرآت نور ذوالجلالم

عروس پرده بزم وصالم

مرا دست خلیل اللَّه برافراشت

خداوندم عزیز و نام ور داشت

نباشد هیچ اندر خطه خاک

مکانی همچو من، فرخنده و پاک

چو بزم من، بساط روشنی نیست

چو ملک من، سرای ایمنی نیست

مقدس همتی، کاین بارگه ساخت

مبارک نیَّتی، کاین کار پرداخت

در این درگاه، هر سنگ و گل و کاه

خدا را سجده آرد، گاه و بی گاه

«أنا الحق» می زنند این جا در و بام

ستایش می کنند اجسام و اَجْرام

در اینجا عرشیان تسبیح خوان اند

سخن گویان معنی، بی زبان اند

در این جا رخصت تیغ آختن نیست

کسی را دست بر کس تاختن نیست

نه دام است اندر این جانب نه صیاد

شکار آسوده است و طائر آزاد

خوش آن استاد کاین آب و گل آمیخت

خوش آن معمار کاین طرح نکو ریخت

مرا زین حال بس نام آوری هاست

به گردون بلندم برتری هاست

بدو خندید «دل» آهسته، کای دوست

ز نیکان، خود پسندیدن نه نیکوست

چنان رانی سخن، زین توده  گِل

که گویی فارغی از کعبه دل

تو را چیزی برون از آب و گل نیست

مبارک کعبه ای مانند دل نیست

تو را گر ساخت ابراهیم آذر

مرا بفراشت دست حیِّ داور

تو را گر آب و رنگ از خال و سنگ است

مرا از پرتو جان، آب و رنگ است

تو را گر گوهر و گنجینه دادند

مرا آرامگاه از سینه دادند

تو را در عیدها بوسند درگاه

مرا باز است در، هرگاه و بی گاه

تو را گر بنده ای بنهاد بنیاد

مرا معمار هستی، کرد آباد

تو جسم تیره ای، ما تاب ناکیم

تو از خاکی و ما از جان پاکیم

تو را گر مروه ای هست و صفایی

مرا هم هست تدبیری و رایی

در این جا نیست شمعی جز رخ دوست

وگر هست، انعکاس چهره اوست

تو را گر دوست دارند اختر و ماه

مرا یارند عشق و حسرت و آه

تو را گر غرق در پیرایه کردند

مرا با عقل و جان، همسایه کردند

در این عزلت گه شوق، آشناهاست

در این گم گشته کشتی، ناخداهاست

کسی کاو کعبه دل پاک دارد

کجا زآلودگی ها باک دارد؟

چه محرابی ست از دل با صفاتر

چه قندیلی ست از جان روشناتر

خوش آن کس، کز سر صدق و نیازی

کند در سجدگاه دل، نمازی

پروین اعتصامی

عید فرخنده

ای عزیزان، به شما هدیه ز یزدان آمد

عید فرخنده و نورانی قربان آمد

حاجیان سعی شما شد به حقیقت مقبول

رحمت واسعه حضرت سبحان آمد

عید قربان به حقیقت ز خداوند کریم

آفتابی به شب ظلمت انسان آمد

جمله دل ها چو کویری ست پر از فصل عطش

بر کویر دل ما، نعمت باران آمد

خاک می سوخت در اندوه عطش با حسرت

نقش در سینه این خاک، گلستان آمد

امر شد تا که به قربانی اسماعیلش

آن خلیلی که پذیرفته ز رحمان آمد

امتحان داد به خوبی به خدا، ابراهیم

جای آن ذبح عظیمی که به قربان آمد

آن حسینی که ز حجّ رفت سوی کرب و بلا

به خدا بهر سرافرازیِ قرآن آمد

خلیل یَأمُرُنی وَ الجَلیل یَنهانِی

کویر خشک حجاز است و سرزمین مناست

مقام اشک و مناجات و سوز و شور و دعاست

به هرکه می نگرم در لباس احرامش

دلش به جانب کعبه ست، رو به سوی خداست

یکی به جانب مسلخ برای قربانی

یکی روانه به دنبال یوسف زهراست

یکی بهشت خدا را به چشم خود دیده

یکی به یاد جهنم ز تابش گرماست

یکی به خیمه ندای الهی العفوش

یکی دو دیده اش از اشک شوق چون دریاست

یکی به امر خداوند سر تراشیده

یکی دو دست دعایش به سوی حق بالاست

سلام باد بر آن مُحرم خداجویی

که روح بندگی از اشک دیده اش پیداست

سلام باد بر آن کاروان صحراگرد

که لحظه لحظه به دنبال سیدالشهداست

سلام باد به عباس و اکبر و قاسم

که حج واجبشان در زمین کرب وبلاست

سلام باد به اخلاص و صدق ابراهیم

که بهر ذبح پسر همچو کوه، پابرجاست

سلام باد به ایثار و عشق اسماعیل

که سر به دست پدر داد و خویش را آراست

وجود او همه تسلیم محض پا تا سر

که دست شست ز جان و سر و، خدا را خواست

کشید تیغ ولی آن گلو بریده نشد

فتاده بود به حیرت که عیب کار کجاست

به تیغ گفت ببر! تیغ گفت ابراهیم!

خدات گفته نبر! گر برم خطاست خطاست

«خلیل یَأمُرُنی وَ الجَلیل یَنهانِی»

هوالعزیز، همانا که حکم، حکم خداست

چه امتحان عظیمی چه صدق و اخلاصی

پتو از خدا و خداوند از تو نیز رضاست

مباد تیغ کشی بر گلوی اسماعیل

که این پسر پدر بهترین پیمبر ماست

درست اگر نگری در وجود این فرزند

جمال نفس رسول خدا، علی پیداست

گذار خنجر و دست ذبیح خود بگشا

که ذبح اعظم ما ظهر روز عاشوراست

بدان خلیل که تنها ذبیح ماست حسین

که پیکرش به زمین، سر به نیزه  اعداست

ذبیح ماست حسینی که جلوه گاه رخش

تنور و نیزه و دیر و درخت و تشت طلاست

ذبیح ماست شهیدی که تا صف محشر

تمام وسعت ملک خداش بزم عزاست

سلام خالق و خلقت به خون پاک حسین

که زخم نیزه و خنجر به پیکرش زیباست

گلوی تشنه، سرش را ز تن جدا کردند

که بهر داغ لبش چشم عالمی دریاست

به جز ز اشک غمش دل کجا شود آرام

به غیر تربت پاکش کدام خاک، شفاست؟

به یاد دست علمدارش آهِ ماست علم

برای آن لب خشکیده چشم ما سقاست

به غیر وجه خدا «کُلُّ مَن عَلیها فان»

یقین کنید همانا حسین، وجه خداست

به یاد خون گلوی حسین تا صف حشر

سرشک «میثم» اگر خون شود همیشه رواست

حاج غلامرضا سازگار

امتحان بزرگ

دل به دریا زد و دل از او کند

گرچه این عشق شعله ور شده بود

تیغ اما دگر نمی برید

محو زیبایی پسر شده بود

پدر آن لحظه خوب می دانست

امتحانی بزرگ در پیش است

آه! گویی مقابل این سرو

تیغ اندازه تبر شده بود

باز می شد میان آن برهوت

جاده ای به دریچه  ملکوت

سفر وحی بود و اسماعیل

این چنین راهی خطر شده بود

و زنی که تمام جانش را

تکه تکه به آسمان می داد

جان و دل می سپرد دست خدا

گویی از راز باخبر شده بود

ناگهان دید آسمان منا

سبز شد با ندای لبیکش

او که در امتحان ابراهیم

 باز هم صاحب پسر شده بود

و خدا گفت: وقت اعجاز است

مرد این بار هم سرافراز است

دیگر آن زن نبود هاجر او

از فرشته فرشته تر شده بود

 باختر

سجده عشق

اول عشق ست ای جان! قُل هُوَ اللهُ أحد

دف بزن؛ ساغر بچرخان؛ قل هو الله احد

گفتم از عشق و زبانم شعله ور شد ناگهان

آه از این مضمون سوزان! قل هو الله احد

حضرت لیلی! بیا در صحنه و چرخی بزن

یک غزل مجنون برقصان؛ قل هو الله احد

ساغری آغوش وا کن؛ یک تبسّم مِی بریز

اندک اندک جمع مستان قل هو الله احد

می کنم سجّاده را رنگین به مِی، فتوا بده

زُهد من را مِی بنوشان، قل هو الله احد

بر سر آنم به حکم عشق، رقص خون کنم

با دلی عاشق، غزلخوان، قل هو الله احد

در کمند زلف تو پیچید دل، یا لَلعَجَب

دید صدها عید قربان، قل هو الله احد

زیر شمشیر غمت، عشق ست سر دادن به شوق

دست افشان، پایکوبان، قل هو الله احد

من شبی تاریک تاریکم؛ تبسم کن مرا

جلوه کن ای ماه تابان! قل هو الله احد

تشنه وصلم؛ الا یا ایّها السّاقی! وصال

اول عشق ست ای جان! قل هو الله احد

رضا اسماعیلی

عید قربان

چرخ زدم چه ناگاه؛ نور شدم چه آسان

روح من از مدینه ست؛ خاک من از خراسان

کیست برابر من؟ آن سویِ مشعرِ من

کُشته آن نگاهم در شب عید قربان

سنگ بزن که در من، آینه ای برویَد

سنگ بزن که در من شور گرفته شیطان

نذر دلم کن امشب؛ سِلسله الذَّهَب را

چیست به غیر زنجیر، سلسله های عرفان

دف بزنید امشب؛ با دل من بچرخید

عقل بگو بچرخد؛ عشق بگو بچرخان

این تب لیله القدر یا تب عید اضحی ست

این شب عید فطر است یا شب عید قربان؟

علیرضا قزوه

زنجیر عبودیّت

ساقی، مِیِ نابم ده؛ دیوانه و مستم کن

دیوانه دیوانه، زنجیر به دستم کن

 هر دم بده پیمانه با ساغر جانانه

بی خود ز خودم بنما؛ بی هیچ ز هستم کن

جان را چه کنم دیگر؛ جانانه به بر دارم

زَن شعله به این جان و بی پایه و بستم کن

انداز تو جانم را اندر خمِ می، ساقی

هفت غسل بده آن را؛ پاک از همه پَستم کن

دنیا و ما فیها، دیگر به چه کار آید

زنجیر عبودیّت بر گردن و دستم کن

با خنجر پولادین بر گیر ز من دیده

آزاد کن این دل را؛ دلدار پرستم کن

بر درگهِ معشوقم؛ مشتاق وصالم من

انگشتریِ عقدش، جانا تو به دستم کن

آموز به من ساقی؛ تو رسمِ وفاداری

یادآوری عهدم از روز اَلَستم کن

پیمانِ الستِ حقّ یا عقدِ عبودیّت

فخر است برای من؛ مانع ز شکستم کن

محمد رجب زاده

وصل الهی

عید قربان است ای یاران گل افشانی کنید

در منای دل وقوف از حج روحانی کنید

تا نیفتاده ست جان در پنجه گُرگِ هوا

گوسفند نفس را گیرید و قربانی کنید

سنگها از مشعر وصل الهی کرده جمع

جنگ با شیطان و ترک فعل شیطانی کنید

بانگ لبیک از درون آرید بیرون تا به تن

حُلّه احرام از انوار ربّانی کنید

در مسیرِ وَجه رَبّک پای جان بگذاشته

گام اول در هُوَ الهو خویش را فانی کنید

پای تا سر ذکر حق گردیده در عین سکوت

گفتگو با ذات پاک حی سبحانی کنید

از سر من، موی بتراشید و محو هُو شوید

تا همه لبریز از نور جمال او شوید

شستشو کن روح را در چشمه عین الیقین

حُلّه احرام پوش از شهپر روح الامین

پاک کن آئینه را از زنگ تزویر و ریا

تا شَوی سر تا قدم آئینه حق الیقین

گردن تسلیم اسماعیل را در زیر تیغ

تیغ ابراهیم را بر حلق اسماعیل بین

تیغ از الماس در دست پدر بُرّنده تر

ای عجب نازکتر از گل آن گلوی نازنین

نه گلو بشکافت نه آن کارد حنجر را برید

هم پسر گردید محزون هم پدر شد خشمگین

پای تا سر شعله شد فریاد زد کای تیغ تیز

از چه کُندی می کنی در امرِ ربّ العالمین

تیغ گفتا کای سراپا گشته از محبوب، پُر

تو به من گویی ببر اما خدا گوید نَبُر

ناگهان آمد ندا از جانب ربّ جلیل

مرحبا ای عزم تو اخلاص و صدق ات را دلیل

تا بماند نور ختم المرسلین در صُلب تو

فدیه آورده ست بر فرزند پاک ات جبرئیل

ما پذیرفتیم از تو ذبح فرزند تو را

تو خلیلی؛ تو خلیلی، تو خلیلی، تو خلیل

ما تو را در بوته اخلاص کردیم امتحان

ما تو را دادیم تا صبح جزا اجر جزیل

هم تو بیرون آمدی از آزمایش رو سفید

هم جلال و عزّت تو کرد شیطان را ذلیل

کُشتن فرزند با دست پدر سخت است سخت

چون جمال دوست دیدی این بلا آمد جمیل

تا ز چشم ابر آید بارش رحمت فرود

بر تو و بر هاجر و فرزند دلبندت درود

ای خلیل الله اسماعیل تو از آن ماست

تا قیامت زنده این سنّت به صحرای مناست

حاج غلامرضا سازگار

مِنای معرفت

ای مِنای معرفت، دل هایتان

روی جانان شمع محفل هایتان

در هُوَ الهُو خویش را فانی کنید

عید قربان است؛ قربانی کنید

مشعر و خیف و منا را بنگرید

با نگاه دل خدا را بنگرید

سینه نورانی، نفَس ها مُشک خیز

چشم ها چون ابر رحمت اشکریز

خاک با مُشک و عبیر آمیخته

اشک مهدی در بیابان ریخته

ای منا! آهنگ دیگر ساز کن

دفتر اسرار خود را باز کن

وصف آن پیر خداجو را بگو

قصّه قربانی او را بگو

عشق اینجا خودنمایی می کند

مرگ، دائم، دلربایی می کند

کارد لرزد در کف دست پدر

روح رقصد در تن پاک پسر

بوسه های تیغ روی حنجر است

یا نوازش های دست هاجر است

عشق می جوشد به رگهای خلیل

تیغ می گوید که یَنهانی جلیل

دوست بهر دوست خود را ساخته

تیغ اینجا رنگ خود را باخته

اَللَّه، اَللَّه همّتی کن جبرئیل

تا بگیری تیغ از دست خلیل

این که کرده جان خود تسلیم دوست

لحظه ای، آنی نمی گنجد به پوست

در جبینش نور احمد را ببین

دیده بگشا و محمّد را ببین

ای قضا ز امر خدا تعجیل کن

خلق را قربان اسماعیل کن

ای فلک دست دعا از دل برآر

ای ملک از عرش قربانی بیار

آی حُجّاج این ندا را بشنوید

بشنوید اینک خدا را بشنوید

در منا از سوی ربّ العالمین

گوسفند آورده جبریل امین

کای خلیل از تو پذیرفتیم ما

امتحان بود آنچه را گفتیم ما

کردی اجرا آنچه را ما خواستیم

بر خلیلیّت تو را آراستیم

هر چه هست و نیست در فرمان ماست

تیغ در دست تو، حکم از آنِ ماست

بندگی کردی خلیل ما شدی

همدمی بر جبرئیل ما شدی

این ذبیح ماست؛ رویش را ببوس

تیغ بگذار و گلویش را ببوس

گر چه طفل ات تیغ ما را مشتری است

آنکه باید ذبح گردد؛ دیگری است

او سراپایش نشان هر بلاست

قتلگاهش در مِنای کربلاست

پیش از آن کآید وجودت در وجود|

بوده بر سجّاده خونش، سجود

پیشتر از خِلقت این روزگار

کرده اسماعیل ها بر ما نثار

تو خلیل مایی؛ امّا او ولیّ ست

نام زیبایش حسین بن علی ست

عشق تا شام ابد مرهون اوست

اشک میثم ها نثار خون اوست

حاج غلامرضا سازگار

عید قربان زنده دارد یاد قربان گشتگان را

پاسداران و اسیران و به خون آغشتگان را

خیز و در این عیدقربان سوی قربانگاه رو کن

معنی بیت و حرم را در شهادت جست و جو کن

عید است و زمان ذوب ایمان شدن است

در راه خدا ذبیح و قربان شدن است

از صحن و حریم کربلا تا به منا

جان شیفته فدای جانان شدن است

در وصف تو ای گل مرا جانی است

یادم امد گذر از نفس نشانی هست

به وقت سرور و مستی ات، سالها

در عید سعید قربان شادمانی هست

عید قربان آمد و باز آ که قربانت شوم

همچو اسماعیل به فرمان خدا رامت شوم

حاجیان اندر دیار کعبه گشتند میهمان

میزبان من بیا تا من که مهمانت شوم

عید قربان است و هر کس می دهد قربانی اش

آرزو دارم که قربانی قربانت شوم

خوشا آنان که با حق آشنایند

مطیع محض فرمان خدایند

چو ابراهیم اسماعیل خود را

فدای امر الله می نمایند

ز اسماعیل جان تا نگذری مانند ابراهیم

به کعبه رفتنت تنها نماید شاد شیطان را

کسی کو روز قربان، غیر خود را می کند قربان

نفهمیده است هرگز معنی و مفهوم قربان را

عید قربان به حقیقت ز خداوند کریم

آفتابی به شب ظلمت انسان آمد

جمله دلها چو کویری ست پر از فصل عطش

بر کویر دل ما نعمت باران آمد

بر پیکر عالم وجود جان آمد

صد شکر که امتحان به پایان آمد

از لطف خداوند خلیل الرحمن

یک عید بزرگ به نام قربان آمد

بندگی کن تاکه سلطانت کنند

تن رها کن تا همه جانت کنند

سر بنه در کف، برو در کوی دوست

تا چو اسماعیل، قربانت کنند

بگذر از فرزند و مال و جان خویش

تا خلیل الله دورانت کنند

در مکه برای خویش حاجی نشوی

جز زائر دکان و حراجی نشوی

بر روی خداوند بزن بوسه که تو

با بوسه به روی کعبه حاجی نشوی

عید قربان به حقیقت ز خداوند کریم

آفتابی به شب ظلمت انسان آمد

جمله دل ها چو کویری ست پر از فصل عطش

بر کویر دل ما، نعمت باران آمد

عید قربان آمدومن هم شدم قربانیت

گرچه من دعوت ندارم آمدم مهمانیت

مفلسم آهی ندارم در بساطم ناگزیر

این دل صد پاره و چشمان تر ارزانیت

طلوع مهربانی

ای تو جان نوبهاران، خوش رسیدی، خوش رسیدی

ای تو شور آبشاران، خوش رسیدی، خوش رسیدی

ای شراب آسمانی، ای طلوع مهربانی

با تو شد خورشید خندان، خوش رسیدی، خوش رسیدی

ای که نامت گشته ذکر هر دم جان و روانم

ای شفای درد پنهان، خوش رسیدی، خوش رسیدی

آمدی چون ماه تازه، تیغ بر کف، خنده بر لب

آمدی ای عید قربان! خوش رسیدی، خوش رسیدی

آمدی چون سیلْ جوشان، بی خبر، ناگه، خروشان

تا کنی این خانه ویران، خوش رسیدی، خوش رسیدی

خانه ی عقل زبون را، عقل سرد تیره گون را

کرده ای با خاک یکسان، خوش رسیدی، خوش رسیدی

شعر می جوشد ز من، پیوسته هر شب، هر سحرگه

از تو شد این چشمه جوشان، خوش رسیدی، خوش رسیدی

عید قربان آمده ای دوستان شادی کنید

یادی از پیغمبر توحید و آزادی کنید

او که در راه خدا از مال و فرزندش گذشت

با تبر بت های جهل و خودپرستی را شکست

بنده پاک خدا و پیرو الله شد

نامش ابراهیم بود اما خلیل الله شد

قربانی قربانت

عید قربان آمد و باز آ که قربانت شوم

همچو اسماعیل به فرمان خدا رامت شوم

حاجیان اندر دیار کعبه گشتند میهمان

میزبان من بیا تا من که مهمانت شوم

عید قربان است و هرکس م یدهد قربانی اش

آرزو دارم که قربانی قربانت شوم

عید روزه رفت و عید قربان می رسد نوروز هم

روز نوروز می رسی تا سبزی خوانت شوم

باغبان از شوق گلبن میرود در خواب مست

گلشن باغم بیا تا مست مستانت شوم

دشت ها پر لاله و باغها پر سنبل شده

تا به کِی خواهی که مجنون بیابانت شوم؟

مقدم جانان

عید قربان آمد ای جانم به قربان تو باد

جان من ای همدم من برخی جان تو باد

عید قربان است و بهتر نیست زین عیدی مرا

در چنین عیدی دل و جانم به قربان تو باد

سر چه باشد تا نثار مقدم جانان کنم

جان ناچیزم چو اسماعیل ارزان تو باد

ننگم آید در برت حرفی زما و من زنم

هرچه ما راهست یا رب جمله از آن تو باد

گر مرا شمس و قمر روزی تباریکی کشد

پایدار از بهر من نور درخشان تو باد

من بسی در حیرتم زان حسن و خوبی و کمال

تا ابد ای کاش جان مبهوت و حیران تو باد

تو گل من هستی و پائیز در راه تو نیست

طایر جان و دل من مرغ خوشخوان تو باد

ای خدا در عید قربان این بهین روز عزیز

جان «مردوخ» گر پذیری خود به قربان تو باد

عید قربان آمد ای جانم به قربان تو باد

جان من ای همدم من برخی جان تو باد

عید قربان است و بهتر نیست زین عیدی مرا

در چنین عیدی دل و جانم به قربان تو باد

سر چه باشد تا نثار مقدم جانان کنم

جان ناچیزم چو اسماعیل ارزان تو باد

ننگم آید در برت حرفی زما و من زنم

هرچه ما راهست یا رب جمله از آن تو باد

گر مرا شمس و قمر روزی تباریکی کشد

پایدار از بهر من نور درخشان تو باد

من بسی در حیرتم زان حسن و خوبی و کمال

تا ابد ای کاش جان مبهوت و حیران تو باد

تو گل من هستی و پائیز در راه تو نیست

طایر جان و دل من مرغ خوشخوان تو باد

ای خدا در عید قربان این بهین روز عزیز

جان «مردوخ» گر پذیری خود به قربان تو باد

ذبح اسماعیل

عید قربان گرچه آیین خلیل آزر است

ملت اسلام را امروز زیب و زیور است

حبّذا عیدی که سرخ از خون قربانی او

گونه اسلام و روی ملت پیغمبر است

حبّذا روزی که ابراهیم را در کوی دوست

ذبح اسماعیل از یک گوسفند آسان‎تر است

حاجیان از جان چنان بوسند آن سنگ سیاه

خانه حق را که گویی خال روی دلبر است

سالی ار یک حج بود مر حاجیان را در حجاز

در خراسان خلق را هر روزه حجّ اکبر است

خانه حق را اگر خواهی بپو راه حجاز

ور بخواهی صاحب آن خانه در این کشور است

اندرین عیدی که ملت را همه فرّ و بها

از نو آیین سنّت پاک خلیل آزر است

سعی تو مشکور باد و حجّ تو مبرور باد

در حریمی کز شرافت کعبه را تاج سر است

نغمه لبیک

طلوع عید بزرگ و مبارک اضحی

فروغ وحدت و توحید داده بر دل ها

ز خاک پاک منی سرکشد به دامن عرش

نوای زمزمه گرم عاشقان خدا

در آن زمین مقدّس زدند حلقه عشق

به اشک و ناله و افغان و شور و شوق و دعا

رسد به اوج سماوات نغمه لبیک

زکوه و سنگ و شن و خاک و ریگ آن صحرا

زدند خیمه در آن سرزمین که هر گامش

ز اشک دیده پیغمبری گرفته صفا

محمد و علّی و فاطمه حسین و حسن

نهاده اند رخ بندگی بخاک آنجا

صدای گرم مناجات حضرت مهدی

طنین فکنده در آن سرزمین به موج فضا

خوشا بحال دل محرمی که در آن جمع

جمال گمشده  خویش را کند پیدا

خوشا بحال دل آنکه بشنود پاسخ

از آن دهان مقدس چو گفت یا مولا

خوشا به ناله و فریاد و سینه سوخته ای

که با دعای امام زمان رود بالا

روند جانب مسلخ کنند قربانی

نه گوسفند بگو گرگ نفس و دیو هوی

دوباره زنده شود خاطرات آن پدری

که زیر تیغ، پسر را نشانده بهر فدا

کشیده کارد به حلق پسر که در ره دوست

کند سر از بدن نوجوان خویش جدا

کشیده تیغ ولی آن گلو بریده نشد

که بُد نهفته در آن سرّ قادر دانا

به خشم آمد و گفتا به کارد کز چه سبب؟

نمی بُری گلوی نازک ذبیح مرا

به سنگ خورد لب تیغ تیز و سنگ شکافت

که ناگه از لبه  تیغ شد بلند ندا

که ای خلیل تو گوئی بِبُر چسان ببُرم

که نهی میکندم ذات قادر یکتا

دراین مکالمه ناگاه گوسفند به دوش

رسید پیک خدا نزد حضرتش ز سما

که ای خلیل خدا حبذا، قبول، قبول

زهی زهی به چنین دوستی و صدق و صفا

بجای ذبح پس، گوسفند کند قربان

که هدیه  تو پذیرفته شد به درگه ما

بُرید سر زتن گوسفند و گفت دریغ

نریخت خون ذبیحم بخاک دوست چرا؟

ندا رسید خلیلا به پیش رو، بنگر

که راز مخفی ما بر تو می شود افشا

به پیش روی نظر کرد و دید غرفه بخون

ذبیح فاطمه را در منای کرب و بلا

گشوده چنگ بسی گرگ های کوفه و شام

بقصد ریختن خون یوسف زهرا

ز تشنگی زده آتش به دامن گردون

صدای ناله اطفال سیدالشهداء

رباب اشک فشان در کنار گهواره

گلوی نازک اصغر نشان تیر جفا

سکینه بر لبش از سوز تشنگی تبخال

دو دست گشته بریده از پیکر سقّا

شکافته است جبین جوانش از دم تیغ

چنانکه فرق علی در نماز گشته دو تا

بریز خار نهان لاله های گلشن وحی

به جستجو شده کلثوم و زینب کبری

چو دید صحنه  آن محشر عظیم خلیل

دو دست غم بسر خویش زد، فتاد زپا

ندا رسید خلیلا ثواب گریه  تو

فزون تر است ز ذبح پسر به درگه  ما

کدام صحنه بود همچو کربلای حسین؟

کدام روز بود همچو روز عاشورا؟

مصائب همه  انبیاست حق حسین

که او به بزم ازل سر کشیده جام بلا

به وصف دوست نبندد لب از سخن میثم

اگر زبان بِبُرندش، دلش بود گویا

حاج غلامرضا سازگار

حج و عرفات

ز سرشک دیده خاکِ عرفات را بشویم

به منا و یا به مشعر به کجا تو را بجویم؟

تو اگر به من کنی پشت، چه کسی به من کند رو؟

من اگر به تو نگویم به که درد خود بگویم؟

اگرم ز در برانی دگر آبرو ندارم

پبه خدا نمی گذاری که بریزد آبرویم

به گناه بی شمارم، ز تو سخت شرمسارم

خجلم از این که حتی نمی آوری به رویم

من اگر تو را ندیدم تو به من گشای چشمی

چه شود به یک نگاهت بدهند شستشویم؟

تو کنار من نشستی و من از تو دور ماندم

قدمت به روی چشمم قدمی بیا به سویم

من اگر سیاه رویم تو تمام چشم لطفی

به سیاهی ام نبینی که سفید گشته مویم

ز هوا پرم درونم چو درون طبل خالی است

تو بیا و اکتفا کن ز کرم به های و هویم

تو به من تبسمی کن تو ز من بپرس حالی

که تمام عرض حالم شده عقده در گلویم

نگهی به میثمت کن که بوَد چو جام خالی

چه شود اگر بریزی تو شراب در سبویم

حاج غلامرضا سازگار

ذبح فرزند

ناگهان آمد ندا از جانب رب جلیل

مرحبا ای عزم تو اخلاص و صدقت را دلیل

تا بماند نور ختم المرسلین در صلب تو

فدیه آورده است بر فرزند پاکت جبرئیل

ما پذیرفتیم از تو ذبح فرزند تو را

تو خلیلی تو خلیلی تو خلیلی تو خلیل

ما تو را در بوته ی اخلاص کردیم امتحان

ما تو را دادیم تا صبح جزا اجر جزیل

هم تو بیرون آمدی از آزمایش رو سفید

هم جلال و عزت تو کرد شیطان را ذلیل

کشتن فرزند با دست پدر سخت است سخت

چون جمال دوست دیدی این بلا آمد جمیل

تا ز چشم ابر آید بارش رحمت فرود

|بر تو و بر هاجر و فرزند دلبندت درود

مقتل ذبح عظیم

ای خلیل، اسماعیل تو از آن ماست

تا قیامت زنده این سنت به صحرای مناست

غم مخور گر زنده بر گردید اسماعیل تو

مقتل ذبح عظیم ما منای کربلاست

فرق ها دارند با هم این ذبیح و آن ذبیح

این سرش بر سینه ی تو، او سرش بر نیزه هاست

حلق اسماعیل تو دارد خراش از حنجری

حنجر او پاره پاره از دم تیغ جفاست

جسم اسماعیل تو چون روح در آغوش تو

پیکر مجروح او از سمّ اسبان توتیاست

ذبح تو سیراب بود و مثل گل شاداب بود

ذبح زهرا، با لب عطشان سرش از تن جداست

ای خلیل ما بود تا سیل اشکت در دو عین

آب شو چون شمع سوزان گریه کن بهر حسین

جذبه عشق

ندا آمد که، ابراهیم، بشتاب

رسیده فرصت تعبیر آن خواب

به شوق جذبه عشق خداوند

بر آ، از آب و رنگ مهر فرزند

اگر این شعله در پا تا سرت هست

کنون، یک امتحان دیگرت هست

مهیا شو طناب و تیغ بردار

رسالت را به دست عشق بسپار

صدا کن حلق اسماعیل خود را

به قربانگه ببر هابیل خود را

منای دوست قربانی پسندد

تو را آن سان که می دانی، پسندد

خلیل ما! رضای ما در این است

عبودیت به تسلیم و یقین است

ببین بر قد و بالای جوانت

مگر، نیکو برآید امتحانت

نفس در سینه افتاد از شماره

ملائک اشک ریزان در نظاره

پدر می بُرد فرزندش به مقتل

که امر دوست را سازد مسجّل

پدر آمیزه ای از اشک و لبخند

پسر تسلیم فرمان خداوند

منا بود و ذبیح و شوق تسلیم

ندا پیچید در جانِ ابراهیم

سعدی

تبریک عید

خلیلا عید قربانت مبارک

قبول امر و فرمانت مبارک

پذیرفتیم این قربانی ات را

پسندیدیم سرگردانی ات را

بر این ذبح عظیمت آفرین باد

شکوه عشق و تسلیمت چنین باد

خلیل الله ای معنای توحید

کنون تیغت گلوی نفس بُبرید

کنار خیمه هاجر در تب و تاب

که یا رب این دل شوریده دریاب

گلم اینک به دست باغبان است

مرا این فصل سبز امتحان است

اگرچه مادری درد آشنایم

خداوندا به تقدیرت رضایم

اگرچه می تپد در سینه ام دل

اگرچه امتحانم هست مشکل

خداوندا دلم آرام گردان

مده صبر مرا در دست شیطان

خدای عشق مزد عاشقی داد

برای دوست قربانی فرستاد

موحّد جز خدا در جان نبیند

در این آیینه جز جانان نبیند

قصد وصل

زلف او بر رخ چو جولان می کند

مشک را در شهر ارزان می کند

جوهری عقل در بازار حسن

قیمت لعلش به صد جان می کند

آفتاب حسن او تا شعله زد

ماه رخ در پرده پنهان می کند

من همه قصد وصالش می کنم

وان ستمگر عزم هجران می کند

گر نمکدان پرشکر خواهی مترس

تلخیی کان شکرستان می کند

تیر مژگان و کمان ابروش

عاشقان را عید قربان می کند

از وفاها هر چه بتوان می کنم

وز جفاها هر چه نتوان می کند

سعدی

رختِ احرام

شوق دیدار قرار از دل  بیمار زدست

هی به تن، حال  دل  زار نبینی چه نشست

گفتمش خیز به پا موسم  حج، چون دگران

خانه را سیر تماشا، دلِ معشوقه پرست

تن سبک سر، من و این راه چه دشوار و دراز

کی بلد هیچ مناسک که به دستور شده ست

دل شتابان، ز چه دشوار مبادا به هراس

پیچ و خم نیست، چه هموار نه بالاش نه پست

اول  کار به نیّت، که من اش خوب و روان

داند او حرف و سخن های من از روز الست

رختِ احرام چه خوب است تن آلوده چرا

هر چه پیرایه رها، خویشتن از بوده و هست

لب به لبیک عجب حال و هوا از سر لطف

وقت رقص آمده میدان به سماعست به مست

این مقامی که نمازش به تو فرموده بجا

جای پا جای خلیل است که بت هاش شکست

هفت اگر سعی به هفتاد مبادا نرسی

نا امید از چه، به امید کمر باید بست

وقت  قربانی و تقصیر، من از سینه برون

غرقه در خون، تو به تیغ از سر پیمان نه گسست

بی نشان با دل خود خنده زنان گفت که هی!

دل اگر این، ز تو صد بار دلم خسته و خستم

قربانی نفس

باید که قربانی نمودن نفس ها را

قربانی اَنفُس همان کار گِران است

یاران مهدی عاشق مولای خویش اند

هر قلب با یاری مهدی در امان است

باید که قربان کرد این جان را برایش

قربانی مهدی شدن یک آرمان است

آورده از سویش نشان فرزنش احمد

آری همان که بهر دنیا ارمغان است

جانها فدایش بس که پر مهر و وقار است

نامش همان شرط قبولی اذان است

جانم به قربانت شود ای سید احمد

راه تو شه راه نجات و جاودان است

عید است و باید جان به قربانت نمودن

هر چند ناقابل برایت جسم و جان است

یا رب مسیحا را نران از جمع عشاق

هر لحظه از عشق یمانی شعرخوان است

 

بر سر کوی تو عمری به تماشا ماندیم

در کویر دل سودا زده تنها ماندیم

تا نجویند رقیبان ز دلم بوی تو را

سر بازار تو پیوسته به حاشا ماندیم

سوخته عشق

دل شیدایی ما شیفته روی تو بود

سالیانیست که با این دل شیدا ماندیم

آن چنانم دل ما سوخته عشق تو بود

که در این مرحله از سینه خود جا ماندیم

تشت رسوایی ما عاقبت از بام افتاد

نرسیدیم به گرد تو و رسوا ماندیم

رهرو عشق تو بودیم وبه سودای وصال

از همه بود و نبود دل خود وا ماندیم

همه شب سوخته دل از غم هجران تو باز

به امید سحری در ره فردا ماندیم

رفت حاجی به طواف حرم و باز آمد

ما به قربان تو رفتیم و همانجا ماندیم

عید مقبول

مژده بادا بر مسلمانان که قربان آمده

عید مقبولی بنده نزد یزدان آمده

هر چه غیر اوست در این روز قربانی کنیم

در میان عیدها شمس فروزان آمده

یاد می آریم ابراهیم و قربانی او

بهر عرض بندگی جانانه میدان آمده

عید اضحی، عید خاص حاجیان وعید خون

روز کوری همه اصحاب شیطان آمده

هرچه خواهی ای مسلمان از خدا، این روز خواه

روز مخصوص عبادت بر مسلمان آمده

مست باید از می خمخانه  قربان شویم

مؤمنین را موسم اثبات ایمان آمده

اسماعیل تقوایی

سفره احسان

عید قربان است ومن قربان تو

دل سبوی خون شد از هجران تو

بر پر کاهی نمی ارزد اگر

دل نشد با یک نظر ویران تو

دیده و دل کی خدائی می شود

گر نتابد نور مهر افشان تو

پشت پا بر هر دو عالم می زند

ریزه خوار سفره احسان تو

حافظ و سعدی و شمس و مولوی

جرعه نوشان میِ عرفان تو

جرعه گر ازجام تو داور زند

می شود از جمله مستان تو

حاج داود بیدق داری

عید ایثار و مناجات

عید قربان است یا عید عنایات خداست

عید عشق و عید ایثار و مناجات و دعاست

ذات حق با میهمانانش گرفته جشن عید

مرکز این جشن نورانی بیابان مناست

هر کجا رو آوریم و هر طرف چشم افکنیم

خیمه  حجاج بیت الله پیش چشم ماست

نور از هر خیمه می تابد به بام آسمان

خیمه ها بیت الله و اشک و مناجات و دعاست

حاجیان دارند بر سر شوق ذبح گوسفند

قصد هر یک کشتن دیو هوس، گرگ هواست

ای خوش آن حاجی که در آن سرزمین کرده وقوف

خوش تر آن حاجی که جای او در آغوش خداست

رخسار جانان

دل سفر کن در منا و عید قربان را ببین

چشمه های نور و شور آن بیابان را ببین

گوسفند نفس را با تیغ تقوی سر ببر

پای تا سر جان شو و رخسار جانان را ببین

سفره مهمانی خاص خدا گردیده باز

لاله لبخند و اشک شوق مهمان را ببین

دیو نفس از پا درافکن، سنگ بر شیطان بزن

هم شکست نفس را، هم مرگ شیطان را ببین

تیغ در دست خلیل و بند در دست ذبیح

حنجر تسلیم بنگر، تیغ بران را ببین

کارد تیز و دست محکم، حلق نازک تر ز گل

پای تا سر چشم شو، اخلاص و ایمان را ببین

خاک گل انداخته از اشک چشم حاجیان

در دل تفتیده صحرا، گلستان را ببین

گریه و اشک و دعا و توبه و تهلیل را

رحمت و لطف و عطا و عفو و غفران را ببین

آتش گرما گلستان گشته چون باغ خلیل

در دل صحرا صفای باغ رضوان را ببین

روی حق هرگز نگنجد در نگاه چشم سر

چشم دل بگشا جمال حی سبحان را ببین

خیمه حجاج را با پای جان یک یک بگرد

آتش دل، سوز سینه، چشم گریان را ببین

دل تهی از غیر کن تا بنگری دلدار را

سر بزن در خیمه ها شاید ببینی یار را

سینه مشعر، دل حرم، میدان دید ما مناست

گر ببندی لب ز حرف غیر، هر حرفت دعاست

غم مخور گر گم شدی یا خیمه را گم کرده ای

سیر کن تا بنگری گم گشته زهرا کجاست

لحظه ای آرام منشین هر که را دیدی بپرس

یار سوی مکه رفته، یا به صحرای مناست؟

حیف یاران در منی رفتم ندیدم روی او

عیب از آن رخسار زیبا نیست، عیب از چشم ماست

حاجیان جمعند دور هم به صحرای منا

حاجی ما در بیابان در مسیر کربلاست

حاجیان کردند دل را خوش به ذبح گوسفند

حاجی ما ذبح طفلش پیش پیکان بلاست

حاجیان سر می تراشند از پی تقصیرشان

حاجی ما هم چهل منزل سرش برنیزه هاست

حاجیان دست دعاشان بر سما گردد بلند

حاجی ما از بدن دست علمدارش جداست

حاجیان را هست یک قربانی آن هم گوسفند

حاجی ما هم ذبیحش جمله تقدیم خداست

حاجیان را از هجوم زائرین بر تن فشار

حاجی ما سینه اش از سم اسبان توتیاست

خوش بود میثم همیشه سوگواری بر حسین

حاجی آن باشد که اشکش هست جاری برحسین

حاج غلامرضا سازگار

عید نور و بندگی

عید قربان عید نور و بندگیست

عید انسانیت و بالندگیست

عید آزادی ز قید و بند جان

از تعلق ها رها تا بی نشان

بهر قربانی به قربانگاه دوست

نفس را سر کردن این گونه نکوست

سر تراشد حاجی اندر کوی ما

پا گذارد تا به صحرای منا

خاک اینجا پر بود زانوار پاک

مصطفی صورت نهاده روی خاک

هم علی هم فاطمه با سوز و ساز

دست بالا برده سوی بی نیاز

اعتبار و آبروی عالمین

اشک جاری حسن بود و حسین

بر مشام جان رسد تا بی کران

عطر و بوی مهدی صاحب زمان

آنکه طوف کوی حق زنده از اوست

حج ابراهیمی و لبیک اوست

ز امر حق باید که قربانی دهی

شو مهیا تا به مهمانی روی

هست اسماعیل قربانی او

گشته ابراهیم هم بانی او

هاجر آمد سرمه بر چشمش کشید

شانه ای بر زلف مشکین اش کشید

گفت مادر میهمان کیستی

زین سبب در انتظار چیستی

از خلیل اله بر آمد این ندا

هر دو مهمانیم از سوی خدا

گشت عازم سوی صحرا با پدر

اشک مادر شد روان بهر پسر

بهر قربان کردن افتاد او به خاک

بود اندر مسلخ اش او سینه چاک

بست ابراهیم دستان ورا

تا شود در راه حق راسش جدا

بر گلویش تیغ تیزی را نهاد

از نفس گویا که بابایش فتاد

آنقدر بر حلق جان خود کشید

تا که ناگه این سخن از حق شنید

امر ما را خوب کردی تو ادا

بود مقصود امتحانی از خدا

امر کردی تو به تیغ آبدار

نهی شد از ما مبر و دست دار

ما به صدق تو تفاخر کرده ایم

کوله بار هر دو را پر کرده ایم

هست از نسل تو اولادی نکو

احمد مختار اندر صلب او

چشم ها تر شد درآغوشش کشید

دست خود بر صورت و رویش کشید

تا که آمد قوچی از سوی سما

بهر قربانی به صحرای منا

رهسپار خانه شد با اشک و آه

بذل جان را خالقش باشد گواه

تا که هاجر دید اسماعیل را

کرد جاری آب رود نیل را

شد پریشان خاطر آن مام نکو

با خلیل الله گرم گفت و گو

دیده گریان گشت مادر بی دریغ

بر گلویش نقش بسته رد تیغ

سیحه ای زد مادری که قصه داشت

تاب دیدار کبودی را نداشت

ریخت اشک و ناله کرد و قصه خورد

گوئیا بعد از سه روز او جان سپرد

بود ابراهیم را یک امتحان

نوبهارش را نشد آخر خزان

ای منای عشق و آهنگ جنون

سر جدا گردیدگان لاله گون

سرزمین دین و دین داری کجاست

مکه آری یا زمین کربلاست

حاجیان جمعند دور بیت رب

نیست نامی از حسین تشنه لب

طوف کوی دوست گشته با صفا

بر مداری دورتر در کربلا

سر تراشیدن در اینجا کم بود

مشعر و تقصیر اینجا هم بود

نغمه لبیک در صحرا به پا

گشته از اهل حرم در کربلا

جمله یاران را شهادت آرزوست

اصغر و اکبر شود قربان دوست

می رسد از عاشقان بوی خدا

ذبح اعظم می شود خونش روا

کرد زینب در وداع آخرین

بوسه باران حنجر و نقش جبین

کهنه پیراهن مهیا شد بر او

نیست دیگر فرصتی بر گفت و گو

گفت مولا که بود وقت قرار

مادرم زهرا بود چشم انتظار

شد برون زینب ز سوی خیمه گاه

تا که آمد در کنار قتلگاه

پیش چشمش بود نقشی از سراب

دید مشکین موی او گشته خضاب

از چه رو او بر زمین پا می کشید

شمر خنجر بر گلویش می کشید

جسم شه با خاک و خون آغشته شد

گفت یا اُما حسینت کشته شد

روزگار حزن و ماتم آمده

مادری با قامت خم آمده

گه شود مدهوش و گه آید به هوش

یا بُنَیَ گوید و گردد خموش

همچو یحی سر جدا شد از بدن

گشت کشته شاه بی غسل و کفن

ای فدای خون پاکت عالمین

تشنه لب راست جدا شد یا حسین

جواد کلهر

جلوه گاه جانان

مژده ای دل که عید قربان است

نفس خود ذبح کن که قرب آن است

کن نظر بر جهان به دیده جان

این جهان جلوه گاه جانان است

بر خدا خواهی ار خلیل شوی

بگذر از هر چه که در امکان است

هر چه داری بدان ز حضرت دوست

این مرام همام خوبان است

گریه ابر را ببین بلبل!

خنده گل ز اشک باران است

بیت دل را نما ز بت خالی

قلب پاکیزه بیت رحمان است

اُمّتِ قانت است ابراهیم

وصف و مدحش بیان قرآن است

گشت حاضر سر پسر بِبُرد

امر، امر خدای سبحان است

دل بریدن ز میوه دل خود

سخت هست و به عاشق آسان است

قوچی آمد ز جنت الاعلی

ذبح شد عین نصّ فرقان است

تا بیاید ز نسل اسماعیل

آن که نامش در آیه مرجان است

او حسین است و زاده زهرا

نور چشمان شاه مردان است

او خلیل دیار کرب و بلاست

اکبرش اسمعیل دوران است

لاله سرخ دشت قلب بشیر

داغدار شه شهیدان است

سیدبشیر حسینی

کعبه عشّاق

خلیل من که به رخ کعبه دل و جان است

به راه او دل و جان چون ذبیح قربان است

شگفت نیست دل و جان فدای جانانی

 که قبله دل مشتاق و کعبه جان است

در آن منا که تمنّا و آرزوی دل است

به رسم قربان از جان گذشتن آسان است

غرض ز کعبه همان طواف خانه گل نیست

که خانه دل آرامگاه جانانست

میان کعبه حجّاج و کعبه عشّاق

هزار مرحله ره با دلیل و برهان است

به کعبه آنان بهر طواف خانه روند

ولیک خانه خدا خویش در خراسان است

مرو به مروه صفا جوی و سعی کویی کن

که جای قوّه نسل خلیل رحمان است

امام ثامن ضامن علی بن موسی

که ذات پاکش مرآت نور یزدان است

به حجّ اکبرت ار آرزو بود دریاب

که در زیارت این کاخِ عرشْ بنیان است

ضریح اقدس او را شرف بود افزون

از آنچه بیت الله را به چار ارکان است

چنانکه رکن یمانی به کعبه اسلام

به رکن شرقی این کعبه یمن چندان است

صبوری

کوی منا

بیا به خانه الاله ها سری بزنیم

ز داغ با دل خود حرف دیگری بزنیم

به یک بنفشه صمیمانه تسلیت گوییم

سری به مجلس سوگ کبوتری بزنیم

به یاد منطق قربانیان کوی منا

به نای غفلت خود، نیش خنجری بزنیم

قیصر امین پور

در منای قرب یاران، جان اگر قربان کنند

جز به تیغ مِهر او در پیش او بِسمل مباش

سنایی غزنوی

ذبح منا کنیم ما تا ببریم از او لقا

نیست برای عاشقان، بهتر از این تجارتی

فیض کاشانی

آن عید قربان را بگو وان شمع قرآن را بگو

وان فخر رضوان را بگو مستان سلامت می کنند

مولوی

خویش را قربان نماییم از پی قربان عید

کان قصاب عاشقان بس خوب و زیبا می کشد

مولوی

خواهی که تو را کعبه کند استقبال

مایی و منی را به منا قربان کن

مولوی

همچو اسماعیل گردن پیش خنجر خوش بنه

در مدد از وی گلو گر می کِشد تا می کُشد

مولوی

عشق پدر

عشق جیْبَود؟ آشنا بیگانه کن

فیلسوفان را همه دیوانه کن

نی شناسد سر زپا، نی پا ز سر

نی بود در قید دختر، نی پسر

نی ز سر پروا کند، نی تن، نه جان

نی شناسد خانه و نی خانمان

گر سر فرزند جوید از پدر

برّدش از خنجر بیداد، سر

سر به کف گیرد که ای جانان من

این سر فرزند من، این جان من

نراقی

هین بکش در راه من فرزند خویش

بگسل از جز یاد ما، پیوند خویش

سر ببر از تیغ، اسماعیل را

ره مده در خواب خود تأویل را

نراقی

میدان منا

گفت ای جان، میهمانت می برم

بلبلی، تا گلستانت می برم

طوطئی، ای جان من پرواز کن

رو به هندوستان عزّ و ناز کن

رو به سوی کعبه مقصود کن

این جهان را پا زن و بدرود کن

می رویم اینک به میدان «منا»

هان و هان، ای جان نثاران! الصّلا

ای حریفان، سوی جانان می رویم

از قفس سوی گلستان می رویم

نراقی

تسلیم خدا

ای پدر خنجر برآر از آستین

بر زمین بگذار از عجزم، جبین

دست و پایش بست، نه از بیم گریز

نی زبیم منع و آویز ستیز

بلکه بستن، رسم قربانی بود

حرمت درگاه سلطانی بود

بسته زنجیر تسلیم و رضاست

دست و پایش بند تقدیر و قضاست

دست و پایش بسته زنجیر اوست

گردنش را رشته تقدیر اوست

نراقی

کای خلیل، ای جمله خوبان را امام

صد هزار احسنت، صدّقتَ المنام

امتثال امر ما کردی درست

ما همین فرموده بودیم از نخست

از برای امتحان بود و یقین

ابتلا بود، ابتلایی بس متین

نراقی

هر زمانی عید قربان شما

هر زمینی بنگری، باشد منا

ای صفایی، مرد میدانی اگر

عید قربان است هر روز، ای پسر

نراقی

نشانم ده صراط روشنم را

خودم را، باورم را، بودنم را

خداوندا من از نسل خلیلم

به قربانگاه می ارم (منم) را

نغمه ریزید غیاب مه نو اخر شد

باده خرم عید است که در ساغر شد

روز عید است، سوی میکده ایید به شکر

که ببخشند هر ان کس که در این دفتر شد

بوی عید آید همی از موی مشک افشان تو

کام دل خواهم به جان از لعل چون مرجان تو

در شبان تیره بینم تا سحر چون صبح عید

بزم دل گردیده روشن از رخ رخشان تو

hawzah.net

همچنین بخوانید:  صادق الفدایی – زیارت اربعین

علی اکبر

مجله سیراف از سال 96 فعالیت خود را آغاز کرده است،تمام تلاشم انتشار محتوای سالم و منحصر بفرد مورد نیاز کاربران با رعایت قوانین جمهوری اسلامی ایران می باشد. 09900995320

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا