توجه : برخی مطالب این سایت از سایت های دیگر جمع آوری شده است. در صورت مشاهده مطالب مغایر قوانین جمهوری اسلامی ایران یا عدم رضایت مدیر سایت مطالب کپی شده توسط شماره موجود در بخش تماس با ما به ما اطلاع داده تا مطلب و سایت شما کاملا از لیست و سایت حذف شود.
داستان های معصومینمذهبی

مجموعه اشعار شاعران آیینی در محضر رهبر حکیم انقلاب

مجموعه اشعار شاعران آیینی در محضر رهبر حکیم انقلاب


انقلاب اسلامی منشأ تحوّلات و دگرگونی های ژرف، وسیع و متنوّع در ایران شد و ادبیاتی متناسب با این تحوّلات پدید آورد. در میان انواع آثار ادبی شعر، پیشانی ادبیات فارسی محسوب می شود و انقلاب اسلامی توانسته است آشکارا در شعر فارسی از حیث زبان، سبک، قالب و محتوا تأثیر گذار باشد. حضرت آیت الله خامنه ای از نخستین سال رهبری خود، همه ساله یکی از شب های مقارن با پانزدهم ماه رمضان که مصادف با میلاد حضرت امام حسن مجتبی علیه السّلام است به دیدار با شاعران متعهّد و متعلّق به انقلاب اسلامی اختصاص داده اند. شاعران در این دیدار شعر خوانده اند و مقا معظم رهبری نیز نکاتی را به کوتاهی یادآوری کرده اند. در اینجا گزیده ای از اشعار شاعران آیینی در محضر رهبر حکیم انقلاب از نظر می گذرد.

شعرخوانی شاعران آیینی در محضر رهبر حکیم انقلاب سال ۱۳۹۵

سائل کوی تو

دریای کرامتت ندارد ساحل

آورده پناه سوی تو این سائل

«یا غافِر! شَرُّنا اِلیکَ صاعِد

یا راحم! خَیرُکَ اِلَینا نازِل»

با این دل مرده و کویری چه کنم؟

با این همه جرم و سر به زیری چه کنم؟

«مِن اَینَ لِیَ النَّجاة» یا رب یا رب

تو دست مرا اگر نگیری چه کنم؟

آیینه ام و غبار کورم کرده ست

 نَفْس است که درگیر غرورم کرده ست

از درگه تو گناه دورم کرده ست

گفتم که برای خاطر او باید

گفتم ببرم توشهٔ نیکی شاید

افسو س نماند فرصتی تا حتی

هیهات که عمر رفته کی باز آید؟

یک عمر اسیر پیلهٔ تن افسوس

ماندن ماندن دو باره ماندن افسوس

پپروانه ترین مسا فر آن ملکوت

از خویش گذشتند ولی من افسوس

یوسف رحیمی

از چشم تو عطر زندگی می بارد

عطر ملکوت و بندگی می بارد

محراب تو معراج ملائک شده است

از سجدهٔ تو پرندگی می بارد

یوسف رحیمی

وادی اجابت

حق وصف علی را به پیمبر گوید

جبریل به انبیا مکرر گوید

دانید کدام خودستایی حسن است؟

آنجا که رسول مدح حیدر گوید

می روم تا به خود آیم به منایی برسم

سعی دارم که در این حج به صفایی برسم

قلبم از جوشش لبیک لبالب شده است

تا به وادی اجابت به دعایی برسم

می روم بشنوم از دوست که فاخلع نعلیک

طی این راه به وادی طوایی برسم

شوق شش گوشه به آتش بکشد دل ها را

سوختم تا که به مصباح هدایی برسم

آه من ترجمه ای از نفس المهموم است

همدم آه شدم تا به نوایی برسم

کاش در راه حرم لایق دیدارشوم

لن ترانی نشنیده به لقایی برسم

هر قدم سوی حرم سیر الی الله من است

غیر از این راه بعید است به جایی برسم

کاش در سیر مسیر سفر اکسیر شوم

شاید از خاک به ایوان طلایی برسم

کاش هرجا بروم همدم جابر باشم

کاش همراه عطیه به عطایی برسم

کاش با رنگ خدا از همه سبقت گیرم

با حبیب ابن مظاهر به حنایی برسم

آه ای دل بذل مهجته فیک بخوان

باید از خوان زیارت به نوایی برسم

سید محمدرضا یعقوبی آل

مدافعان حرم

خوشا سری که سرِ دار آبرومند است

به پای مرگ چنین سجده ای خوشایند است

چه دیده است در آن سوی پرده ی هستی

کسی که روی لبش وقت مرگ لبخند است

به سن و سال، به نام و نشان نگاه مکن

شناسنامه ی سرباز نقش سربند است

زبان مشترک نسل های ما عشق است

ببین سلاح پدر روی دوش فرزند است

ز جاهلان سخن ناشناس بی مقدار

بپرس قیمت خون عزیزشان چند است؟!

مدافعان حرم پای جانفشانی شان

بدان که چیزی اگر خورده اند، سوگند است

خوشا به حال شهیدان که سربلند شدند

که مرگِ غیر شهادت ز خویش شرمنده است

محمد رسولی

مدح حضرت زهرا(س)

شعرم به مدح حضرت زهرا رسیده است

روی زمین به عالم بالا رسیده است

باغ و بهار می چکد از بیت بیت من

شعرم شکوفه وار به زهرا رسیده است

آمد بهار خرّم و زهرا شکفت ماه

خورشید گرم محض تماشا رسیده است

میلاد دختر گل و ریحان و روشنی ست

شعری شریف و شاد و شکوفا رسیده است

نوروز آمده ست به تبریک فاطمه

چون رودخانه ای که به دریا رسیده است

هستی، نجات یافته حُسن خلق توست

زیبایی و کمال به امضا رسیده است

حُسنش رسیده است به فریاد زندگی

خُلقش به داد مردم دنیا رسیده است

وقتی که مادر پدری، پیر امتی

شعرم به درک امّ ابیها رسیده است

مرتضی امیری اسفندقه

عشق و حیا

تو آمدی و زن به جمال خدا رسید

انسان دردمند به درک دعا رسید

تو آمدی و مهر و وفا آفریده شد

تو آمدی و نوبت عشق و حیا رسید

هاجر هر آن چه هروله کرد از پی تو کرد

آخر به حاجت تو به سعی صفا رسید

احمد(ص) اگر به عرش فرا رفت با تو رفت

مولا اگر رسید به حق با شما رسید

داغ پدر، سکوت علی(ع)، غربت حسن(ع)

شعری شد و به حنجره کربلا رسید

در تل زینبیه غروبت طلوع کرد

با داغ تو قیامت زینب(س) فرا رسید

با محتشم به ساحل عمان رسید اشک

داغ تو بود بار امانت به ما رسید

تسبیح توست رشته تعقیب واجبات

قد قامت الصلاتی و حی علی الصلات

شب گریه های غربت مادر تمام شد

زینب(س) به گریه گفت که دیگر تمام شد

امشب اذان گریه بگوید بگو، بلال

سلمان به آه گفت ابوذر تمام شد

طفلان تشنه هروله در اشک می کنند

ایام تشنه کامی مادر تمام شد

آن شب حسن(ع) شکست که آرام تر! حسین(ع)

چشم حسین(ع) گفت: برادر! تمام شد

تا صبح با تو استن حنانه ضجه زد

محراب خون گریست که منبر تمام شد

زاینده است چشمه زهرایی رسول

باور مکن که سوره کوثر تمام شد

باور مکن که فاطمه(س) از دست رفته است

باور مکن حماسه ی حیدر تمام شد؟

زهرا(س) اگرنبود حدیث کسا نبود

زینب(س) نبود و واقعه ی کربلا نبود

علیرضا قزوه

برگ پنهان پاییز

پاییز من بگذار تا آبان بماند

این برگ های آخر گلدان بماند

پاییز من! بار سفر بسته پرستو

ای کاش یک روز دگر مهمان بماند

از یار من پای درختان ردپایی ست

بگذار زیر برگ ها پنهان بماند

این نامه های رنگ رنگ عاشقانه

حیف است دست باد سرگردان بماند

از کوچه باغ آرزوهامان گذر کن

نقشی بزن تا آسمان حیران بماند

چون برگ می ریزد گناهان مسافر

پای پیاده اربعین باران بماند!

فاطمه نانی زاد

درباره الغدیر

نشست یک دو سه خطی مرا نصیحت کرد

مرا چو دوست به راه درست دعوت کرد

خطوط چهره او گرد درد داشت ولی

به خاطر دل سختم چه نرم، صحبت کرد

«سیاه کرده شب شبهه روزگار تو را »

 زبان گشود و ز رسم زمان شکایت کرد

زبان گشود، زبانی چو اشک دیده، روان

 غم حقیقت یک رود را روایت کرد

بیان روشن و فریاد محکمش آن شب

برایم از افق دید او حکایت کرد

هم او که پنجره آفتاب را وا کرد

که نور در دل تاریک من اقامت کرد

همان امیر مدارا همان امیر مرام

 همان امیر که بر نفس خود حکومت کرد

که می شناخت امیری که از امارت خود

فقط به وصله پیراهنی قناعت کرد

لباس خوف و خطر را جز او که می پوشید

شبی که از شب آن شهر، ماه هجرت کرد

میان معرکه، ایمان تیز شمشیرش

دمی، مجسمه کفر را دو قسمت کرد

چقدر زیستنی ساده را ستایش کرد

چقدر حیله و ترفند را مذمت کرد

نگاه کرد به دنیا به دیده موری

که لانه ساختن او را دچار زحمت کرد

زمین چگونه نبالد به خود زمانی که

شکوه دست خدا در زمین زراعت کرد

و کاش من بودم جای دسته بیلی

که پینه پینه آن دست را زیارت کرد

ستاره بارترین صبح خلقت دنیا

چه شد که با شب تنهای چاه خلوت کرد

مداد باطل تاریخ هم پشیمان است

 از این که در حق این طایفه خیانت کرد

از این که پنجه آتش به نور سیلی زد

از این که چوبه در نیز هتک حرمت کرد

بنای آخرتش را ولی خراب نکرد

علی که پشت به دنیای مست قدرت کرد

نبرد دست به شمشیر اختلاف، علی

که خون تازه اسلام را ضمانت کرد

که دیده است که با ضرب و زور سازش کرد

که گفته است که با دست کفر بیعت کرد؟

در آن تلاطم طوفان فتنه و تردید

ستون صبر، چنان کوه استقامت کرد

کجاست منبر نفرین و مذهب نفرت

و آن که بین نمازش به عشق لعنت کرد

کجاست تا که ببیند مرام می ماند

مرا مرام علی شیعه محبت کرد

کتاب زندگی اش را ورق ورق خواندم

خیال خسته من را چقدر راحت کرد

شبیه شک شده بودم کلاف سر درگم

شبی چراغ کتابی مرا هدایت کرد

جعفر عباسی

آیات کوثر

دیر آمدم دیر آمدم در داشت می سوخت

هیئت، میان وای مادر داشت می سوخت

دیوار دم می داد در بر سینه می زد

محراب می نالید منبر داشت می سوخت

جانکاه قرآنی که زیر دست و پا بود

جانکاه تر آیات کوثر داشت می سوخت

آتش قیامت کرد هیئت کربلا شد

باغ خدا یک بار دیگر داشت می سوخت

یاد حسین افتادم آن شب آب می خواست

ناصر که آب آورد سنگر داشت می سوخت

آمد صدای سوووت آب از دستش افتاد

عباس زخمی بود اصغر داشت می سوخت

سربند یازهرای محسن غرق خون بود

سجاد، از سجده که سر برداشت، می سوخت

باید به یاران شهیدم می رسیدم

خط زیر آتش بود معبر داشت می سوخت

برگشتم و دیدم میان روضه غوغاست

در عشق، سر تا پای اکبر داشت می سوخت

دیدم که زخم و تشنگی اینجا حقیرند

گودال، گل می داد و خنجر داشت می سوخت

شب بود بعد از شام برگشتم به خانه

دیدم که بعد از قرن ها در داشت می سوخت

ما عشق را پشت در این خانه دیدیم

زهرا در آتش بود حیدر داشت می سوخت

حسن بیاتانی

خطبه وفاق

سلمان کیستید مسلمان کیستید؟

با این نگاه شیعه چشمان کیستید؟

با این نگاه شعله ور از برق افتراق

با این نگاه خط زده بر خطبه وفاق

با این نگاه پر شده از خط فاصله

دور از ملاحظات روایات واصله

با کیست این نگاه؟ پی چیست این نگاه؟

آیینه نگاه علی نیست این نگاه

چشم علی که محو افق های دور بود

از درد و داغ شعله ور اما صبور بود

چشمی که حرف حرف سکوتش شنیدنی ست

چشمی که ربنای قنوتش شنیدنی است

آن حرف ها چه ژرف چه ژرفند خوانده اید؟

آن حرف ها شگفت و شگرفند خوانده اید؟

از درد بی امان چه بگویم شنیده اید

از خار و استخوان چه بگویم شنیده اید

مولا رسیده بود به سوزان ترین مصاف

اما نبرد دست به شمشیر اختلاف

تیغی که در مصاف به فریاد دین رسید

این بار در غلاف به فریاد دین رسید

چون لیلة المبیت علی از خودش گذشت

آتش به سینه داشت ولی از خودش گذشت

آتش به سینه داری اگر، شعله ور مباش

هیزم بیار سوختن خشک و تر مباش

دامن مزن به آتش این قیل و قال ها

از حق بگو، چنانکه علی گفت سال ها

از حق بگو ولی نه به توهین و افترا

با منطق علی، نه به توهین و افترا

القصه سیره علوی این چنین نبود

تاریخ را بخوان اخوی این چنین نبود

بادا که تا همیشه بمانیم با علی

سلمان شویم و مسلم این راه یا علی

سیدمحمد جواد شرافت

اشراق نگاه تو

کجا سکری که اینجا هست، در خم می شود پیدا؟

بگو مستی ما از دور چندم می شود پیدا

چه تجریدی است در طور ضریح تو که با هر طوف

تجلی می کند سینا تکلم می شود پیدا

همین که درب شرقی حرم وا می شود انگار

از اشراق نگاه تو تبسم می شود پیدا

سلام عکس گنبد ناگهان در چشم من لرزید

شکست آینه بعد از علیکم می شود پیدا

بیابم کاش خود را در صف گمگشته های تو

که هر کس در حریمت می شود گم، می شود پیدا

ز حاصل خیزی بذر کرامات تو خواهد بود

 اگر از این زمین خشک گندم می شود پیدا

کسی پرسید از قبری که پنهان شد، خبر آمد

که آن راز پر از اعجاز در قم می شود پیدا

رضا یزدانی

نگاه آبی دریا

حرم یعنی نگاه آبی دریا و طوفانش

حرم یعنی تلاطم های امواج خروشانش

حرم یعنی دعا یعنی توسل های در ندبه

حرم یعنی اجابت زیر گنبد بین ایوانش

حرم یعنی همان آب گوارا ظهر تابستان

حرم یعنی همان خورشید دنیا در زمستانش

حرم بید است مجنون است هرکس عاشقش باشد

میان بادها یک دم نمی خواهد پریشانش

حرم رود است مشهود است هر کس شاهدش باشد

شهادت می دهد راکد نخواهد ماند جریانش

و مادر گریه گریه از حرم گفت و پسر فهمید

چه آشوبی است در دلواپسی های فراوانش

پسر شوق پریدن را میان بال و پر حس کرد

پسر می رفت و مادر باز هم می شد غزلخوانش

حرم یعنی نگاه آبی دریا دریا و طوفانش

تویی طوفان آن دریا تویی موج خروشانش

اگر باران سنگ از آسمان بارید چترش باش

که حتی نشکند در سنگ باران بغض گلدانش

پسر می رفت و مادر با طنین آیة الکرسی

سپرد او را به آغوش رسول الله و قرآنش

قد و بالای او را دید چندین بار با حسرت

فقط می گفت زیر لب به قربانش به قربانش

پسر رفت و فضای خانه را عطر حرم پر کرد

و مادر ماند و عکسی درمیان دست لرزانش

خبر آمد ولی مادر از احوال حرم پرسید

نپرسید از پسر هرگز میان بغض پنهانش

و مادر از حرم می خواند ومی دانست

نشسته عمه سادات در شام غریبانش

رضا خورشیدی فرد

مهیای پرواز

چرا حرف در حرف هر واژه می پیچید از درد؟

مگر ضربه ای سخت پهلویشان را شکسته؟

در این شعر، آیینه ای بوده قبل از سرودن

که افتاده و زیر پاهای دنیا شکسته

بگو ناخدایان بر این موج کشتی نرانند

که صد کشتی نوح هر شب در این جا شکسته

به لیلای عاشق کش قصه ها هم بگویید

که در راه مجنون، در این کوچه لیلا شکسته

نماز مسافر شکسته ست و در خانه ی خود

کسی بسته قامت به محراب، اما شکسته

در آیینه ی خانه، مادر مهیای پرواز

در آیینه، آیینه ی عمر بابا شکسته

نه تنها در این سوگ محراب مسجد خمیده

ستون های معبد، کنیسه، کلیسا شکسته

تو را دست شوم جهالت شکست و ندانست

که زیبا اگر هم شکسته ست زیبا شکسته

زمین لرزه، تو فان و آتشفشان، این سه یعنی

پس از تو دل کوه و خشکی و دریا شکسته

اگر بارگاهی بسازند روزی برایت

ببینی که از حجم غم پشت بنّا شکسته

کشیده ست استاد نقاش تصویری از تو

ولی روی بومش تمامی خط ها شکسته

به نامت رسیده ست خطاط و حیران نشسته ست

که نام تو در ثلث و نسخ و معلا شکسته

به جای سرودن، تو را خواند و نالید شاعر

چرا واژه ای نیست در شعرم الا شکسته؟!

چرا این نقوش، این خطوط، این حروف الفبا

چرا «ز»

چرا «ه»

چرا«ر»

چرا«آ»

شکسته؟

مهدی زارعی

شعرخوانی شاعران آیینی در محضر رهبر حکیم انقلاب ۱۳۹6

در اوج فلک

چه بود حاصل دنیا، اگر اراده نبود؟

اگر امید رسیدن میان جاده نبود؟

من و تو وارث بال پرنده ای هستیم

که جز در اوج فلک، هرگز ایستاده نبود

تمام عمر به دستش دخیل می بستیم

اگرچه طبق سندها امامزاده نبود

پدر که نان شبش را به عشق ما اندوخت

ولی دریغ که هنگام استفاده، نبود

بدون او شب اندوه را چه می کردیم؟

چراغ خانه اگر چهره اش گشاده نبود

چراغ خانه زنی بود بی گمان که خدا

میان سینه او جز صفا نهاده نبود!!

به ما اگر گرِهِ سخت زندگی وا شد

مگر به برکت این سفره های ساده نبود

زمانه سخت زمین زد سواره هایی را

که در معیّت شان لشکری پیاده نبود

من و تو عالِمِ عشقیم و بی گمان ما را

معلمی به جز آغوش خانواده نبود

زهرا شعبانی

فکر سود

این طرف استکان یونانی

آن طرف قاشق لهستانی

گاز و یخچال بهترینش چیست؟

آلمانی و انگلستانی

برده از رو تمام قزوین را

سنگ پاهای ازبکستانی

معنوی کرده حالت ما را

مهر و تسبیح ارمنستانی

در خود چین هم احتمالاً نیست

جنس چینی به این فراوانی

هر چه دستت رسید وارد کن

شده از کشور موریتانی

فکر چیزی نباش غیر از سود

سود دارد کلاه سودانی

در همین حال و روز وانفسا

می نویسم چنان که می دانی

می رود رو به سمت ویرانی

چوب قاچاق

هر که تولید می شود هنرش

آن چنان می زنند توی سرش

که بریزد تمام کرک و پرش

و در آید ز شش جهت پدرش

چوب قاچاق از قضا و قفا

می خورد چون چماق بر کمرش

بعد هم هرچه دست و پا بزند

در نیاید حقوق کارگرش

می زند توی کار دلالی

تا که محسوس تر شود اثرش

بعد سی سال، شخص صنعت گر

دُم ندارد هنوز کره خرش

جنس تولید داخلی اوخ است

هم وطن جان نگرد دور و برش

دولت وقت هم که فی الجمله

ریشه اش را زده است با تبرش

می رود رو به سمت ویرانی

روزگار جوان ایرانی

این جوان زور قابلی بزند

یا به دریا اگر دلی بزند

یا برای گرفتن یک وام

رو به هر کور و کاملی بزند

می تواند نهایتاً در شهر

یک دکان فلافلی بزند

یا اگر بیشتر هنر بکند

یک فلان شاپ فسقلی بزند

یا که دائم پی مسافرها

برود دور باطلی بزند

البته راه بهترش این است

که به موهای خود ژلی بزند

و سپس بین دود یک قلیان

دل خود را به غافلی بزند

وای اگر جنس خارجی روی

دست تولید داخلی بزند

می رود رو به سمت ویرانی

روزگار جوان ایرانی

محمدحسین مهدویان

غنچه سخن

خاموش لب به هجو جهان باز کرده است

این زخمِ ناگهان که دهان باز کرده است

چشمم بساط چشم فرو بستن از جهان

در این جهان چشم چران باز کرده است

اشکم بر آمد از پس گفتن، چه خوب هم

طفلک اگرچه دیر زبان باز کرده است

این چاک پیرهن که از آن شرم داشتیم

خود لب به پاک بودنمان باز کرده است

من خود به چشم خویش شنیدم هزار بار

هر غنچه ای لبی به اذان باز کرده است

محمدمهدی سیار

فتنه

فتنه شاید روزگاری اهل ایمان بوده باشد

آه این ابلیس شاید روزی انسان بوده باشد

فتنه شاید در لباس میش، گرگی تیز دندان

در لباسی تازه شاید فتنه چوپان بوده باشد

فتنه شاید کنج پستوی کسی لای کتابی

فتنه لازم نیست حتماً در خیابان بوده باشد

فتنه شاید در صف صفِین می جنگیده روزی

فتنه شاید در زمان شاه، زندان بوده باشد!

فتنه شاید با امام از کودکی همسایه بوده

یا که در طیّاره پاریس تهران بوده باشد

فتنه شاید تابی از زلف پریشان نگاری

فتنه شاید خوابی از آن چشم فتّان بوده باشد

فتنه شاید اینکه دارد شعر می خواند برایت

وا مصیبت! فتنه شاید از رفیقان بوده باشد

ذرّه ای بر دامن اسلام ننشیند غباری

نامسلمانی اگر همنام سلمان بوده باشد

دوره فتنه است آری، می شناسد فتنه ها را

آنکه در این کربلا عبّاس  دوران بوده باشد

فتنه خشک و تر نمی داند خدایا وقت رفتن

کاشکی دستم به دامان شهیدان بوده باشد

مهدی جهاندار

دل نیلوفری

ای نازنین نگار که چون دلبری کند

ما را به تشنگی سوی خود رهبری کند

موسای روزگاری و عیسای هر زمان

پیش تو کیست دعوی پیغمبری کند؟

تو از تمام آینه ها دل رُباتری

کو آن که با تو داعیه ی همسری کند؟

خورشید، ادّعای تکلّم نمی کند

جایی که چشم های تو روشن گری کند

مرغ دلم به یاد تو تا عرش می پرد

وقتی که یاد شعر و زبان دری کند

آن کس که تا جناب خدا پر کشیده است

ای کاش یاد این دل نیلوفری کند

   

اخلاق آهن

سر ز سامرّا برآور ای امام پاک من

ای تو را علم علی در سینه، چون جان در بدن

ای تو هم نام امام راستان یعنی علی

ای به او همگونه اندر کنیه یعنی بوالحسن

این نقی و هادی ای ما را به آیین رهگشا

در ظلام این شب دیجور و دهر پر فتن

سر ز سامرّا بر آور تا ببینی روز ما

در دل این روزگار رو سیه تر از لجن

شیعیان را بی مهابا می کشند از بحر و بر

زاده وهابیان اندر عراق، اندر یمن

نوکر بی مزد آمریکا زند لاف از فریب

کآن چه او می فهمد از اسلام، آن باشد حَسن

گلشن دین، عرصه زاغان بی مقدار شد

آری، ار بلبل رود از باغ، باز آید زغن

سر ز سامرّا بر آر و بر خر خودشان نشان

این سگان ناصبی را کافران بی وطن

یا بگو فرزند تو مهدی کند پا در رکاب

زین خران سگ صفت را سر در آرد در رسن

سر ز سامرا برآر و با نهیبی هاشمی

پاک کن از کارگاه دین گروه کارتَن

سید علی موسوی گرمارودی

طلایه دار ظهور

باور ما ریشه در مباهله دارد

وین سند شیعه پنج منگله دارد

در شب مظلم طلایه دار ظهور است

شیعه که از نور وحی مشعله دارد

می رسد این کاروان به منزل مقصود

تا چو پیمبر امیر قافله دارد

نفس نفیس پیمبر است به قرآن

نام علی حکم باء بسمله دارد

خلقت ناموس کردگار چو زهرا

بانوی صدیقه ای مجلله دارد

قدر حسین و حسن که زینت عرشند

مثل نمازی بوَد که نافله دارد

منزلت پنج تن به قدرشناسد

آن که خبر از حدیث منزله دارد

خفته بی درد را مگو هله برخیز

مرده چه سود از هلا و از هله دارد

مذهب این بندیان لات و هبل، آه

تا به حقیقت چه قدر فاصله دارد

داعش وحشی که خانه زاد سعودی ست

از گله خود چنان عبث گله دارد

نسبتشان می رسد به هند جگرخوار

ایل و تباری که شمر و حرمله دارد

عترت پیغمبرند تالی قرآن

باور ما ریشه در مباهله دارد

محمدعلی مجاهدی

بازار آواز قناری

خدا از ما نگیرد روزی شب زنده داری را

نصیب ما کند یک بار دیگر بی قراری را

نشستم بر سر راه دلم یک عمر تا دیدم

غروب جادها را، لذت چشم انتظاری را

خراسان است اینجا گاه می بینی که تک بیتی

به آتش می کشد بازار آواز قناری را

دوبیتی های تربت می زند آتش به جان و دل

سه خشتی های قوچان می برد از سر خماری را

به شیخ آذری بردم توسل تا بپوشاند

به بلقیس غزل هایم ردای گل اناری را

شبانان خراسان نقل های دیگری دارند

دوبیتی خوانده می فهمد شب تلخ صحاری را

شنیدم با زبانی زبده می گویند شب تا صبح

خیابان های بیهق قصه های سربداری را

ملایک نیز در تنهایی آفاق مشتاق اند

دوتار حاج قربان و سرود سبزواری را

محمود اکرامی فر

بزم جنون

اگرچه نیستم بیگانه با بزم جنون من هم

به جز حسرت نخوردم زان شراب پرفسون من هم

میان برزخ شکّ و یقین گر جا نمی ماندم

چو یاران می شدم واصل به یار خود کنون من هم

به راه عشق عاشق را بلائی بهتر از شک نیست

چه می شد کرده بودم گر ز دل شک را برون من هم

شهادت کی نصیب هر زبونِ کم دلی گردد

ز ماندن کنده بودم دل نبودم گر زبون من هم

بر آتش می زدم خود را خلیل آسا چو بط بر شط

اگر بُت های خود را کرده بودم سرنگون من هم

بُت شوخی چو خودخواهی خدائی می کند در ما

گرفتارم به دام این بُت شوخِ درون من هم

سرِ آزادگی دارم ولی چون سروِ پا در گل

نشد تا وارهم از خود بدون چند و چون من هم

ازین خُسران که جز هجران نصیبم نیست از جانان

چو فرهادست بر دوشم غمی چون بیستون من هم

شهادت قسمتِ «قصری» نشد افسوس تا با شوق

چو بسمل در سماع آیم درونِ طشتِ خون من هم

کیومرث عباسی قصری

ﺳﺮو ﺟﻮاﻧﯽ

زرد اﺳﺖ بهار ﺑﺸﺮ از ﺑﺎد ﺧﺰاﻧﯽ

ﭘﯿﺪاﺳﺖ ﮐﻪ ﺧﻮن ﻣﯽﺧﻮرد اﯾﻦ ﺑﺎغ نهاﻧﯽ

دردا ﮐﻪ ﺧﺪاﯾﺎن زر و زور در ﻋﺎﻟﻢ

ﯾﮏ روز ﻧﮑﺮدﻧﺪ ﺑﺮ اﯾﻦ گله ﺷﺒﺎﻧﯽ

ﺑﺎ اﯾﻦ همه ای راﯾﺤﻪ ی روﺷﻦ اﯾﻤﺎن

دارد ﻧﻔﺲ ﺳﺒﺰ ﺗﻮ از ﺑﺎغ ﻧﺸﺎﻧﯽ

ﮐﺲ ﭼﻮن ﺗﻮ ﻧﺮﻓﺘﻪ ﺳﺖ ﺑﻪ هر ﺣﺎدﺛﻪ ﺑﯽ ﺑﺎک

ﯾﻌﻨﯽ ﮐﻪ ﻧﺪاری ﺗﻮ در اﯾﻦ ﻣﻌﺮﮐﻪ ﺛﺎﻧﯽ

در واژه نگنجید ﭼﻮ اﯾﺜﺎر ﺗﻮ دﯾﺮوز

ﻟﻨﮓ اﺳﺖ ﺑﻪ ﺗﻮﺻﯿﻒ ﺗﻮ اﻣﺮوز ﻣﻌﺎﻧﯽ

در ﺧﻂ ﺧﻄﺮ، آن همه ﭼﺎﻻک دوﯾﺪی

ﺗﺎ ﻧﺎم شهیدان وطﻦ، ﮔﺸﺖ ﺟهاﻧﯽ

ﺗﻨها ﻧﻪ در اﻧﺪﯾﺸﻪ ی اﯾﻦ ﺧﺎﻧﻪ، ﮐﻪ رﻓﺘﯽ

ﺗﺎ ﺧﺎﻧﻪ ی همساﯾﻪ ز دﺷﻤﻦ ﺑﺴﺘﺎﻧﯽ

ﮔﻔﺘﯿﻢ ﺑﻤﺎن! رﻓﺘﯽ و از ﺧﻮﯾﺶ ﮔﺬﺷﺘﯽ

رﻓﺘﯽ ﮐﻪ ﺧﻮدت را ﺑﻪ ﺷهیدان ﺑﺮﺳﺎﻧﯽ

در ﺧﺎطﺮ اﯾﻦ ﺑﺎغ ﺑﻤﺎن ﺗﺎ ﺷﺐ ﻣﻮﻋﻮد

ﭼﻮن ﺻﺮف وطﻦ ﮐﺮده ای ای ﺳﺮو، ﺟﻮاﻧﯽ

ﺑﺎ آﯾﻨﻪ ی ﺻﺒﺢ ﺑﻪ دﯾﺪار ﻣﯿﺎﯾﯿﻢ

ﻣﺎ را ﺗﻮ اﮔﺮ از ﺷﺐ دیجور ﺑﺨﻮاﻧﯽ

جواد محقق

فتنه آل سعود

سر بشکنید فتنه گر بی وجود را

رسوا کنید فتنه آل سعود را

با چند بی وجود مگر می توان شکست

آرامش طلایی و شهر شهود را

از داعش خبیث گرفتیم «عین» و «شین»

زین بافه وا کنید دگر تار و پود را

تهران داغدار در این غم صبور باش

ایران من بخند و بگریان حسود را

آهسته تر خرام در این دشت ای صبا

ما بذر لاله کاشته ایم این حدود را

قادر طهماسبی (فرید)

عصمت زن

کعبه اسم تو، منا اسم تو، زمزم اسم توست

ندبه اسمِ تو، شفا اسم تو، مرهم اسم توست

عشق، یعنی «کلنا عباسک یا زینبا»

پشت جبهه اسم تو، خط مقدم اسم توست

از عراق و شام با دستار خونین می گذشت

اسم تو؛ وقتی تمام لشکر غم اسم توست

آسیه، هاجر، رقیه، ساره، حوا اسم توست

ای که اسم توست زهرا، ای که مریم اسم توست

اسم تو ییلاق و قشلاق پرستوهای آه

سرد و گرم گونه از بارانِ نم نم، اسم توست

پرچم سرخت به دست و چادر سبزت به سر

ماه شعبان اسم تو، ماه محرم اسم توست

اسمت ای زن پرچم بالا بلندی هاست تا

عصمت زن با شکیباییش، هر دم اسم توست

ابراهیم قبله آرباطان

یا علی مدد!

در میان لرزه های شک صلابت یقین

آن عمود آفرینش جهان عماد دین

آن که فقر خاک ها به یمن خاکساری اش

از خجستگی گذشت از آسمان هفتمین

آسمان جا گرفته در زمین ابوتراب

فخر می کند به نام او بر آسمان زمین

قدر لحظه های او فراتر از هزار ماه

آن هزار ماه فتنه های خفته در کمین

ماه های شادخواری هزار و یک شبی

ماه های مردهای سنگ داغ بر جبین

مردهای مرده ریگ جاهلیت سیاه

مردهای تنگ همّت فراخ آستین

وای من چگونه این چکامه را به سر برم؟

یا علی امیر خطبه های جاری متین!

یا علی مدد! کلام تو شفای جان ماست

یا علی! حضور تو ظهور مصحف مبین

ما مکرر آمدیم و سائلانه این چنین

ای غدیر رحمت خدا امیرمؤمنین!

ما مکرریم و شرمسار این غدیر نو

پما مکرریم و سائل عنایتی نوین

سائلان بر آستان لطف تو مکررند

ای نهاده بر کف نیاز سائلان نگین!

ما شبانه های فقر کوچه های کوفه ایم

شوق و انتظار را در اشک هایمان ببین

ای فراتر آن چنان که رفته تا فراز عرش!

ای فروتن آن چنان که با یتیم همنشین!

یا علی! پس از تو قرن ها یتیم مانده اند

یا علی پناه ما هماره مهربان ترین!

یا علی! شگفت آشنا حماسه ای عجیب

تا ابد حماسه ها به ذکر یا علی عجین

ای تمامت وجود تو حماسه ای شگرف!

وِی بدایت ظهور تو کلام آخرین!

ای امام مانده در میان شیعه هم غریب!

باد تا ابد قرون به نام نامی ات قرین!

اسماعیل امینی

دوباره بهار

بگذار پای غنچه به لبخند وا شود

شاید دری به سمت خداوند وا شود

بستیم سیب سرخ به نارنج های دوست

ای کاش بخت این همه پیوند وا شود

سر می رسد دوباره بهار از سفر اگر

از دست و بال چلچله ها بند وا شود

یک استکان چای برای جهان بریز

تا اخم بقچه های پر از قند وا شود

آغوش تو سپیدترین عاشقانه هاست

ای کاش رو به من بگذارند وا شود

بگذار عشق لانه کند کنج سینه ات

وقتش رسیده برف دماوند وا شود

عبدالحسین انصاری

بغض در گلو

لب گشودم دره ای سر روی دامن گریه کرد

درد دل با صخره کردم کوه با من گریه کرد

اشک مریم با غمی با نام شبنم زاده شد

لاله سرخی که از بدو شکفتن گریه کرد

عشق فرزندی که جان می داد و سودی هم نداشت

هرچه بر بالین سهرابم تهمتن گریه کرد

تا نوشتم دوستت افتاد از دستم دوات

تا قلم نی از تو زد زیر نوشتن گریه کرد

من همان بغضم که در یک شیشه جا خوش کرده بود

تا به او گفتم مرا در سینه بشکن گریه کرد

آرزو سبزوار

سلطان کربلا

دعای زنده دلان صبح و شام یا حسن است

که موی تیره و روی سفید با حسن است

مبین ز نسل حسن هیچ کس امام نشد

به حسن بینی اگر هر امام را حسن است

به کفر گفت که دست حسن دوایی نیست

درست گفت برادر، خود دوا حسن است

حسین می شنوم هر چه یا حسن گویم

دو کوه هست ولی کوه بی صدا حسن است

حسین نهی به قاسم دهد حسن دستور

ز من بپرس که سلطان کربلا حسن است

بخوان به نام پسر تا پدر دهد راهت

بیا که کنیه شیر خدا ابا حسن است

محمد سهرابی

سلام فرشتگان خدا

سخن، کدام سخن، التیام درد من است؟

کدام واژه جواب سلام سرد من است؟

سلام من که در آشوب فتنه ها یخ کرد

به لطف اهل هوا، اصل ماجرا یخ کرد

به لطف باد هوا، قد سروها خم شد

به یمن فتنه دنیا، بهای ما کم شد

سلام من که سلام فرشتگان خداست

‫سلام من که به دور از محاسبات شماست

به لطف اهل هوا رودخانه طغیان کرد

نگاه های تاسف مرا به زندان کر د

مرا که حبس کنی خود اسیر خواهی شد

مرا که دور کنی، دور و دیر خواهی شد

کسی نگفته و مانده است ناشنیده کسی

 منم شبیه کسی، آنکه خواب دیده کسی

منم شمایل داغی که شرقیان دیدند

گلی که در شب آشوب، غربیان چیدند

منم شبیه به خوابی که این و آن دیدند

برای این همه مه پیکر جوان دیدند

منم که با سند زخم اعتبار خود ام

منم که چهره تاریخی تبار خود ام

مرا مفاهمه با دیوها نیازی نیست

که چسب بر سر این زخم، امتیازی نیست

 شبیه سوختن ایل داغدار خود ام

منم که با سند زخم اعتبار خود ام

پری نموده و بر پرده ها فریب شده

فریب غرب مخور کاینچنین غریب شده

ستاره ها و پری های سینما منگر

به چشم غارنشینان چنین به ما منگر

دروغ این همه رنگش تو را ز ره نبرد

شلوغ شهر فرنگش دل تو را نخرد!

سخن مگو که چنین و چنان به زاویه ها

مرو به خیمه تاریک این معاویه ها

مبر حکایت خانه به کوی بیگانه

مگو به راز، به دیوان، حکایت خانه

مگو که دانه به دامم چرا نمی پاشید؟

که خیرخواه شمایان منم، مرا باشید

مگو که دانه بپاشید تا که دام کنم

به ضرب شصت طمع، کار را تمام کنم

که فوج های کبوتر به بام من بپرند

که دسته های عقابان به کام من بپرند

به دستیاری تان، بازها به دست آیند

به دست باز بیایید تا به دست آیند

دگر نه بازی ما را کسان خراب کنند

چو دستهای مرا باز انتخاب کنند

 اگرچه درد زیاد است و حرفها تلخ است

بهل که بگذرم از شکوه، ماجرا تلخ است

اگرچه حرف زیاد است و حرف شیرین است

ببین به چهره من برد بردشان این است

ببین به من که برای جهان چه می خواهند

برای این همه پیر و جوان چه می خواهند

برای پیری این کودکان چه می خواهند

منم بلاغت تصریح آنچه می خواهند

 گمان مبر که من سوخته ز مریخم

خلاصه همه بغض های تاریخم

 بگو به دشمن تا گفتگو به من آرد

پی مذاکره بگذار رو به من آرد

من این جماعت پر حیله را حریف ترم

 که در مذاکره از دوستان ظریف ترم

ز خنده های شما اخم من جمیل تر است

منم دلیل شما، زخم من جلیل تر است

بایست! قوت زانوی دیگران مطلب!

 به غیر بازوی خویش از کسی امان مطلب!

به ضربه سم اسبان به روز جنگ قسم

به لحن داغ ترین خطبه تفنگ قسم

که جز سپیده شمشیر، صبحی ایمن نیست

چراغهای توهم همیشه روشن نیست

کجا به بره دمی گرگ ها امان دادند؟

کجا که راهزنان گل به کاروان دادند؟

 مگر نه شیوه فرعون شان رجیم تر است

در این مناظره، موسای تو کلیم تر است؟!

مکن هراس ز من، نامه امان توام

چراغ شعله ور عیش جاودان توام

به دیدگان وصالی در این فراق نگر

به کودکان هیولایی عراق نگر

بگو به هر که، به آنان که بی تمیزترند

نه کودکان تو پیش سیا عزیزترند!

نه از سفید و سیا قوم برگزیده تویی

به یمن سوختن من چنین رهیده تویی

نه کدخدا به تو این قریه رایگان داده

به خط خون من این مرز را امان داده

مرا که خط بزنی خود به خاک می افتی

بدون من تو به چاه هلاک می افتی

نه چشم مست تو شرط ادامه صلح است

دهان سوخته ام قطعنامه صلح است

اگر چه در شب غوغا صدام سوخته است

گمان مبر تو که دست دعام سوخته است

به بوق بوق به هر سو چنین دروغ مگو

حیا کن از نفسم، هرزه را به بوق مگو

وگرنه مصر عزیزان، اسیر ذلت چیست؟

عراق و مغرب و مشرق، مریض علت کیست؟

کنون که غرقه لطفم، مرا سراب ببین

مرا در آینه رجعت آفتاب ببین

شهید عشق شو از این تفنگ ها مهراس

سوار می رسد، از طبل جنگ ها مهراس

جهان ز موج تو پر شد، خودت جزیره مباش

یمن اویس شد اکنون، تو بوهریره مباش!

ابوذر است ز لبنان که نعره سر کرده

ابوذز است که گردان به شام آورده

ابوهریره پی لقمه ای مضیرهمرو

نگر به نسل شهیدان از این عشیره مرو

به هفت خط بلا، حرف مکر و حیله مزن

مشو حرامی و راه از چنین قبیله مزن

مشو حرامی و این عشق را تمام مکن

شکوه اینهمه خون را چنین حرام مکن

مرا بهل که همان داغدار خود باشم

به جای خود بنشین تا به کار خود باشم

کسان که بر سر اسلام شعله انگیزند

بتا کدام خلیلی که بر تو گل ریزند؟!

تو از کدام نبی و وصی، دلیل تری؟

تو از کدام خلیل خدا، خلیل تری؟!

چه گویمت که از این بیشتر نباید گفت!

به گوش بتکده غیر از تبر نباید گفت

به گوش بتکده غیر از تبر نباید گفت

چه گویمت که از این بیشتر نباید گفت!

جهان غبار شد از فتنه دیده باز کنید

از این هجوم به درگاه او نیاز کنید

غبار گاهی آیینه شناخت اوست

غبارها خبر دلنشین تاخت اوست

به چشم سوخته دیدم که یار می آید

خبر رسیده به هر جا سوار می آید

تو هم دو روز شبانی اسیر خواب مشو

ذلیل وعده بی معنی سراب مشو

 بیاب چوبی و بر قله پاسبانی کن

بهوش بر رمه کوه ها شبانی کن

که بر دهانه آتش فشان مقام شماست

در آستانه آتش فشان مقام شماست

علی محمد مودب

شکوفه تلخ

تویی نسیمِ خوشِ راهی بهار شده

منم همیشه دور از تو بی قرار شده

منم پریدنِ اقبال یک شکوفه تلخ

پتویی رسیدنِ یک سیب آبدار شده

تو را چگونه بخوانم تو را خودِ تو بگو

شهیدِ زنده تقدیمِ روزگار شده

بس است این همه پنهان شدن بس است ببین

حقیقتِ تو برای من آشکار شده

من و تو آخر این قصه می رسیم به هم

دو چشم خیره به هم یا به هم دچار شده

دو سینه سرخ مسافر دو لحظه یا دو نفر

یکی به خانه رسیده یکی شکار شده

قسم به آب به آن لحظه های رفتن تو

قسم به خاک به این قطعه مزار شده

منم حکایت اندوه ناتمام خودم

تویی مراسم جشنی که برگزار شده!

سید حسن مبارز

شقایق جان

اگرچه در شب دلتنگی من صبح آهی نیست

ولی تا کوچه های شرقی العفو راهی نیست

مرا اشراق رویت کافی است ای نور قدوسی!

که فیض دیگران -چون شمع- گاهی هست گاهی نیست

برای آن کسی که لای شب بوها تو را می جست،

به غیر از متن خوشبوی شقایق جان پناهی نیست

نظربازی نباشد در مرام عاشقان، هیهات!

که چشمم بی تماشای تو در بند نگاهی نیست

کجا باید تو را پیدا کنم؟ هرجا که آهی هست

کجا باید تو را پیدا کنم؟ هرجا که راهی نیست

طیبه عباسی

دعای تو اثر دارد

به شب هایی که مادرها نمی خوابند، فرزندم!

به لالایی به این دلشوره ها سوگند، فرزندم!

من و بابا تو را مثل نفس هر لحظه می خواهیم

برای هر دومان شیرین تری از قند، فرزندم!

الهی سایه لطفش همیشه بر سرت باشد

خداوندی که بخشیده به ما فرزند، فرزندم!

برایت آرزو دارم که قلب مهربانت را

به عشق آل پیغمبر(ص) زنی پیوند، فرزندم!

که اینان خوب تر از خوب تر از خوب تر از خوب

که اینان در زمین بی مثل و بی مانند، فرزندم!

و بی شک می رسد یک روز موعودی که در راه است

چنان عیدی که می آید پس از اسفند، فرزندم!

مهیّا کن زمین را تا فرج نزدیک تر باشد

به قدر وسع خود، با ندبه ای هر چند، فرزندم!

دعا کن پاره قلبم! دعای تو اثر دارد

دلت پاک است، نور چشم من! دلبند! فرزندم!

بیاید کاش روزی که تمام مردم دنیا

بروید روی لب هاشان گل لبخند، فرزندم!

هدیه طباطبایی

مرد جنگ

گر عقل پشت حرف دل، اما نمی گذاشت

تردید پا به خلوت دنیا نمی گذاشت

از خیر هست و نیست دنیا به شوق دوست

می شد گذشت وسوسه اما نمی گذاشت

این قدر اگر معطل پرسش نمی شدم

شاید قطار عشق مرا جا نمی گذاشت

دنیا مرا فروخت ولی کاش دست کم

چون بردگان مرا به تماشا نمی گذاشت

شاید اگر تو نیز به دریا نمی زدی

هرگز به این جزیره کسی پا نمی گذاشت

گر عقل در جدال جنون، مرد جنگ بود

ما را در این مبارزه تنها نمی گذاشت

ای دل بگو به عقل که دشمن هم این چنین

در خون مرا به حال خودم وا نمی گذاشت

ما داغدار بوسه ی وصلیم چون دو شمع

ای کاش عشق سر به سر ما نمی گذاشت

فاضل نظری

دروازه عشق

خم نخواهد کرد حتی بر بلند دار سر

 هر کسی بالا کند با نیت دیدار سر

هر زمان یک جور باید عشق را ابراز کرد

 چون تو که هر بار دل میدادی و این بار سر

 عشق آری عشق وقتی سر بگیرد می رود

بر سر دروازه ها سر، بر سر بازار سر

 ای شکوه ایستا! نگذار بر دیوار دست

تا جهان نگذارد از دست تو بر دیوار سر

کاشف الاسرار می خواهد گره گیسوی عشق

 خوش به هم پیچیده است این رشته بسیار سر

 زندگی یعنی عبادت، زندگی یعنی نماز

مرگ یعنی والسلام از سجده ات بردار سر

آسمان! از ماه بالاتر نبر خورشید را

نیزه را پایین بیاور، نیست یار از یار سر

محمد زارعی

میان خاک و خون

دوباره پر شده از عطر گیسویت شبستانم

دوباره عطر گیسویت چقدر امشب پریشانم

 کنارت چای می نوشم به قدر یک غزل خواندن

به قدری که نفس تازه کنم خیلی نمی مانم

کتاب کهنه ای هستم پر از اندوه یا شاید

درختی خسته در اعماق جنگل های گیلانم

رها، بی شیله پیله، روستایی، ساده ساده

دو بیتی های بابا طاهرم عریان عریانم

 شبی می خواستم شعری بگویم ناگهان در باد

صدای حمله چنگیزخان آمد نمی دانم

 چه شد اما زمین خوردم میان خاک و خون دیدم

در آتش خانه ام می سوخت گفتم آه دیوانم

 چنان با خاک یکسان کرد از تبریز تا بم را

زمان لرزید از بالای میز افتاد لیوانم

 من آن شاهم که پیش چشم من در کاخ، یک بانو

پی تحریم تنباکو شکسته تُنگ قلیانم

فراوان داغ دیدن ها به مسلخ سر بریدن ها

حجاب از سر کشیدن ها از این غم ها فراوانم

شمال و درد کوچک خان جنوب و زخم دلواری

به سینه داغ دار کشته حمام کاشانم

 سکوت من پر از فریاد یعنی جامع اضداد

منم من اخم سعدآباد و لبخند جمارانم

من آن خاکم که همواره در اوج آسمان هستم

پر از عباس بابایی پر از عباس دورانم

 گرفته شعله با خون جوانانم حنابندان

که تهران تر شود تهران من آبادان ویرانم

 صلات ظهر تابستان، من و بوشهر و خوزستان

تو را لب تشنه ایم از جان، کمی باران بنوشانم

 سراغت را من از عیسی گرفتم باز کن در را

منم من روزبه، اما پس از این با تو سلمانم

شکوه تخت جمشید اشک شد از چشم من افتاد

از آن وقتی که خاک پای سلطان خراسانم

اگر سلطان تویی دیگر ابایی نیست می گویم

که من یک شاعر درباری ام مداح سلطانم

سید حمیدرضا برقعی

رگ غیرت

نه بی تفاوت نه می تواند، نه می نشیند نه خواب دارد

خروش دارد همیشه دریا، همیشه طوفان شتاب دارد

کجا تواند به بی خیالی نشستن و هی نظاره کردن

درست وقتی که بین دشمن، علی به دستش طناب دارد

چرا نجُنبد رگی به غیرت چرا نگیرد علم به قامت

زبان گرفته دوباره اصغر از آن فغان که رباب دارد

به خیمه در تب نشسته زینب، مدافعان حرم کجایند؟

هلا! بیاید، هرآنکسی که به سر خیال ثواب دارد

کجاست قاسم؟ کجاست اکبر؟ چه باک اگر روی نی رود سر؟

سری نماند اگر به پیکر، چه غم؟ که زینب حجاب دارد

به سرتراشی قلندری! نه، به هر محیطی شناوری! نه

وفا و عهد نکو بیاور که حُر شدن هم حساب دارد

گهی به والعادیات ضبحا، گهی به فالموریات قدحا

سپاه فیل است و کی هراسم که دشمن از ما عذاب دارد

حرم در امنیت است اگر من نترسم از سر نترسم از تن

که عاقبت در شبی معیّن سوال ما هم جواب دارد

هم این زمان را پیمبری کو؟ هم اشبه النّاس دیگری کو؟

صدای الله اکبری کو؟ رسیده اما نقاب دارد

حرای پیغمبرانه باید کنار امّ القری، بخواند

که بعثت آخرالزّمان هم نظر به امّ الکتاب دارد

محسن ناصحی

شعرخوانی در محضر رهبر حکیم انقلاب – رمضان 97

جانباز نستوه

شهید زنده ای جانباز نستوه

صلابت در تنت پیچیده چون کوه

گل خورشید باغ انقلابی

معمای شکفتن را جوابی

شبی رفتی و بی پا آمدی روز

به ما هم رسم این رفتن بیاموز

به جانبازی سند از پیش دادی

به راه دوست دست خویش دادی

کدر آیینه چشمان شکستی

چو چشم دل گشادی دیده بستی

فرو پوشیده ای از این جهان چشم

ز دل بگشوده ای بر آسمان چشم

چراغ سر تو را گر یافت سرپوش

دل خورشیدی ات کی گشت خاموش

گر اقیانوس آرامی به اندام

دلت دریاست کی می گیرد آرام

اگر ساکن فتادی صخره آسا

زبونی را فلج کردی سراپا

نگاهت برج بی تاب رهایی ست

دلت طوفان بحر آشنایی ست

تویی سرچشمه، نتوانی نجوشی

تویی خور، کی توانی رخ بپوشی

تو سرو باغ جانی، سبز رو باش

زبان دل تویی، در گفتگو باش

بگو! بخروش! بشکف! راهبر شو

برآ! بفشان! بروی و با ثمر شو

پرند سیمگون بر روی شب، کش

درافکن در دل افسرده آتش

جهان را سوی رادی رهنمون باش

چراغ افروز راه عشق و خون باش

سید علی موسوی گرمارودی

غم های تازه

روی اجاق، قوری شبنم گذاشتم

دمنوش خاطرات تو را دم گذاشتم

شد آخرین لباس تنت، دستمال اشک

این روضه را برای محرم گذاشتم

گفتی که صبر پیشه کن ای باغ مریمم

هر روز ختم سوره ی مریم گذاشتم

هر بار روی خون تو قیمت گذاشتند

غم های تازه ای به روی غم گذاشتم

هرگز تکان شانه ی دل را کسی ندید

من داغ لرزه را به دل بم گذاشتم

تو در رکاب حضرت زینب قدم زدی

من بر رکاب صبر تو، خاتم گذاشتم

حالا من و یتیمی گل های باغ تو

قابی که روی چادر بختم گذاشتم

این خانه بعد رفتن تو سنگر من است

این گونه پا به خطّ مقدّم گذاشتم

عالیه مهرابی

خنده مستانه

ما اگر گمگشته راهیم عیب از جاده نیست

جاده ها جا می گذارند آنکه را آماده نیست

آب و نان از آن  دونان، آسمان از آن  ما

این قفس سقف نگاه مردم آزاده نیست

پیش پای دوست سر افتاد، اما سربلند

پیش پا افتاده اما پیش پا افتاده نیست

از وضو با خون دل این گونه گل انداخته

خنده مستانه این زخم ها از باده نیست

ساده از این کوچه ها، این نام ها رد می شویم

رد شدن از معبر خون شهیدان ساده نیست

حسین مودب

نه زنگی و رومی

بگذار بگویم که نگیرند به بازی

تیغ سخنم را دله دزدان حجازی

ما مژده پیغام رسولیم به سلمان

ما حافظ و خیام و خراسانی و رازی

اما تو چه داری که به جز فتنه ببافی

اما تو چه داری که به جز فرقه بسازی

شیریم و نمک خورده اولاد پیمبر

ما را نه نگاهی ست به شاهان نه نیازی

ما راست درفشی که نه شرقی و نه غربی

نه زنگی و رومی و نه تورانی و تازی

حاشا که نشینیم و تو در خطه رستم

بر گرده یاران علی اسب بتازی

اسکندر و ضحاک بگو خشم بگیرند

کی سحر شود کاوه در این شعبده بازی

تا کرد و لر و ترک و بلوچیم برادر

حاشا که بر این ملک کنی دست درازی

جواد اسلامی

آسمان بغض دار

به دست شعله های شمع دادم دامن خود را

مگر ثابت کنم پروانه مسلک بودن خود را

اگر تقدیر، تن دادن به فرمان زلیخا بود

همان بهتر که دست گرگ می دیدم تن خود را

تو را ای عشق از بین هوس ها یافتم آخر

شبیه آنکه در انبار کاهی سوزن خود را

اگر این بار رو در رو شدم در آینه با خود

به آهی محو خواهم کرد تنها دشمن خود را

بگو با آسمان بغض دار پیرهن از ابر

برای گریه کردن پاره کن پیراهن خود را

به امّیدی که شاید بگذری از کوچه ام یک شب

به در آویختم فانوس هر شب روشن خود را

میلاد حبیبی

کبوترهای گوهرشاد

یکایک سر شکست آن روز اما عهد و پیمان نه

غم دین بود در اندیشه مردم، غم نان نه

شبی ظلمانی و تاریک حاکم بود بر تهران

به لطف حضرت خورشید اما بر خراسان نه

کبوترهای گوهرشاد بودیم و صدای تیر

پریشان کرد جمع یکدل ما را، پشیمان نه

سراسر، صحن از فوج کبوترها چنان پر شد

که چندین بار خالی شد خشاب آن روز و میدان نه

یکی فریاد می زد شرمتان باد آی دژخیمان!

به سمت ما بیاندازید تیر، اما به ایوان نه

یکی فریاد سر می داد بر پیکر سری دارم

که آن را می سپارم دست تیغ و بر گریبان نه

برای او که کشتن را صلاح خویش می داند

تفاوت می کند آیا جوان یا پیر؟ چندان نه

دیانت بر سیاست چیره شد، آری جهان فهمید

رضاجان است شاه مردم ایران، رضاخان نه!

کلاه پهلوی هم کم کم افتاد از سر مردم

نرفت اما سر آن ها کلاه زورگویان، نه!

گذشت آن روزها، امروز اما بر همان عهدیم

نخواهد شد ولی اینبار جمع ما پریشان، نه!

به جمهوری اسلامی ایران گفته ایم آری

به هرچه غیر جمهوری اسلامی ایران نه

کجا دیدی که یک مظلوم تا این حد قوی باشد

اگرچه قدرت ما می شود تحریم، کتمان نه

دفاع از حرم یعنی قرار جنگ اگر باشد

زمین کارزار ما تلاویو است، تهران نه!

محمدحسین ملکیان

مدعیان صف اول بودیم

یک پنجره، گلدانِ فراموش شده

یک خاطره، انسانِ فراموش شده

در خانه، جماعتی پی معجزه ها

بر طاقچه، قرآن فراموش شده

در این همه رنگ، آنچه می خواهی نیست

در این همه راه، غیر گمراهی نیست

در شهر خیابان به خیابان گشتم

آنقدر که آگهی ست آگاهی نیست

در اوج، خدا را سر ساعت خواندند

ما را به تماشای قیامت خواندند

از کوچ پرندگان سخن گفتی و من

دیدم که نمازی به جماعت خواندند

آن مست همیشه با حیا چشم تو بود

آن آینه رو به خدا چشم تو بود

دنیا همه شعر است به چشمم اما

شعری که تکان داد مرا چشم تو بود

ما سینه زدیم بی صدا باریدند

از هر چه که دم زدیم، آنها دیدند

ما مدعیان صف اول بودیم

از آخر مجلس شهدا را چیدند

میلاد عرفان پور

در صحرای جنون

چون آبله آیینه ی بی تابی و داغیم

در دیده ی صحرای جنون، چشم و چراغیم

ما را نگرفتند و گرفتند به طعنه

همسایه ی دیوار به دیوار سراغیم

چون حلقه ی در بسته و از حلقه گریزان

ضدّیم و جناسیم، فِراقیم و فَراغیم

دَردیم که با حوصله درمان نگرفته ست

دُردیم که با خلوت پیمانه ایاغیم

از قرعه ی ما هیچ کسی خیر ندیده ست

اوراق خزانیم، تهی دستی باغیم

بر جوهر ما سرمه ی ناسور کشیدند

زخمیم که دمساز سیه بختی زاغیم

مجید لشکری

واقعیت با حقیقت

من و جام می و معشوق، الباقی اضافات است

اگر هستی که بسم الله، در تأخیر آفات است

مرا محتاج رحم این و آن کردی، ملالی نیست

تو هم محتاج خواهی شد، جهان دار مکافات است

ز من اقرار با اجبار می گیرند، باور کن

شکایت های من از عشق ازین دست اعترافات است

میان خضر و موسی چون فراق افتاد، فهمیدم

که گاهی واقعیت با حقیقت در منافات است

اگر در اصل، دین حُبّ است و حُبّ در اصل دین، بی شک

به جز دلدادگی هر مذهبی، مُشتی خرافات است

فاضل نظری

طلوع ماه

سلام بر رمضان و طلوع ماه تمامش

هزار بار درود و هزار بار سلامش

سلام ما به شهیدان شعر در شب دیدار

علی الخصوص به شوریدگان دعوت عامش

سلام ما به حسن آن شهید حسن و کرامت

که دست فتنه سرانجام زهر ریخت به کامش

سلام ما به حسن آن که روشنان دو عالم

هماره سکه خورشید می زنند به نامش

سلام ما به شهیدی که از عشیره شعر است

گشوده ایم همه روزه را به شهد کلامش

در این زمانه دشوار در کنار علی باش

به غیر خون جگر هر که هر چه خورده حرامش

علیرضا قزوه

آیینه اسما

شد فاطمه در عالم اعلا متجلی

از فاطمه شد نور به هر جا متجلی

یا فاتح و یا فاطر و یا فاطمه آمد

این گونه شد آیینه اسما متجلی

از شوق مشرف شدنش بر کره خاک

آدم متحول شد و حوّا متجلی

شیث آمد و نوح امد و هود امد و ادریس

عیسی متولد شد و موسی متجلی

در تیره توحیدی سادات قریشی

عشق آمد و شد سید بطحا متجلی

در سوره مکی مدنی های مقدس

کوثر متلألئ شد و طاها متجلی

در کعبه علی آمد و دیدند ملائک

زهراست در این آیه عظمی متجلی

چل روز محمد به حرا رفت و دعا کرد

تا اینکه شود چهره زهرا متجلی

شب های یتیمی محمد به سر آمد

شد آمنه در ام ابیها متجلی

از فاطمه انوار کثیری جریان یافت

از فاطمه شد این همه دنیا متجلی

در امر فرج اذن دهد مادر سادات

آنگاه شود روی مسیحا متجلی

فردای زمین هیمنه فاطمیون است

آنجا که شود یوسف زهرا متجلی

ایوب پرندآور

در جلوه زار عشق

این پرچمی که در همه عالم سرآمد است

از انقلاب کاوه آهنگر آمده ست

از گرگ و میش مبهم اسطوره های دور

از روشن حماسه این کشور آمده ست

در دست های رستم دستان در اهتزاز

بر شانه سیاوش از آتش درآمده ست

با سرخِ لعل و سبزِ زمرد، سپیدِ دُر

در جلوه زار عشق به صد زیور آمده ست

خون دل از خیانت تاریخ خورده است

از خاک و خون و خنجر و خاکستر آمده ست

از آتش تو نیست هراسش که بارها

ققنوس وار از دل اتش برآمده ست

در موج خیز حادثه افتاده است و باز

خیزان به عزم معرکه ای دیگر آمده ست

تنها نه با موالی مختار بوده است

هر جای در حمایت حق با سر آمده ست

با سربه دارها به سر دار رفته است

چنگیز در برابر او مضطر آمده ست

گاهی برای قوت قلب رئیسعلی

در رزمگاه دشمن افسونگر آمده ست

گاهی انیس جنگلیان بوده است و گاه

مشروطه خواه را علَم لشکر آمده ست

حبل المتین وحدت مستضعفان شده ست

آیینه دار هیمنه رهبر آمده ست

در جبهه تیر و ترکش و خمپاره خورده است

شب زنده دار خلوت همسنگر آمده ست

گاهی شده ست زینت تابوت لاله ای

با عطر و بوی دسته گلی پرپر آمده ست

چون بیرقی که در کف سردار کربلاست

گاهی مدافع حرم حیدر آمده ست

زخم سنان دشمن و زخم زبان دوست

از هر طرف به پیکر او خنجر آمده ست

با این همه همیشه سرافراز و پایدار

در اهتزاز بر سر این کشور آمده ست

جواد جعفری نسب

فرزند ایران زمین

منم پاک فرزند ایران زمین

چراغی در این خاک نورانی ام

اگر ترک و کرد و لر و ترکمن

بلوچ و عرب یا خراسانی ام

ز تبریز و شیراز از اهواز و رشت

ز کرمان و یزدم، سپاهانیم

هوادار آبادی میهنم

نگهدار ایران ز ویرانی ام

ندارم به جز مهر ایران به دل

خریدار کالای ایرانی ام

غلامعلی حداد عادل

آینه باغ بی خزان

جهانیان همه نقش اند و نقش جان زهراست

جهان سراب فنا جان جاودان زهراست

نشان مجو ز مزار حقیقت ازلی

چرا که در دو جهان شان بی نشان زهراست

ز خاک تیره نشان خدا چه می جویی

برون ز وهم تو وین تیره خاکدان زهراست

به خاندان محمد که عین توحیدند

چو نیک درنگری راز خاندان زهراست

قسم که جان محمد که ذات پاک علی ست

بهشت آینه باغ بی خزان زهراست

یگانگی ست اساس وجود غیب و شهود

یگانه بینی اگر هست بی گمان زهراست

یگانه بینِ یگانه ست آفریننده

یگانه ای که طلب می کنی همان زهراست

ظهور مطلق انسان کامل است علی

ولی به جان علی شاه لامکان زهراست

یوسفعلی میرشکاک

در مسیر زندگی

گر نباشد عشق دنیا جای تنگی بیش نیست

بیستون بی تیشه فرهاد سنگی بیش نیست

چرخ این نه آسیا از اشک ما در گردش است

بعد عشاق این جهان جز آب و رنگی بیش نیست

هر قدم سنگ عدم افتاده پیش پای عیش

در مسیر زندگی تیمور، لنگی بیش نیست

یوسف از دامان پاکش حبس و زندان دیده است

کام یونس از جهان کام نهنگی بیش نیست

پیرهن چون پاره شد بویش به کنعان می رسد

غنچه قبل از وا شدن زندان رنگی بیش نیست

چشم وا کردیم و عمر آمد به سر همچون حباب

از نبودن تا فنا دنیا درنگی بیش نیست

رضا صالحی

اربعین است

اهل مسجد شده ام جام پیاپی بفروشم

ایستگاه صلواتی بزنم می بفروشم

اهل مسجد شده ام گرمی مردادی خود را

به تن لاغر و سرمازده دی بفروشم

چشم در چشم خدا یک دهن آواز بخوانم

به شبانان برانگیخته اش نی بفروشم

هان به آن پیرزن خسته بگو پیش بیاید

آمدم یوسف خود را به زر وی بفروشم

اربعین است خمم را سر بازار بیارم

اگر امروز تقلا نکنم کی بفروشم؟

بد به حال من اگر تشنگی کرببلا را

به سرافکندگی سلطنت ری بفروشم

سیدعلی شکراللهی

در آفاق جهان

فتنه این بار هم از شام به راه افتاده ست

کفر در هیئت اسلام به راه افتاده ست

علم آل سعود است به نام اسلام

فتنه عاد و ثمود است به نام اسلام

نهروان است و خوارج غم ایمان دارند

بر سر نیزه ببینید که قرآن دارند

باز هم وهم فتوحات به عزم حرم است

نفحات همه ما سهم فصوص الحکم است

باز از چشمه تاریخ جنون می جوشد

هند تا اندلس از غلغله خون می جوشد

سال ها وعده منصور به خود می دادیم

مژده آمدن نور به خود می دادیم

بس که بر همت ما تیر شب خیره نشست

سال ها قامت ما زیر شب تیره نشست

ببری از بنگال هویدا نشده ست

آتشی در نفس قوال پیدا نشده ست

غزل خسرو در انجمنی غالب نیست

سخن بیدل اگر هست کسی طالب نیست

شور ققنوسی ما بال دگر می خواهد

امت واحده اقبال دگر می خواهد

فارسی حلقه پیوند خداجویان است

همچو خورشید در آفاق جهان تابان است

شمع اقبال برافروختنی خواهد شد

شعر ابریشم کشمیر غنی خواهد شد

موجی از آتش و آواز به پا می خیزد

|شرق از خواب قرون باز به پا می خیزد

بانگ توحیدی بیداری امت از نو

در دل پیر و جوان شوق شهادت از نو

ولی است آن که در این معرکه حجت دارد

علی است آنکه به ما حکم ولایت دارد

به جهان نام امین ولوله می اندازد

به تن و جان زمین زلزله می اندازد

پیر ما پرچم توحید به دست آمده است

بر صف لشکر کفار شکست آمده است

علی اکبر شاه

خلوت دل

رسیدم دوباره به درگاه شاهی

چه شاهی که دارد ز شاهان سپاهی

فلک آستانی ملک پاسبانی

ضمان کارگاهی جنان بارگاهی

سلام ای غریبی که در صبح محشر

ندارم به جز مُهر مِهرت گواهی

خیالت به سر خون هجرت به گردن

به شوق تو کردم چه شال و کلاهی

شلوغ است دورت ولی شد فراهم

عجب خلوتی خلوت دل بخواهی

چو آیینه از بس که دل نازکی تو

توان تا حریمت رسیدن به آهی

تو آیینه آیینه نوری و نوری

تو مهری چه مهری تو ماهی چه ماهی

تو را مهر گفتم؟ تو را ماه خواندم؟

عجب کسر شأنی عجب اشتباهی

که مهر است در محضرت مرده شمعی

که ماه است پیش رخت روسیاهی

گرفته ست خورشید اذن دمیدن

ز نقاره خانه دم هر پگاهی

تویی شرط توحید و بی تو یقینا

همه نیست توحید جز لاإلهی

اگر ابر لطفت به محشر ببارد

نماند ثوابی نماند گناهی

به لطف تو کاه ثواب است کوهی

به بذل تو کوه گناه است کاهی

لب دره نفس لغزیده پایم|

نگه دار دست مرا با نگاهی

منم آن گنهکار امیدواری

که دارد ز لطف تو پشت و پناهی

ندانم چگونه برآیم ز شکرش

اگر راه دادی مرا گاه گاهی

الهی مرا از حریمش مکن دور

مرا از حریمش مکن دور الهی

محمود حبیبی کسبی

شاعر خیر ندیده

یک شب به ھوای طلب فوت و فن شعر

رفتم شب شعری منِ استاد ندیده

تا اینکه از این راه شود شعر تَر من

مطلوب دل و دیده اصحاب جریده

دیدم چه مراعات نظیری ست در آنجا

داخل شدم و حیرت من گشت عدیده

مردان ھمگی پاچه شلوار تفنگی

 زن ھا ھمگی مانتوی پندار دریده

من غرق تفکر شده بودم که به ناگاه

آھو بره ای ھمچو گل شاخه بریده

با نیت بد زد به دلم چشمک نابی

گفتم برو ای شاعره خیر ندیده

از سوی دگر ھلھله برخاست به ناگاه

گفتم چه شده؟ – حضرت استاد رسیده

آمد به جلو البته بر دوش مریدان

استاد که در نوع خودش بود پدیده

از مرتبه زلف زده طعنه به گوریل

پیش از جلسه شصت گرم شیره کشیده

می شد به یقین گفت که در مملکت شعر

یک تپه نمانده است که بر آن نپریده!!

القصه نشستیم در ان جمع، ولیکن

زان خیل ندیدیم کسی صاحب ایده

ترس من از این بود و یقین داشتم این را

کاین عقده بدل می شود آخر به عقیده

از آن طرف محفل یکدفعه به پا خاست

قرتی بچه ای لاغرک و رنگ پریده

مویش فشن و دور سرش را زده با تیغ

چون مرتع سبزی که در آن گاو، چریده!

بالای تریبون شد و آنگاه چنین خواند

طرفه غزلی گرچه خودش گفت: قصیده!

ای یار وفا کرده و پیوند بریده

این بود وفاداری و عھد تو ندیده؟

در کوی تو معروفم و از روی تو محروم

گرگ دھن آلوده یوسف ندریده

من داد زدم آی عمو شعر ز سعدی ست

پیچید به خود مثل یکی مارگزیده

گفتا که شکایت کنم از دزدی سعدی!

بر صورت او ھم بزنم چند کشیده

گفتم دھدت عقل، خدا، زد به ملاجم

رفتیم دعا گفته و دشنام شنیده!

عباس احمدی

دعا کردی

جهان را، بیکران را، جن و انسان را دعا کردی

زمین را، آسمان را، ابر و باران را دعا کردی

تمامِ مردمِ ایران سرِ خوانِ شما هستند

که هم شیراز، هم قم، هم خراسان را دعا کردی

اثر کرده دعایت در زنی آوازه خوان حتی

و این یعنی تمامِ روسیاهان را دعا کردی

مبادا آن که دِینی باشد از زنجیر بر دوشت

 غل و زنجیر را، دیوارِ زندان را دعا کردی

به ضربِ تازیانه روزه ات را باز می کردند

تو اما قبلِ افطارت نگهبان را دعا کردی

سیده فرشته حسینی

آیه های عاشقی

آسمان بی شک پر از تکبیره الاحرام اوست

غم همیشه تشنه ی دریای ناآرام اوست

اوج تفسیر تمام آیه های عاشقی

در میان خطبه های کربلا تا شام اوست

مثل نام مرتضی بعد از پیمبر دیده ام

هر کجا نام حسین آمد، پس از آن نام اوست

چشم هایش هیچ چیزی غیر زیبایی ندید

ما رأیت اولین و آخرین پیغام اوست

شیعه بی تردید بی زینب به پایان می رسید

در دل ایمانی اگر داریم از اسلام اوست

 از نجف تا کربلا موکب به موکب می روم

هر کجا پا می گذارم سفره ی اکرام اوست

کربلا پایان پرچم داری زینب نبود

تازه این آغاز ختم سوره ی انعام اوست

سما روشنایی

راهی دشت جنون

دلم می خواست باشم راهی دشت جنون من هم

گل سرخی کنار لاله های واژگون من هم

بگو نام مرا در زمره ی عشاق بنویسند

که خوردم خون دل ها بیستون در بیستون من هم

چه شد عطر تنت؟ پیراهنت را بادها بردند

رهایم کن که شیون سر دهم در سووشون من هم

هلا چاووش خوانان در غم گل نوحه خوان باشید

که امشب خون ببارم با نوای ارغنون من هم

پس از کوچ غم انگیزه تون هر شب خلوتی دارم

میان خیمه انا الیه راجعون من هم

فائزه زرافشان

در عزای تو

توبه هایم را شکسته اشتباه دیگری

از گناهی می روم سوی گناه دیگری

لحظه لحظه پشت هم شیطان فریبم می دهد

می گذارد بر سر هر راه چاه دیگری

گریه باید کرد تنها در عزای تو حسین

توبه غیر از این ندارد هیچ راه دیگری

مثل حر من نیز برگشتم که غیر از خیمه ات

نیست مارا در همه عالم پناه دیگری

ای زمان در طول تاریخ اینچنین داری سراغ

بی کفن، لب تشنه، بی سر پادشاه دیگری؟

آه از آن ساعت از آن گودال و از آن قتلگاه

آه از آن تل که خودش شد قتلگاه دیگری

می کشیدند آه هم شمشیرها هم تیرها

از دل هر نیزه برمی خاست آه دیگری

کاش در آن لحظه ها یا خواهرش آنجا نبود

یا نمی انداخت بر جسمش نگاه دیگری

انتقام خون اورا یک نفر خواهد گرفت

از پس این ابرها پیداست ماه دیگری

فاطمه معصومه شریف

دست دعا بردار

دوای درد بی درمان اگر خواهی بیا اینجا

که یابی درد بی درمان عالم را دوا اینجا

گرت دردی بُود در دل و گر باشد تو را مشکل

بیا دست دعا بردار سوی کبریا اینجا

بیا بر درگه اخت الرضا دست توسل زن

که یابی استجابت را پذیرای دعا اینجا

مکن از درد و رنج و ابتلا یادی در این وادی

که خندد مبتلا در هر نفس بر ابتلا اینجا

مشام جان اگر خواهی معطر گرددت باری

بیا تا بشنوی بوی بهشت جانفزا اینجا

گدای درگه معصومه پاکیزه گوهر شو

که از قید تعلق ها تو را سازد رها اینجا

بزن دست توسل را به درگاه عطای او

که باشد بحر جود و معدن لطف و عطا اینجا

گدای درگه او شو که گردد شامل حالت

هزاران گونه لطف و رحمت و جود و سخا اینجا

گدای درگه معصومه شو تا در شرف یابی

شهان را بر در لطف و عطایش جبهه سا اینجا

بنازم بارگاه دختر موسی بن جعفر را

که خاکش می دهد آیینه جان را جلا اینجا

بُود این وادی رحمت که هر ساعت ز هر جانب

به گوش آید صدای جانفزای ربنّا اینجا

در این بیت مقدس با ادب بنشین که اهل دل

زیارت کرده مهدی را نه یک ره، بارها اینجا

در این بیت مقدس چون شوی واصل مشو غافل

که باشد بارگاه بضعه خیر النساء اینجا

اگر از تربت گم گشته زهرا نشان جویی

گشا چشم بصیرت را که یابی برملا اینجا

به جز این درگه رحمت کجا پویی؟ که را جویی؟

طبیب اینجا، حبیب اینجا، دوا اینجا، شفا اینجا

در این درگه که لطف حق بود بر جمله ارزانی

چرا بیرون نگردد زآستین دعا اینجا؟

چرا بر خود نبالد احمدی کاو را عطا کرده

به لطف حضرت معصومه اش طبع رسا اینجا

یقین دارم که از احسان دخت موسی کاظم

قبول افتاده شعرش زابتدا تا انتها اینجا

صفرعلی احمدی

مسند غرور

پیمان شکست دشمن شیطان پرست ما

نابود باد خصم سیه روی پست ما

از مسند غرور هیاهوی غرب را

پپائین کشید همت یزدان پرست ما

هرکس که گشت حاکم کاخ سپید مُرد

پدر آرزوی دیدن روز شکست ما

ما وارث ولایت عشقیم کز ازل

با عشق اهل بیت گره خورده هست ما

ما هسته را به عشق ولایت شکافتیم

تا دور باد از خطر هسته هست ما

قادر طهماسبی (فرید)

فرمان مولا

عاشقان را گر هزاران جان دهند

جمله را گر صحبت جانان دهند

اهل دل را دادن جان مشکل است

اهل دل جان را ولی آسان دهند

ما ز جان آسان و خندان بگذریم

هر زمان مولای ما فرمان دهد

وقت آن شد گوشمالی سهمگین

فارسان بر لشکر شیطان دهند

این گرازان گریزان تا به کی

در بهشت قدس ما جولان دهند

ای فلسطین استقامت پیشه کن

تا به آزادی تو را امکان دهند

صبح آن روز درخشان دیر نیست

تا تو را آزادی از حرمان دهند

قادر طهماسبی (فرید)

یک سال تمام

یک روز پدر به خاطر قرض

با غصه و آه و اخم بسیار

صبحانه نخورده رفت کنجی

تا صبح نشسته بود بیدار

مادر که همیشه مهربان است

با خنده نشست پیش بابا

آرام ز دست خود در آورد

یک حلقه زرد رنگ زیبا

ای کاش پدر نمی پذیرفت

ای کاش نمی فروختش زود

یک سال تمام غصه خوردیم

آن حلقه نشان عشقشان بود

یک سال تمام ما دو خواهر

چیزی نه خریده و نه خوردیم

امروز تمام پولمان را

بردیم به گوشه ای شمردیم

دیدیم که مبلغ کمی نیست

رفتیم یواشکی به بازار

یک حلقه شبیه آن خریدیم

با زحمت و جست و جوی بسیار

خشکش زد و باورش نمی شد

تا چشم پدر به حلقه افتاد

وقتی که شنید ماجرا را

با شادی و شرم خنده سرداد

آن وقت گرفتمان در آغوش

در حلقه دست پر توانش

برگشت که اشک را نبینیم

در قاب دو چشم مهربانش

گفتیم نگو به مادر این را

ما طاقت دردسر نداریم

گفتیم بگو خودت خریدی

ما هم مثلاً خبر نداریم

گفتیم بگو که هیچ گنجی

نایاب تر از دل شما نیست

آن را به کسی نمی فروشم

این حلقه که قابل شما نیست

گفتیم پدر نرو دوباره

با حلقه مادرم به بازار

این کار شما شگون ندارد

لطفا نشود دوباره تکرار

افشین علاء

شعرخوانی در محضر رهبر حکیم انقلاب – رمضان 98

آن سوی آبی ها

ما شهیدان جنون بودیم از عهد قدیم

سنگ قبر ماست دریا، نقش قبر ما نسیم

شهر ما آن سوی آبی هاست، دور از دسترس

شهر ابراهیم ادهم، شهر لقمان حکیم

اندکی بالاتر از آبادی تسلیم محض

صاف می آیی سر کوی «صراط المستقیم»

خاک آن عرشی ست، گل هایش زیارت نامه خوان

سنگ فرش آسمانش، بال های یاکریم

شهر ما آبادی عشق است، اما راز عشق

عشق یعنی واژه های رمز قرآن کریم

عشق یعنی قاف و لام «قل هو الله احد»

عشق یعنی باء «بسم الله الرحمن الرحیم»

علیرضا قزوه

زاده زال و سیمرغ

تو ای بر کشیده سخن تا سپهر

بر آورده کاخ سخن تا به مهر

بزرگ اوستادا، سخنور تویی

همه پیرویم و پیمبر تویی

چو بوسد سر خامه انگشت تو

نلرزد به گاه سخن، پشت تو

چو رخش سخن زیر مهمیز توست

عطارد یکی صید ناچیز توست

ز کلک تو آید برون رنگ رنگ

چه در دشت آهو، چه در یم، نهنگ

نداری دگر شاعران را به کس

تو می پروری پهلوانان و بس

نه رستم بود زاده زال زر

تویی ای سخن گستر، او را پدر

که جز تو چو رستم پسر آورد؟

که پیکار با شیر نر آورد

تواند کدامین یل زورمند

که پیل اندر آرد به خمّ کمند؟

که جز رستم از نعره، چرم پلنگ

درد بر تن دشمنان، روز جنگ؟

چه جز تیغ رستم شکافد سپهر؟

فرود آرد از آسمان، تاج مهر؟

نه، این زاده زال و سیمرغ نیست

بود رستم و کس چه داند که کیست

چه خوش گفته بودی از این پیش باز

به درگاه محمود نا سرفراز:

«جهان آفرین تا جهان آفرید

چو رستم به گیتی نیامد پدید»

چو گودرز و گیو و چو سام و چو توس

چو افراسیاب و یل اشکبوس

همه، هر چه زین آب و از این گل اند

همان زاده و رود، دریا دلند

در آوردگاه سخن، رستمی

پکه را زهره تا با تو پیچد همی؟

بمانی که این پارسی از تو ماند

که شهنامه آن را به کیوان رساند

سید علی موسوی گرمارودی

عشق وطن

سیاست را نمی خواهم نه از نزدیک، نه دورش

ندارد چون پدر مادر نه آن جورش نه این جورش

دلی دارند خوش هرچند معذورین مٲمورش

مرا هرگز دلی خوش نیست از مٲمور و معذورش

پسیاست جنگ بین عدّه ای سیّاس اگر باشد

همین کافی است روگردانم از هرچه سلحشورش

اگر ربطی ندارد با سیاست -فی المثل- دریا

چه شد که در ارومیه درآمد ناگهان شورش

نمی شد خشک و دریا داشت اینک دلبری می کرد

اگر که آب را هرگز نمی کردند مجبورش

وطن یعنی همین جایی که می نامد مرا دشمن

به جرم عشق ورزیدن به آن همواره مزدورش

فدای خاک پاکش می کنم این جان شیرین را

شود در کام من چون زهر اگر هم شهد انگورش

به طاووسش نمی بخشم اگر خواهد کسی از من

به قدر نیم بالی از دو بال پش٘ه ی کورش

کسی می گفت منظور تو را ما خوب فهمیدیم

نمی دانم چه بود از اینکه با من گفت منظورش

ولی من یک دعا خواندم فرستادم ثوابش را

به روحِ پر فتوحِ والدِ مرحومِ مغفورش

پس از آن مصرعی زیبا به یادم آمد از حافظ

سلیمان با چنان حشمت نظرها بود با مورش

ولی بعد از سلیمان هرکه هرچه پافشاری کرد

نشد باری نظر بر مور کردن هیچ مقدورش

برای آنکه گاهی آدمی طوری بد اقبال است

که حتی ماهی مرده نمی افتد ته تورش

که گاهی بی شراب تلخ هم با آن به هر صورت

بیاساید به دنیا ساعتی را بی شر و شورش

سیاست، چیز خوبی نیست مخصوصاً در آن دوران

که هرکس زور می گوید به هرکس می رسد زورش

سیاست گاه مانند زنی زیباست اما من

گذشتم از سر خیر سفید و سبزه و بورش

نه از معذور آن دارم دلی خوش نه به هر علت

همان طوری که گفتم از سیاست های مٲمورش

ناصر فیض

باغبان وصل

یک بغل گل بود و در دامان آغوشم نریخت

یک قدح می برد و در پیمانه هوشم نریخت

مجمری نور و حرارت، آن حریق ارغوان

در فضای سینه تاریک و مه پوشم نریخت

باغبان وصل را نازم که در اوج عطش

آب در گلدانِ از خاطر فراموشم نریخت

حافظا رفتی و در این سال ها شعری زلال

انگبین خلسه ای در جام مدهوشم نریخت

انتظارم کشت و گلبانگ به خون آغشته ای

طرح سیری تازه با فریاد چاووشم نریخت

سال ها بگذشت و در میخانه متروک درد

خون گرم شیونی در لاله گوشم نریخت

دوش گفتم ساقیا! امشب چه داری؟ گفت: زهر!

گفتمش کج کن قدح را، دید می نوشم نریخت

شب گذشت و روغن خونابه ای بغضِ خسیس

در چراغ چشم های نیمه خاموشم نریخت

طاقتم از هوش رفت و سیلی اشکی روان

رنگ از رخساره در دست بناگوشم نریخت

قامت بالا بلندی چون شهادت، ای دریغ

آبشاری بود و در مرداب آغوشم نریخت

قادر طهماسبی (فرید)

تیغ عشق

حتی اگر به قیمت شاهانه زیستن

ننگ است زیر منت بیگانه زیستن

ویرانه بوی دوست اگر می دهد بگو

من راضی ام به گوشه ویرانه زیستن

پرواز پر مخاطره بسیار بهتر از

چشم انتظار مرحمت دانه زیستن

یاران نیمه راه زیادند و ساده نیست

با سروهای خم شده هم شانه زیستن

گر تیغ عشق دوست نبوسد گلوی من

این زیستن چه فرق کند با نزیستن

بخشیده ام به دوست خودم را که ذره ای

نزدیک تر شوم به کریمانه زیستن

«در عشق اگرچه منزل آخر شهادت است

تکلیف اول است شهیدانه زیستن»

رضا شریفی

گدایی درگهش

با نام تو عشق، سرمدی خواهد شد

دل ها همه خالی از بدی خواهد شد

هر غنچه که بر تو می فرستد صلوات

یک روز گل محمدی خواهد شد

با نور علی دل به سیاهی ندهم

جز او به ولایتی گواهی ندهم

بر درگه مرتضی گدایی عشق است

آن را به هزار پادشاهی ندهم

زیبایی و ماه مست و دیوانه ی توست

بی تابی و هر ستاره پروانه ی توست

آن قدر کریمی که همه می دانند

خورشید گدای کوچک خانه ی توست

هادی فردوسی

فانوس اشک

هر چند اینکه سخت شکستی دل من است

غمگین مشو! که شیشه برای شکستن است

من دوستی به جز تو ندارم؛ قسم به عشق

هر کس که غیر از این به تو گفته ست، دشمن است

چشمان من مسیر تو را گم نمی کنند

فانوس اشک های من از بس که روشن است!

جای گلایه پیش تو چون شمع سوختم

لب باز کرده ام به زبانی که الکن است

از دیدنم دوباره پریشان شدی؟ ببخش!

چون خواب بد، سزای من «از یاد بردن» است

حسین دهلوی

فداییان حرم

کوچه هامان پر از سیاهی بود، شهر را از عزا در آوردند

چشم های ستاره ها خندید، ماه را سمت دیگر آوردند

شاخه هایی که سرفرازانند میوه هایی که جلوه ی باغند

مادران مثل ام لیلایند، که پسر مثل اکبر آوردند

روی تابوت هایشان بستند پرچمی که به رنگ خورشید است

فاطمیون فداییان حرم، سرورانی که سر برآوردند

قصه ها را یکی یکی خواندند، آخر ماجرا سفر کردند

عاشقی هم برایشان کم بود، عشق بردند و باور آوردند

عصر یک جمعه بهاری بود، همه در انتظارشان بودیم

بادهای بهاری از هرباغ، لاله هایی معطر آوردند

عاطفه جعفری

مشق جنون

برای من که پُرم از قفس پری بفرست

اگرنه یک دو نفس بال باوری بفرست

برای مشق جنون شهر جای محدودی ست

برایم از ورق دشت دفتری بفرست

دو بغض چشم مرا میزبان باران کن

تر است دامن من دیده ی تری بفرست!

تو تا «عزیز» منی راه و چاه هردو یکی ست

هنوز منتظرم، نابرادری بفرست!

خیال خانه ام از نور و پنجره خالی ست

میان«بسته ی دیوارها» دری بفرست

دلم گرفته از این آسمان بی پیغام

دلم گرفته برایم کبوتری بفرست

سید وحید سمنانی

مثل پروانه

ای دهانت لانه گنجشک های شاد پر چانه

کودک من ای تمام حرف هایت فیلسوفانه

صد گره وا می شود از بغض ها و اخم های من

می زنم هر بار بر موهای تا سرشانه ات شانه

تازگی ها اولین دندان پیشین تو افتاده ست

پرفته یعنی از زمان مستی ما هفت پیمانه

با تو بازی می کنم دیوانه بازی می شوم هر وقت

از نبایدها و بایدهای عقل خویش دیوانه

تا شبیه کودکی هایم بفهمی حرف گل ها را

بسته ام روبان موهای تو را هم مثل پروانه

اعظم سعادتمند

عطر تازه

تو را همیشه به عهد شباب می بینم

به هر سوال، هزاران جواب می بینم

هنوز عطر تو در شیشه های سربسته است

هنوز نیم جهان را به خواب می بینم

گذشت عمر شریفت ز چارده صد سال

چه عطر تازه که در این کتاب می بینم

مِی طهور به دل های تشنه ریخته ای

چه جوششی ست که در این شراب می بینم

تو مثل ماه شب چارده درخشانی

فدایی تو هزاران شهاب می بینم

فریب کرمک شب تاب را نخواهم خورد

که ظلم را همه در اضطراب می بینم

کسی که شیوه ی دینداری اش ابوجهلی است

چو بولهب همه اش در عذاب می بینم

خوارجند و کشیدند تیغ بر مولا

چه فتنه ها که به زیر نقاب می بینم

چه وعده های فتوحی که می رسد ما را

چقدر قصر ستم را خراب می بینم

چه کاخ های سفیدی که می شوند سیاه

چه نورها که در این انقلاب می بینم

صلای نصر من الله می وزد از قدس

ز سوی حق طلبانش جواب می بینم

عجب قیامت کبری به راه افتاده ست

چه ها به بارگه بوتراب می بینم

قیامتی تو و سرمشق عشق و عاطفه ای

تو را شفیع به روز حساب می بینم

اشاره ای ست ز انگشت تابناک، حسن

پس از غروب اگر آفتاب می بینم

پس از غروب اگر آفتاب می بینم

تو را همیشه به عهد شباب می بینم

سید عین الحسن

رفیقان همراه

قدم می زنم، راه را می شمارم

همین عمر کوتاه را می شمارم

اگر روزی از سن و سالم بپرسی

غزل های ناگاه را می شمارم

ورق می زنم صفحه روزها را

خبرهای دلخواه را می شمارم

سر هر دو راهی، رفیقی جدا شد

رفیقان همراه را می شمارم

دلم وقتی از بی وفایی بگیرد

شب کوفه را چاه را می شمارم

قدم می زنم تا تماشای خورشید

شب خالی از ماه را می شمارم.

محمد فخارزاده

اگر خندان اگر گریان

دلم قربانِ شادیِ تو، قربانِ غمت حتی

زیاد است از سرِ ناچیزِ من ای جان! کمت حتی

اگرچه «دوستت دارم» شنیدن از تو شیرین است

تو را من دوست دارم با نگاهِ مبهمت حتی

تو زیبایی ولو با اشک، اما گریه را بس کن

تو گلبرگی و می گیرد دلم از شبنمت حتی

تو زیبایی اگر خندان، اگر گریان بخند اما

که سِیلی می شود در جانم اشکِ نم نمت حتی

خیابان بود و سرما بود و تنها بودم و شب بود

کنارِ خود، تو را احساس کردم دیدمت حتی

علی چاوشی

سیل اشک

حس می کنی زمین و زمان گریه می کنند

وقتی که جمع سینه زنان گریه می کنند

این سوی داغ اکبر و آن سو غم حبیب

در ماتم تو پیر و جوان گریه می کنند

این سیل، سیل اشک عزادارهای توست

چون ابر با تمام توان گریه می کنند

تو کیستی که در غم از دست دادنت

مردان ما شبیه زنان گریه می کنند

با یاد آن نماز جماعت که خوانده ای

گلدسته ها اذان به اذان گریه می کنند

در ماتم اسارت زینب عجیب نیست

سرها اگر به روی سنان گریه می کنند

امیر تیموری

با اشک تا معراج

در دعای اهل دل باران فراز آخر است

گریه کن در گریه ی عاشق صفایی دیگر است

عاشقان با اشک تا معراج بالا می روند

بهترین سرمایه انسان همین چشم تر است

در جواب بی وفایی خلوتی با خود بساز

دست کم تنها شدن از دل شکستن بهتر است

شد فراموش آنکه بیش از قدر خویش آمد به چشم

آنکه با گمنام بودن سر کند نام آور است

صحبت از پرواز جانکاه است وقتی روح ما

مثل مرغ خانگی زندانی بال و پر است

گرچه چندی چهره ی خورشید را پوشانده اند

در پس این ابرهای تیره صبحی دیگر است

محمدحسن جمشیدی

تماشای عشق

به نگاهی شکفت و پنجره شد باز دیوارِ چند لحظه ی پیش

پر شد از نور کاسه ی چشمم، غرقِ دیدارِ چند لحظه ی پیش

به جهانی شگفت مهمانم که مَلَک بو نبرده از بودش

وه چه آرامشی ست با منِ مست، منِ هشیارِ چند لحظه ی پیش

هستی ام اشک (اشک آینه ای ست که تماشای عشق پوشیده)

هست با ذرّه ذرّه ی جانم طعمِ دیدارِ چند لحظه ی پیش

تازه فهمیده اند آینه ها یک تماشا چقدر می ارزد

کاش می شد تمامِ هستیِ من صرفِ تکرارِ چند لحظه ی پیش

لحظه ها را گریستم بی تو، من که هستم که نیستم بی تو؟

مرگ بود آنچه زیستم بی تو جانِ سرشارِ چند لحظه ی پیش!

تو نباشم شهود بی معناست، لحظه ها بی تو بی ملاحظه اند

رفته ای باز و بسته ی خواب است چشمِ بیدارِ چند لحظه ی پیش

پنجره بسته شد سکوت شدم، چشم بستم کویر لوت شدم

هر چه آیینه و تماشا رفت پشتِ دیوارِ چند لحظه ی پیش

مبین اردستانی

از نسل خورشید

ای خنجرِ آب دیده، ما تشنه ی کارزاریم

لب بسته زخمیم اما در خنده، خون گریه داریم

تا سر زند آفتابی، هرگز ندیدیم خوابی

از چشم سرخ شرابی، پیداست شب زنده داریم

با سمِّ اسبان تکاندیم از کوه ها خستگی را

ماییم از نسل خورشید، برقله ها تک سواریم

تا کاروانِ پس از ما، پیدا کند راه از چاه

یا رد پا یا که پایی در جاده جا می گذاریم

هر چند حالا خموشیم، وقتش رسد می خروشیم

یک روز خرما فروشیم، یک روز بالای داریم

«امشوا الی الموت مشیا » این است جانبازی ما

یعنی که فرزندِ حیدر لب تر کند ذوالفقاریم

محمد مهدی خانمحمدی

دو گوهر

ما هیچ نداریم و دو گوهر داریم

در مشهد و قم دو سایه ی سر داریم

یک لحظه مگیر ای خدا از دل ما

عشقی که به خواهر و برادر داریم

باز باران است، باران حسین بن علی

عاشقان جان شما، جان حسین بن علی

خواه بر بالای زین و خواه در میدان مین

جان اگر جان است قربان حسین بن علی

شمرها آغوش وا کردند، اما باک نیست

وعدة ما دور میدان حسین بن علی

در همین عصر بلا پیچیده عطر کربلا

عطر باران صوت قرآن حسین بن علی

پرچم بیداد را روزی به آتش میکشد

شعله های عشق سوزان حسین بن علی

قدسیان از سفره اش نان و نمک خوردند و ما

تا ابد هستیم بر خوان حسین بن علی

هرکجا عشق است نام او طنین انداز شد

در جهان برپاست طوفان حسین بن علی

هر کجای خاک من بوی شهادت می دهد

عشقم ایران است، ایران حسین بن علی

گفته بودی «مرد را دردی اگر باشد خوش است»

دردهای ما و درمان حسین بن علی

دست بالا کن ببین لبیک گویان آمدند

نوجوانان و جوانان حسین بن علی

دست بالا کن بگو این بار با صوتی جلی

دست های ما به دامان حسین بن علی

ناصر حامدی

موج به موج

صبور مثل درختان، پر از بهار بمان

خلیج فارس! سرفراز و استوار بمان

بخند، موج به موج از کرانه ها برخیز

سر قرار خودت باش و بیقرار بمان

اسیر سایة این ابرهای تیره مشو

به روشنایی فردا، امیدوار بمان

دهان هلهله ناخدای بندر باش

طنین شروه جاشوی این دیار بمان

بمان برای جهان سربلند و پابرجا

بمان، ترانه مغرور روزگار بمان

چقدر جان جوان دل به موج های تو زد

از آن حماسه تو اینک به یادگار بمان

دوباره از همه نامحرمان کناره بگیر

ز دستبرد همه دشمنان کنار بمان

میان نقشه تو ای نام تا همیشه نجیب

خلیج فارس بمان و پر افتخار بمان

حیدر منصوری

معراج حقیقت

واپسین موقف معراج حقیقت زهراست

سر توحید در آیینه غیرت زهراست

روح آدم، شرف خاتم، دردانه ی غیب

ذات عصمت، نفس صبح قیامت زهراست

مصدر واجب و ممکن ز ازل تا به ابد

باده وحدت و خم خانه کثرت زهراست

خشم و خشنودی حق، غایت پاداش و جزا

رایت رحمت و تمهید شفاعت زهراست

به عبادت نرسد عادت دینداری ما

گر ندانیم که معیار عبادت زهراست

منشأ بود و نبود، آینه پرداز وجود

وحدت غیب و شهودِ احدیت زهراست

در نمازی که وضویش بود از خون جگر

قبله ی باطن اربابِ طریقت زهراست

نه همین ام ابیهاست به تقدیم وجود

شخص روح القدس و شأن ولایت زهراست

جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه

سرّ سرمستیِ هفتاد و دو ملت زهراست

غایت سیر وجود است رسیدن به علی

غایت سیر علی هم چو بدایت زهراست

یوسفعلی میرشکاک

دامان مادر

نشست روی زمین، پهن کرد دریا را

کشید پارچه را، متر کرد پهنا را

درست از وسط آب، قایقی رد شد

شبیه قیچی مادر، شکافت دریا را

صدای تَق تَ تَ تَق تیر بود می بارید

صدای تِق تِ تِ تِق دوخت چتر خرما را

کنار قایق بابا که خورد خمپاره

بلند کرد و تکان داد خُرده نخ ها را

فرو که رفت در انگشت مادرم سوزن

کسی دقیق نشانه گرفت بابا را

وَ آب از کف قایق سریع بالا رفت

و تند مادر هی کوک زد همان جا را

بریده شد نخ و از بین قاب بابا دید

میان دامن خود چرخ می زند سارا

اکرم هاشمی

زوج با وفا

در کنار خطوط سیم پیام

خارج از ده دو کاج روییدند

سالیان دراز رهگذران

آن دو را چون دو دوست می دیدند

بله آن کاج ها نه تنها دوست

بلکه یک زوج با وفا بودند

کاج و کاجه کنار هم با عشق

غرق خوشبختی و صفا بودند

زد و یک روز در ده مذکور

چیزکی باکلاس آوردند

پیشگامان صنعت آی تی

ای دی اس ال پلاس آوردند (ADSL+)

کاج با اتصال اینترنت

گشت آنلاین و با کمی تردید

سرچ کرد و ز سایت جنگل شاپ

یک عدد گوشی ردیف خرید

کاج ما شد رها در اینترنت

سر راهش ندید چاهی را

لایک می کرد هر که را می دید

فالو می کرد هر گیاهی را

خربزه، هندوانه، گوجه، کدو

موز و گیلاس و انبه و کیوی

یا که گل های سرخ و زرد هلند

یا علف های هرز بولیوی

کاج بی جنبه که شعور نداشت

در گروه مزخرفی اد شد

بعد هم رفته رفته پی در پی

عضو کانال های بد بد شد

بعد کم کم دلش هوایی شد

کاجه از چشم و چار او افتاد

دم به دم هی بهانه می آورد

دائم از کاجه می گرفت ایراد

تو چرا نیستی شبیه هلو

یا شبیه انار آن سر باغ

عوض سار و قمری و بلبل

شده ای منزل دویست کلاغ

برگ هایت چقدر سوزنی است

پوستت چون گِل ترک خورده

میوه هایت چه خشک و مخروطی ست

شاخه هایت دراز و پژمرده

کاج که ول کن قضیه نبود

کاجه را کرده بود بیچاره

کاجه هم زد به سیم آخر و کرد

سیم های پیام را پاره

مرکز ارتباط دید آن روز

انتقال پیام ممکن نیست

ده مدیر آمد و دو تکنسین

تا ببیند عیب کار از چیست

داده شد یک گزارش مبسوط

در دو مصرع خلاصه اش این است

که سواد رسانه ای دو کاج

طبق آمار سطح پایین است

جلسات عدیده شد تشکیل

با حضور دوازده ارگان

همه در قالب سمیناهار

در قم و یزد و ساوه و گرگان

موشکافانه بررسی شد و شد

تیمهای تخصصی ایجاد

تا بیابند راهکاری را

جهت ارتقاء سطح سواد

در نهایت نهاد مربوطه

با تمام توان نمود اقدام

برد بالا به جای سطح سواد

ارتفاع خطوط سیم پیام

مهدی پرنیان

راز عشق

با گردباد خانه به دوش از وطن بگو

با من که سال هاست غریبم سخن بگو

با هر کسی نمی شود از راز عشق گفت

من نیز عاشقم غم خود را به من بگو

ما همنشین جام می و باده نیستیم

با شمع سینه سوخته از سوختن بگو

با تیشه نیز راه به دل های سنگ نیست

این نکته را به سادگیِ کوهکن بگو

دیگر بس است هر چه دم از پیرهن زدیم

ای عشق حرف تازه بزن از کفن بگو

سپاه یزیدیان

مخواه راه برای تو انتخاب کنند

که با فریبِ دلت، عقل را مجاب کنند

عجیب نیست همیشه در اوج فاجعه ها

رسانه ها همه تجویز قرص خواب کنند

سکوت، ضرب در آتش شد و به خون تقسیم

چطور می شود این داغ را حساب کنند

از این قیام و از این غم سؤال خواهد شد

بترس روز قیامت تو را جواب کنند

رسیده اند سپاه یزیدیان زمان

که با جنایت و کودک کشی ثواب کنند

دگر چه جای تعجب اگر یمن را آه

از این به بعد همه کربلا خطاب کنند

به مادران یمن در عزای کودکشان

بگو که گریه برای دل رباب کنند

در این زمانه ی تحریم، هرچه سقّا بود

به خط زدند که فکری برای آب کنند

بگو به لشکر آزاده ها که واجب شد

برای پاسخ هل من معین شتاب کنند

فاطمه عارف نژاد

حریر نسیم

تنها نشسته منتظر و سر به راه کوه

در انعکاس نقره ای نور ماه کوه

بر شانه های یخ زده اش برف سالیان

بر قامتش حریر نسیم و گیاه کوه

تاریک کرده روز و شبش را مسافری

یک روز دل سپرده به چشمی سیاه کوه

حالا بگو عقاب تو این روزها کجاست

دل قرص کرده پشت کدامین پناه کوه

فریاد می زنم که امان از تو کوه آه

فریاد می زند که امان از تو آه کوه

شبها به شانه های خدا تکیه می دهد

آن سربلند تا به ابد تکیه گاه، کوه

مهدیه انتظاریان

hawzah.net

علی اکبر

مجله سیراف از سال 96 فعالیت خود را آغاز کرده است،تمام تلاشم انتشار محتوای سالم و منحصر بفرد مورد نیاز کاربران با رعایت قوانین جمهوری اسلامی ایران می باشد. 09900995320

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا