توجه : برخی مطالب این سایت از سایت های دیگر جمع آوری شده است. در صورت مشاهده مطالب مغایر قوانین جمهوری اسلامی ایران یا عدم رضایت مدیر سایت مطالب کپی شده توسط شماره موجود در بخش تماس با ما به ما اطلاع داده تا مطلب و سایت شما کاملا از لیست و سایت حذف شود.
داستان های معصومینمذهبی

مجموعه اشعار نماز

مجموعه اشعار نماز


نماز برترین و بالاترین فریضه دینی است که از آن به کلید بهشت یاد می شود. نماز مطمئن ترین ریسمان رسیدن به قرب الهی و هدیه بندگان الهی و زینت اسلام نمازهای پنج گانه نمازگزاران است و نماز ستون دین و پرچم اسلام است. نماز دارای آثار و برکاتی بی نظیر از جمله نورانی شدن سیما و سیره ظاهر و باطن، آرامش جسم، انیس قبر، محل فرود رحمت، چراغ آسمان، سنگینی کفه ترازوی اعمال صالح، کسب خشنودی خداوند، بهای بهشت، و سپر آتش، و نماز راه نجات است. در اینجا گزیده ای از اشعار نماز از نظر می گذرد.

استعانت از نماز

ای مسلمانان، مسلمانی خوش است!

از کیان دین نگهبانی خوش است

در جبینِ پیروانِ مصطفی

جلوه فرهنگِ قرآنی خوش است

وقت قدرت با فرو دستان دهر

ارتباط نرم و انسانی خوش است

وا رهانیدن به خاک افتاده را

از کمند نابسامانی خوش است

بینِ انواع مکاتب در جهان

مکتبِ سرخِ سلیمانی خوش است

نیمه های شب به درگاه خدای

سجده های سبزِ طولانی خوش است

گاه گاهی در مقامِ ابتهال

ناله و اشکِ پشیمانی خوش است

وقتِ سختی استعانت از نماز

درشبِ خاموش ظلمانی خوش است

پیشِ روی ظالم مردم ستیز

با شهامت آتش افشانی خوش است

تا عدالت در زمین حاکم شود

صولتِ احکام سلطانی خوش است

بر رواقِ آسمانِ اهل دل

تابشِ انوار رحمانی خوش است

در پگاه روشن کشف و شهود

دیدنِ خورشیدِ نورانی خوش است

صید مروارید حکمت بی درنگ

از دل دریای طوفانی خوش است

پای درس عارفان نکته سنج

فهم حکمت های لقمانی خوش است

در بهار گلشن راز امین

رویش گلهای عرفانی خوش است

گرم چون گردد زمین زندگی

سایه سرو خراسانی خوش است

در کنار صخره صاف صفا

زمزم آیات ربانی خوش است

پرتو خورشید مغرب در حجاز

با ظهور یوسف ثانی خوش است

انتشار نور عدل و عطر علم

در چنین دنیای بحرانی خوش است

در غروب کوچه باغ انتظار

عندلیب آسا غزل خوانی خوش است

از سر گلدسته های معرفت

غرش بانگ مسلمانی خوش است

تا در آید موکب سبز بهار

زمزمه در صبحِ بارانی خوش است

خاطر فرزانگان زنده دل

از نسیم شعر زرهانی خوش است

سیداحمد زرهانی

عشق رحمانی

نماز پنجره ای باز سمت خوبی هاست

و هر دو رکعت آن یک دو بیتی زیباست

چگونه وصف کنم من نماز را در شعر؟

چرا که وسعت حرفش به وسعت دریاست

اگرچه لطف خدایی است بر تمام بشر

نماز هدیه رحمان به حضرت زهراست

نماز بینی شیطان به خاک می مالد

نماز علت اصلی خلق این دنیاست

نماز معنی عشق است؛ عشق رحمانی

نماز رابطه ای خوب بین ما و خداست

علی رفیعی

نماز شور شیرین مناجات

ای بشر روح عبادات نماز است نماز

قفل دروازه حاجات نماز است نماز

رمز دروازه جنت، پر پرواز بهشت

بال معراج سماوات نماز است نماز

اوّلَ ما فُرِضَ عَلَی العبادِ اَلصَّلوه

روشنی بخش دل مات نماز است نماز

گفت پیغمر خاتم که برای اموات

بهترین هدیه و سوغات نماز است نماز

ذات حق را چه نیازی به نماز من و توست

زینت خانه اموات نماز است نماز

ای که عمریست به دنبال خدا می گردی

بهترین راه ملاقات نماز است نماز

عاشق نام حسینی به کسی غرّه مشو

شور شیرین مناجات نماز است نماز

بی نماز اشک عزا را به پَشیزی نخرند

نمک روضه سادات نماز است نماز

 مرتضی اسکندری

نماز شاهد و مشهود

ارزنده ترین گوهر مقصود نماز است

زیبنده ترین هدیه به معبود نماز است

فرمود علی شیر خدا، ساقی موثر

در مکتب ما شاهد و مشهود نماز است

این نکته رسول مدنی گفت به سلمان

سری که به توفیق تو افزود نماز است

در دادگه عدل خدا روز قیامت

از صلح حسن مقصد و مقصود، نماز است

از آمدن کرب و بلا آنچه به عالم

مقصود حسین بن علی بود نماز است

آن روز که آید ز پس پرده غیبت

اول هدف مهدی موعود نماز است

خوشا آنان که دائم در نمازند

خوشا آنان که الله یارشان بی

به حمد و قل هو الله کارشان بی

خوشا آنان که دائم در نمازند

بهشت جاودان بازارشان بی

خداوندا به فریاد دلم رس

کس بی کس تویی من مانده بی کس

همه گویند طاهر کس نداره

خدا یار منه چه حاجت کس

ای نام تو روییده به گلدان لبم

در مرحمت تو غوطه ور روز و شبم

در خاک طلب بذر دعا کاشته ام

باران اجابت تو را می طلبم

اگر آن سبز قامت رو نماید

در باغ خدا را می گشاید

تنم را فرش کردم تا بتازد

دلم را نذر کردم تا بیاید

بابا طاهر

خریدار نماز

عالم ز برایت آفریدم، گله کردی

از روح خودم در تو دمیدم، گله کردی

گفتم که ملائک همه سرباز تو باشند

صد ناز بکردی و خریدم، گله کردی

هر روز گنه کردی و نادیده گرفتم

با اینکه خطای تو ندیدم، گله کردی

رغبت به سخن گفتن با یار نکردی

با اینکه نماز تو خریدم، گله کردی

شیطان که رانده گشت به جز یک خطا نکرد

خود را برای سجده آدم رضا نکرد

شیطان هزار مرتبه بهتر ز بی نماز

او سجده را بر آدم و این بر خدا نکرد

محمدمهدی طهوری نیا

شکوه عبادت

نماز آن اتصال باخدا

نماز آن گوهر بی انتها

نماز آن لطف سرشار از یقین

نماز آن معنی یکتای دین

نماز آن شور مستی در عمل

نمازآن نور هستی از ازل

نماز عبد یعنی بندگی

عبادت در عمل در زندگی

شکوه آن به هم رنگی بود

جماعت اصل یک رنگی بود

اطهر مهر ابیان

چشمه سار عشق

نرگسم، یاسم، نمازم

 محفل راز و نیازم

بال پرواز و رسیدن

خوش ترین آهنگ سازم

چشمه سار عشق و مستی

موج دریاهای رازم

راحت دل های خسته

خلوت آغوش بازم

آشنای درد مندان

شیوه سوز و گدازم

همسفر با رهنوردان

توشه راه درازم

صیقل جان، صیقل دل

من نمازم، من نمازم

عهد نماز

به خاک پای عزیزت که عهد نشکستم

 ز من بریدی و با هیچ کس نپیوستم

کجا روم که بمیرم بر آستان امید

 اگر به دامن وصلت نمی رسد دستم

شگفت مانده ام از بامداد روز وداع

 که برنخاست قیامت چو بی تو بنشستم

بلای عشق تو نگذاشت پارسا در پارس

 یکی منم که ندانم نماز چون بستم

نماز کردم و از بی خودی ندانستم

 که در خیال تو عقد نماز چون بستم

نماز مست شریعت روا نمی دارد

 نماز من که پذیرد که روز و شب مستم

چنین که دست خیالت گرفت دامن من

 چه بودی ار برسیدی به دامنت دستم

من از کجا و تمنای وصل تو ز کجا

 اگر چه آب حیاتی هلاک خود جستم

اگر خلاف تو بودست در دلم همه عمر

 نه نیک رفت خطا کردم و ندانستم

بکش چنان که توانی که سعدی آن کس نیست

 که با وجود تو دعوی کند که من هستم

سعدی

حضور قلب نمازست

چو دیگران نه به ظاهر بود عبادت ما

حضور قلب نمازست در شریعت ما

از ان ز دامن مقصود کوته افتاده است

که پیش خلق درازست دست حاجت ما

نکرده ایم چو شبنم بساطی از گل پهن

چو غنچه بر سر زانوست خواب راحت ما

نهال خوش ثمر رهگذار طفلانیم

که بر گریز بود موسم فراغت ما

چراغ رهگذریم اوفتاده در ره باد

که تا به سایهٔ دستی کند حمایت ما؟

درین حدیقهٔ گل صائب از مروت نیست

که غنچه ماند در جیب، دست رغبت ما

صائب تبریزی

فرصت حضور

دیده از خواب ناز باز کنید

 رو به درگاه کار ساز کنید

دستها را ز روی صدق و صفا

جانب آسمان دراز کنید

رهزنان در کمین ایمانند

در ز بیگانگان فرار کنید

پلی از سجده تا خلوص زنید

راز را همره نیاز کنید

آه را بال سوز بگشایید

روح را آشنای راز کنید

قلب را فرصت حضور دهید

اشک را وقف سوز و ساز کنید

با همان قطره ها وضو گیرید

 با همان شستشو نماز کنید

محمدجواد محبت

در نمازم

در نمازم خم ابروی تو یاد آمد

 حالتی رفت که محراب به بفریاد آمد

از من اکنون طمع صبر و دل و هوش مدار

 کان تحمل که تو دیدی همه بر باد آمد

باده صافی شد و مرغان چمن مست شدند

 موسم عاشقی و کار به بنیاد آمد

بوی بهبود ز اوضاع جهان می شنوم

 شادی آورد گل و باد صبا شاد آمد

دل فریبان بناتی همه زیور بستند

 دلبر ماست که با حسن خداداد آمد

زیر بارند درختان که تعلق دارند

 ای خوشا سرو که از بار غم آزاد آمد

هنگام نماز

برخیز به هنگام، که هنگام نماز است

صبح است و در رحمت حق، بر همه باز است

گلبانگ اذان برشنو از خانه الله

 آوای فرشته است که در راز و نیاز است

از قله سرگشتگی خویش فرود آی

 سر نِه به سر سجده که معراج نماز است

کوتاه کن این قصه و از رنگ تعلق

بگریز و مگو راه به الله دراز است

الحمد سفیری است سفرساز و خوش آهنگ

 تا بارگه دوست که او بنده نواز است

 جواد محدثی

اول دفتر!

اولِ دفتر به نام ایزد دانا!

صانع  پروردگارِ حی توانا!

اکبر و اعظم، خدای عالَم و آدم

صورت هوب آفرید و سیرت زیبا

از در بخشندگی و بنده نوازی

مرغ هوا را نصیب و ماهی دریا

قسمت خود می خورند منُعم و درویش

روزی خود می برند پشّه و عنقا!

شربت نوش آفرید از مگسِ نحل

نخل تناور کند ز دانه خرما

هرکه نداند سپاسِ نعمت امروز

حیف خورَد بر نصیب رحمت فردا

بار خدایا مهیمنّی و مدبّر

وز همه عیبی مقدسّی و مبرّا!

ما نتوانیم حقّ حمد تو گفتن

با همه کرّوبیان عالم بالا

سعدی از آنجا که فهم اوست سخن گفت

ور نه کمال تو و وهم کی رسد آنجا؟

سعدی

نیاز و نماز

عاشقان چون به هوش باز آیند

 پیش معشوق در نماز آیند

پیش شمع رخش چو پرو

 سر ببازند و سرفراز آیند

در هوایی که ذره خورشید است

پر برارند و شاه باز آیند

بر بساطی که عشق حاکم اوست

جان ببازند و پاک باز آیند

گاه چو صبح بر جهان خندند

 گاه چو شمع در گداز آیند

این همه پرده ها بر آرایند

بو که در پرده اهل راز آیند

چو نکو بنگری به کار همه

عاقبت باز در نیاز آیند

این همه کارها به جای آرند

بو که در خورد دلنواز آیند

ماه رویا همه اسیر تواند

چند در شیب و در فراز آیند

تا به کی بی تو خون دل ریزند

تا به کی بی تو زیر گاز آیند

وقت نامد که عاشقان پیشت

از سر صد هزار ناز آیند

پرده بر گیر تا جهانی جان

 پای کوبان به پرده باز آیند

عاشقانی که همچو عطارند

در ره عشق بی مجاز آیند

امام خمینی

پرتو عشق

عشق اگر بال گشاید به جهان حاکم اوست

 گرکند جلوه در این کَون و مکان حاکم اوست

روزی از رخ بنماید زنهانخانه خویش

 فاش گردد که به پیداو نهان، حاکم اوست

ذره ای نیست به عالم که در آن عشقی نیست

 بارک الله که کران تا به کران، حاکم اوست

گر عیان گردد روزی رخش از پرده غیب

 همه بینند که در غیب و عیان، حاکم اوست

تا که از جسم وروان بر تو حجاب است حجاب

 خود نبینی به همه جسم و روان، حاکم اوست

من چه گویم که جهان نیست به جز پرتو عشق

 ذوالجلالی است که بر دهر و زمان، حاکم اوست

امام خمینی

کلید هشت جنت

مطربا در پیش شاهان چون شدستی پرده دار

برمدار اندر غزل جز پرده های شاهوار

بندگانشان دلخوشان و بندگیشان بی نشان

خوان هاشان بی خمیر و باده هاشان بی خمار

دیده بینای مطلق در میان خلق و حق

از همه خلقش گزیر و بر همه فرمان گزار

همچو خور عالم فروز و همچو گردون سرفراز

هم کلید هشت جنت هم برون از پنج و چار

سجده آرد پیش ایشان با نماز و بی نماز

پیش ایشان سبز گردد شوره خاک و سبزه زار

مولوی

در خم محراب

رفتم و بیشم نبود روی اقامت

وعده دیدار گو بمان به قیامت

گر تو قیامت به وعده دور نخواهی

یک نظرم جلوه کن بدان قد و قامت

بانگ اذان است و چشم مست تو بینم

در خم محراب ابروان به امامت

قصر نمازت چه ای مسافر مجنون

کعبه لیلی است قصد کن به اقامت

در همه عالم علم به عشق و جنونی

گو بشناسندت از جبین به علامت

آنچه به غفلت گذشت عمر نخواندم

عمر دگر خواهم از خدا به غرامت

پیرم و بر دوشم از ندیم جوانی

از تو چه پنهان همیشه بار ندامت

خرمن گل ها به باد رفت و به دل ها

نیش ندامت خلید و خار ملامت

شحنه شهری تو دست یاز به شمشیر

باری اگر شیر می کشی به شهامت

من به سلام و وداع کعبه و صحرا

صحیه زنانم که بارکن به سلامت

شمع دل شهریار شعله آخر

زد به سراپا که سوختن به تمامت

مگر پرسید آن درویش حالی

بصدق از جعفر صادق سؤالی

که از چیست این همه کارت شب و روز

جوابش داد آن شمع دلفروز

که چون کارم یکی دیگر نمی کرد

کسی روزی من چون من نمی خورد

چو کار من مرا بایست کردن

فکندم کاهلی کردن ز گردن

چو رزق من مرا افتاد ز آغاز

مرا نه حرص باقی ماند و نه آز

چو مرگ من مرا افتاد ناکام

برای مرگ خود برداشتم گام

چو در مردم وفائی می ندیدم

بجان و دل وفای حق گزیدم

جزین چیزی که می پنداشتم من

چو می پنداشتم بگذاشتم من

نمی دانم که تو با خود بس آئی

ز چندین تفرقه کی واپس آئی

سه پهلوست آرزوهای من و تو

تو می خواهی که گردد چار پهلو

چو کعبه یک جهت شو گر زمائی

بسان کعبتین آخر چرائی

ترانه بهر بازی آفریدند

ز بهر سرفرازی آفریدند

مده از دست عمر خویش زنهار

مخور بر عمر خود زین بیش زنهار

نمی دانی که هر شب صبح بشتافت

تو را در خواب جیب عمر بشکافت

از آن ترسم که چون بیدارگردی

نبینی هیچ نقد و خوار گردی

همه کار تو بازی می نماید

نمازت نانمازی می نماید

نمازی کان به غفلت کردهٔ تو

بهای آن نیابی گِردهٔ تو

عطار نیشابوری

لحظه سبز دعا

چشمه ها در زمزمه

رودها در شست و شو

 موج ها در همهمه

جوی ها در جست وجو

باغ در حال قیام

کوه در حال رکوع

 آفتاب و ماهتاب در

غروب و در طلوع

سنگ پیشانی به خاک

ابر سر بر آسمان

 مثل گنبد خم شده

قامت رنگین کمان

ابر در حال سفر

آسمان غرق سکوت

 بر سر گلدسته ها

بال مرغان در قنوت

کاسه ی شبنم به دست

لاله می گیرد وضو

 بیدها گرم نماز

بادها درهای و هو

سرو سر خم می کند

غنچه لب وا می کند

 در میان شاخه ها

باد غوغا می کند

شاخه ها گل می کنن

لحظه ی سبز دعا

 دست ها پُل می زنند

بین دل ها و خدا

قیصر امین پور

وقت معراج

مسجد ای خانه آباد خدا

مسجد ای پایگه یاد خدا

از بلندی مناری از نور

می زنی بانگ، به نزدیک و به دور

می کنی دعوتمان با صد شور

که بیایید به درگاه غفور

بشتابید، که شد وقت نماز

وقت معراج و، زمان پرواز

بشتابید بدین راه نجات

بهترین کار، صلواه است صلواه

مسجد ای راهنمای انسان

ای ندای تو ندای قرآن

هر زمان سوی من آغوش تو باز

تا به خلوتگه تو گویم راز

سایه رحمت تو بر سر من

در خطرگاه زمان، سنگر من

مسجد ای نهر خروشان صفا

چشمه رحمت جوشان خدا

در زلال تو، گنه می شویم

با خدا چون که سخن می گویم

خیمه نور، به دنیا زده ای

سایبان در دل صحرا زده ای

ای پناه دل تفتیده من

می چکد اشک چو از دیده من

وه چه خوش حالت زیبا داری

بهتر از این نَبوَد معماری

جسم تو پاک و، ضمیر آگاه

نور چشم تو چراغ الله

چون دو دستی که به هنگام دعاست

دو منار تو، بلند و بالاست

جان به قربان تو ای معبد پاک

در حریم تو نَهم سر برخاک

سجده بر ایزد منّان بکنم

دردهایم همه درمان بکنم

ای به دامان تو آسودگی ام

پاک کن از گنه آلودگی ام

مایه فخر تو بس باشد این

که نهادست نبی بر تو جبین

وه چه محراب تو پر آذین است

چون که از خون علی رنگین است

آمدم سوی تو، با گام بلند

در به روی من محتاج مبند

چون حسان صاحب این خانه، خداست

بندگان را در رحمت اینجاست

حبیب ا… چایچیان(حسان)

بهتر شویم!

باید ای دل اندکی بهتر شویم

یا نه، اصلاً آدمی دیگر شویم

از همین امروز، هنگام نماز

 با خدا قدری صمیمی تر شویم

مثل رویای درخت و روح گل

 زیر احساسات باران، تر شویم

با همه افسردگی، امیدوار

آتش در زیر خاکستر شویم

سید حسن ثابت محمودی

هنگامه نماز

ایمان و امان و مذهبش بود نماز

در وقت عروج، مرکبش بود نماز

هنگام که هنگامه آن کار رسید

چون بوسه میان دولبش بود نماز

قیصر امین پور

قافله صبح

صلا زدند که برگ صبوح ساز کنید

به ساز مرغ سحر ترک خواب ناز کنید

می خمار شکن می دهند کز سرها

خمار چون شکن زلف یار باز کنید

سرود بدرقه ی کاروان شب خوانید

در ای قافله ی صبح پیشواز کنید

به ساز زهره، سماوات می دهد پیغام

که گوش دل به مناجات اهل راز کنید

وضو به چشمه ی صهبای صبحدم سازید

به سوی قبله ی میخوارگان نماز کنید

چو بلبلان بهاری به اهتزاز نسیم

هوای شور و نوایی به سوز و ساز کنید

یگانه راز و نیاز قبول اهل دل است

دو گانه ای که به درگاه بی نیاز کنید

سر نیاز فرود آورید و نذر قبول

به زیر قبه ی این بارگاه ناز کنید

نگین خاتم جم در نماز می بخشند

نظر به حلقه ی رندان پاکباز کنید

یگانه راز عروج مقام قرب اینست

که از گروه عزازیل احتزاز کنید

به زلف یار اگر دست یافت آه سحر

بسا که پرچم عزت به اهتزاز کنید

یکی است نغمه اگر زخمه ها به زیر و بم است

به پرده های حقیقت رهِ مجاز کنید

اگر به ساز دل شهریار گوش دهید

جهان پر از طرب و شور و شاهناز کنید

سید محمد حسین شهریار(بهجت)

در وصال خدا

نماز روز غم و درد، یار احمد بود

نماز در شب معراج با محمّد بود

نماز جان عبادت عصاره قرآن

نماز بود رفیق علی به نخلستان

نماز بود و وصال خدای لم یزلی

نماز بود و محمّد نماز بود و علی

نماز بر لب اهل کمال زمزمه بود

نماز همدم دیر آشنای فاطمه بود

مناره جان

مسجد یکی، مناره یکی و اذان یکی ست

قبله یکی، کتاب یکی، آرمان یکی ست

ما را به گرد کعبه طوافی ست مشترک

یعنی قرار و مقصد این کاروان یکی ست

فرموده است: «واعتصموا، لا تفرّقوا»

راه نجات خواهی اگر ریسمان یکی ست

توحید حرف اول دین محمد است

اسلام ناب در همه جای جهان یکی است

مکر یهود عامل جنگ و جدایی است

پس دشمن مقابلمان بی گمان یکی است

محراب بلند

ای کوی تو قبله گاه اسباب قبول

بر سجده تو طاعت ما نامقبول

محراب بلند، کعبه ابرویت

کزدور، مرا به سجده داده مشغول

محتشم کاشانی

در حریم یار

دیباچه خرم بهار است نماز

راهی به سوی حریم یار است نماز

در معرکه نبرد با استکبار

فریاد بلند روزگار است نماز

م چه پرسی از نماز عاشقانه

رکوعش چون سجودش محرمانه

تب و تاب یکی الله اکبر

نگنجد در نماز پنجگانه

اقبال لاهوری

کلید آسمان ها در نماز است

بدان معراج ما اندر نیاز است

اگر خواهی رسی روزی به وصلش

همه تقریب حق اندر نماز است

ولی الله جعفری

ستون دین تو دانی این نماز است

قیام و این قعودش را چه راز است

اگر خواهی بدانی این مفاهیم

ورود اندر بهشت با این جواز است

ولی الله جعفری

بیا از لطف حق یک جرعه نوشیم

نماز و روزه را بهتر بکوشیم

چو فردا رفته باشیم سوی عقبی

همه اعضا زبانی، ما خموشیم

ولی الله جعفری

چه خوش باشد که ایام جوانی

وضو سازی و الله را بخوانی

سحرگاهان به هنگام سپیده

به پا خیزی و شیطانت برانی

ولی الله جعفری

نماز عارفان

پنج نوبت، فرصت سبز حضورم داده اند

پنج ساغر باده از دریای نورم داده اند

هر سر موی مرا، پیوند با یاد خداست

در حریم شوق او فیض حضورم داده اند

با نوای قدسی «حَیّ عَلی خَیرِ العَمَل»

میوه  صبر و ظفر، از نخل طورم داده اند

بانگ تکبیری که از گلدسته ها پر می کشد

مژده  قرب خدا، از راه دورم داده اند

دامن سجاده ام رنگین شد از اشک سحر

چلچراغی روشن از جنس بلورم داده اند

می زند آتش به جانم، عشق در هر رکعتی

در دل این شعله ها جان صبورم داده اند

زیر سقف آسمانی رنگ محراب دعا

ربنا های قنوتم، شوق و شورم داده اند

می چکد از ذکر تسبیحات من بوی گلاب

از گلستان دعا گویا عبورم داده اند

غفورزاده

به درگاه بی نیاز

بیا به قبله دل هم شبی نماز کنیم

دری به سوی سحرهای سرخ باز کنیم

به گاه رستن خورشید از کرانه شب

 غزل به نام خدای سپیده ساز کنیم

از آستان خداوند ناز بر گردیم

 رخ نیاز به درگاه بی نیاز کنیم

به صبح سرخ ظفر، بر فراز قله عشق

بیا که بیرق خود را به اهتزاز کنیم

هماره در پی ایجاد استجابت عشق

 چو شاخه دست به سوی خدا دراز کنیم

جواد محقق

مُهر نماز

جهان مصلاّست

باغ دلارا، مسجد گل هاست

رواق مسجد، گنبد میناست

اذان سراید، کبک خوش آوا

اقامه گوید، قناری آنجا

مُهر نماز است، برگ درختان

سَبحه ذکر است خوشه خندان

باغ دلارا، مسجد گل هاست

نماز گل ها، لطیف و زیباست

بنفشه در کف، سبو گرفته است

به آبِ شبنم وضو گرفته است

دو چشم واکن، جهان مصلاّست

کویر و کوه و کران مصلاّست

صادقی رشاد

رکعتان عشق

آفتاب گرم بر پهنای دشت

نیزه های داغ آتش می نشاند

دشت سوزان هم به چشم آسمان

پشته های خاک خونین می فشاند

اصطکاک سنگ و سمّ اسب ها

صاعقه در صاعقه می آفرید

از فرود تیغ ها بر خودها

رعد و برقی سخت می آمد پدید

در دو صف رزم آوران سخت سر

نیزه بر کف، تیز تک می تاختند

گرم و، تازان، رجز خوان، بی امان

ماهرانه تیر می انداختند

یک طرف توحید و پاکی و شرف

یک طرف شرک و پلیدی و گناه

یک طرف هفتاد و اندکی جان پاک

یک طرف از نابکاران یک سپاه

یک طرف خورشید عاشورا حسین

یک طرف سر دسته شب باوران

یک طرف بر ذروه فرزانگی

یک طرف در قعر پستی کافران

نعره ی مستانه ی اردوی کفر

در غبار کربلا پیچیده بود

از صف ایمان ترنم های عشق

در دل عرش خدا پیچیده بود

گرم می شد دم به دم آهنگ جنگ

شعله ی پیکار بالا می گرفت

نیزه ها و تیرهای جان شکاف

در میان سینه ها جا می گرفت

اندر آن هنگامه ی خون و نبرد

با شتاب آمد کسی نزد امام

گفت: هنگام نماز است ای حسین!

شعله ور شد پیشوا از این پیام

نیزه و شمشیر را یکسو نهاد

عاشقانه بر سر سجاده شد

زیر باران و صفیر تیرها

رکعتان عشق را آماده شد

گفت تکبیری و در آن گیر و دار

گرم نجوی با خدای خویش شد

ما سوی اللّه را همه از یاد برد

در نمازی فارغ از تشویش شد

تا نماز خون بپا دارد امام

پیش مرگانش به صف اندر شدند

در مسیر بارش طوفان تیر

پیش پایش لاله گون پرپر شدند

از فراز آسمان آسیمه سر

جبرئیل آمد در آن صحرا فرود

در مصلّی بر مصلّی سجده کرد

بال رأفت بر سر پاکان گشود

چون حسین بن علی تکبیر گفت

آفرینش کرد بر او اقتدا

چشم خیل عرشیان مبهوت ماند

بر نماز آخر خون خدا

از قیام کربلا گویا هدف

با خدا راز و نیازی بوده است

زیر تیغ و تیر در صحرای خون

با وضوی خون نمازی بوده است

سید احمد زرهانی

گلدسته ها

باز از گلدسته ها، عطر اذان

می تراود در فضای آسمان

بر دلم چیزی است مثل بوی یاس

شادی و دلشوره، ایمان و هراس

رنگ گنبدها مرا گم می کند

مثل درا پر تلاطم می کند

از وجود خود فراتر می شوم

غرق در الله اکبر می شوم

می روم تا آستان شستشو

در کنار حوض، آهنگ وضو

در نماز، احساسها گل می دهند

گفتگوها بوی سنبل می دهند

از گلوها بُغضها وا می شود

روی لب لبخند پیدا می شود

دوست داری با خدا صحبت کنی؟

نور را در خانه ات دعوت کنی؟

هست شیرین تر ز معنای عسل

نغمه حی علی خیر العمل

رو به سوی قبله با آغوش باز

خویش را گم کن در آغوش نماز!

شهرام محمدی

چشمه رَبّنا

از قبیله بلا، از تبار محنتم

آشنای مبتلا از دیار غربتم

زخمی جدایی ام، داغدار غیبتم

بیش از این نمی توان صبر کردن ای خدا

پای اشک می کند از مسیر دل عبور

می رسد به اشتیاق، تا به خلوت حضور

دیده نوش می کند جرعه ای شراب نور

می نهد دوباره روی سوی قبله دعا

گشته ام ز خود رها، با تو عهد بسته ام

بی تو در درون خویش، دلشکسته، خسته ام

روز و شب به انتظار، در رهت نشسته ام

این دل غریب من با تو گشته آشنا

مستحق یک نگاه، تشنه اجابتم

پای دل نهاده در مرز استجابتم

عشق اسمانی ام، شاهد نجابتم

راه دیده باز هم می رسد به انتها

بر لبم شکفته است غنچه نیایشم

بغض مانده در گلو بسته راه خواهشم

دست دل کجا برم؟ پای جان کجا کشم؟

در قنوت صد نیاز، می زنم تو را صدا

شمع و جمع و سوختن، از غمم روایت

اشک گرم و آه سرد، از دلم حکایتی

گوئیا نداشته درد غم نهایتی

سرنوشت عشق نیست، جز ثبوت مدّعا

ذرّه ذرّه وجود، مست و آشنای تو

بینوای بی دلم، دل پر از نوای تو

بگذرم ز هر چه هست، در پی رضای تو

هر که فانی تو شد، یافت چشمه بقا

در کویر سینه ام، چشمه های ربنّاست

بر لبم شکوفه آتِ ما وَعَدتَناست

بندبند هستی ام، ترجمان این دعاست

لاتُزِع قلوبَنا بعدَ اِذ هَدَیتَنا

باز فجر بی قرار، چنگ می زند به دل

از سرشک دیدگان مانده پای دل به گِل

نغمه اذان صبح، کرده خواب را خجل

باز هم به سینه آه، باز هم به لب نوا

جواد محدثی

نماز و طاعت

قابل درگاه حی بی نیاز

هیچ طاعت نیست بهتر از نماز

این عبادت مایه قرب خداست

مونس شب های تار انبیاست

این عبادت مایه غفران ماست

ناجی و کفاره عصیان ماست

سه وعده نماز

از شدّتِ اِخلاصِ من عالَم شده حیران

تعریف نباشد، ابداً قصدِ ریا نیست!

از کمّیتِ کار که هر روز سه وعده

از کیفیتش نیز همین بس که قضا نیست

راز و نیاز

نماز خانه امروز باز است

برنامه ما درس نماز است

شیرین ترین درس درس نماز است

با حق تعالی راز و نیاز است

دلهره دشمن از نماز خواندن ماست

نماز خواندن ما ضامن ماندن ماست

مردم میهن ما زنده و سرفرازند

پیر وجوان و کودک فدایی نمازند

ستون دین اسلام نماز متقین است

عروج مؤمنین در نماز با یقین است

قبول هر عبادت در گرو نماز است

برای امت ما نماز چاره ساز است

من سوی مسجد پا می‎گذارم

الله اکبر باشد شعارم

امام مسجد بس مهربان است

دوست صمیمی با کودکان است

صف جماعت چه با شکوه است

پیوسته با هم چون رشته کوه است

وقت فضیلت

گنج ابدی پیروی حق و عبادت

مفتاح در خیر نمازی به جماعت

معنای نمازست حضور دل و اخیات

زنهار به صورت مکن ای دوست قناعت

راضی مشو از بندگی تا ننمائی

آداب و شرایط همه را نیک رعایت

هر چند که وسواس کنی سود ندارد

خود را ندهی تا بدل و جان به عبادت

خواهی به عبادت خللی راه نیابد

میکن دلت از وسوسهٔ دیو حمایت

خواهی که زدستت نرود وقت فضیلت

مگذار که تا کار کشد وقت طهارت

از دست مده راتبهٔ ورد شبانه روز

تا آنکه نویسند ترا ز اهل عبادت

برخیزی و وتری بگذاری به سحرگاه

مفتوح شود بر رخت ابواب سعادت

هرگز نتوانی که تلافی کنی آن را

گر از تو شود فوت نمازی به جماعت

طاعت نپزیرند در آن نیست چه تقوی

زنهار مکن معصیتی داخل طاعت

این کار به عادت نشود راست خدا را

هنگام عبادات به پرهیز ز عادت

هر رنج که در راه عبادت کشی ای فیض

در آخرت آن یابد تبدیل براحت

اگر کنی تو به جان طاعت خدای علی

شود ز یمن اطاعت تو را خدای ولی

نبی شدن نشود ز انکه شد نبودت ختم

ولی، ولی شوی ار اقتدا کنی به علی

عبادت از سر اخلاص کن ریا مگذار

بپوش جامهٔ تقوی چه مصطفی چه علی

نماز را چه به خلوت کنی چنان میکن

که در حضور جماعت کنی مکن دغلی

گناهی ار بکنی زود توبه کن واره

بکوش زنگ گنه در شفاف دل نهلی

اگر شکسته شوی از گنه کنی اقرار

تو را خدای ببخشد به زعم معتزلی

چه اقتدا به نبیی و علی و آل کنی

شود دل تو منور بنور لم یزلی

دلت چه گشت منور بکش شراب طهور

ز ساغر «و سقاهم» ز بادهٔ ازلی

شوی چه مست از آن باده روی یار نکو

بکوش فیض که این شیوه راز کف ننهی

ناز و نیاز و نماز

چو چشم مست تو آغاز کبر و ناز کند

بسا که بر دلم از غمزه ترکتاز کند

مرا مکش، که نیاز منت بکار آید

چو من نمانم حسن تو با که ناز کند؟

مرا به دست سر زلف خویش باز مده

اگر چه همچو خودم زود سرفراز کند

منم چو مردم چشمت، به من نگاهی کن

که اهل دیده به مردم نگاه باز کند

چگونه دوست ندارد ایاز را محمود؟

که او نگاه به چشم خوش ایاز کند

ز جور تو بگریزم، برم به عشق پناه

که از غم تو مرا عشق بی نیاز کند

نیاز و ناز من و تو فرود برد به دمی

نهنگ عشق حقیقت دهن چو باز کند

ازین حدیث، اگرچه ز پرده بیرون است

زمانه پردهٔ عشاق بس که ساز کند

به آب دیده عراقی وضو همی سازد

چو قامت تو بدید آنگهی نماز کند

غزلیات عراقی

سجده  اخلاص

دل را به نور عشق صفا می دهد نماز

جان را به یاد دوست جلا می دهد نماز

از خار زار شرک اگر بگذری به صدق

باغ تو را ز جلوه صفا می دهد نماز

تا بنگری جمال حقیقت ز معرفت

پسرچشمه ات ز آب بقا می دهد نماز

پای تو را ز قید تعلق رها کند

دست تو را به دست دعا می دهد نماز

هر دم که سر به سجده  اخلاص می نهی

روشن دلی ز یاد خدا می دهد نماز

چون بشنوی صلای مؤذن، شتاب کن

کز بارگاه قدس ندا می دهد نماز

مشفق کاشانی

نام تو را می خوانند

سنگ ها آینه ها نام تو را می خوانند

اهل دل، اهل صفا، نام تو را می خوانند

چه فقیران که به شکرانه یک تکه نان

یا مُعینَ الضُّعَفا! نام تو را می خوانند

چه غریبان که به شکرانه  یک نیم نگاه

باز با حمد و ثنا، نام تو را می خوانند

می توان از نفَس پاک درختان فهمید

که شب و روز، چرا نام تو را می خوانند

مرگ، حق است ولی عالم و آدم بی شک

لحظه  خوف و رجا، نام تو را می خوانند

گه «بلال حبشی»، گاه «مؤذن زاده»

همه با بانگ رسا، نام تو را می خوانند

از ازل تا به ابد، جمله  ارکان وجود

زیر لب، وقت دعا نام تو را می خوانند

سارا جلوداریان

اذان نور

شبی در آبیِ باران رها کردم صدایم را

غریبانه شکستم بغض های آشنایم را

دلم از پشت پرچین قنوتش ماه را می چید

که شاید بشنوی از آسمانت ربنایم را

گل شوقی گره می خورد با سجاده  اشکم

کنار عشق می خواندم نماز گریه هایم را

شبی خوش بود، عرفان بود و باران بود و ایمان بود

پر از عطر دعا می کرد لبخندی هوایم را

قدم می زد خیالم در زلال روشن نامت

به بال جبرئیلت بسته بودم رَدِّ پایم را

از آن باران، اذان نور می بارید بر خوابم

دوباره صبح بود و تازه می کردم صدایم را

 حیدر منصوری

صبح ایمان

با شمعِ گمان، به صبح ایمان نرسد

بی جوششِ جان، به کوی جانان نرسد

آن کس که نماز را سبک بشمارد

هرگز به شفاعت امامان نرسد

 علی اصغر دلیلی صالح

نماز عاشقان

دل که به سوی تو روان می شود

عشق تو بر همگان عیان می شود

بارها نجابت کردم ونگفتم به تو

حال تمام وجودم زبان می شود

شب ها به سرمای دوریت گرفتارم

روزها سخت چون خزان می شود

قطره قطره اشک شدم زدوریت

هجوم اشک در چشمان می شود

گونه هایم خیس از اشک غم تو

شوریش رسیده به لبان می شود

بر بلندترین مناره فریادت زده ام

می گویم بلند فریادم اذان می شود

نفس نفس به نماز عشق بخوانم

لاله پیش نماز عاشقان می شود

سعید مطوری

نماز بهشت جاودان

نشان عبد صالح در نماز است

به حق راز و نیازت در نماز است

عمل گر ما کنیم بر حمد وسوره

بهشت جاودانت در نماز است

جماعت را نظر کن در صلاتش

شکوه و وحدت و نظم در نماز است

گرفتاری و مشکل در امورات

سبب بی اعتنائی در نماز است

صراط المستقیم گوئیم به حمدش

هدایت خواهی و حب در نماز است

عباس پناه

بانگ اذان است

رفتم و بیشم نبود روی اقامت

وعده دیدار گو بمان به قیامت

گر تو قیامت به وعده دور نخواهی

یک نظرم جلوه کن بدان قد و قامت

بانگ اذان است و چشم مست تو بینم

در خم محراب ابروان به امامت

قصر نمازت چه ای مسافر مجنون

کعبه لیلی است قصد کن به اقامت

در همه عالم علم به عشق و جنونی

گو بشناسندت از جبین به علامت

آنچه به غفلت گذشت عمر نخواندم

عمر دگر خواهم از خدا به غرامت

پیرم و بر دوشم از ندیم جوانی

از تو چه پنهان همیشه بار ندامت

خرمن گل ها به باد رفت و به دل ها

نیش ندامت خلید و خار ملامت

شحنه شهری تو دست یاز به شمشیر

باری اگر شیر می کشی به شهامت

من به سلام و وداع کعبه و صحرا

صحیه زنانم که بار کن به سلامت

شمع دل شهریار شعله آخر

زد به سراپا که سوختن به تمامت

محمد حسین بهجت(شهریار)

آیینه صبح

سپیده دم که هنگام نماز است

درِ رحمت به روی خلق باز است

زند جبریل بر آفاق لبخند

بپاشد بر اُفق نورِ خداوند

دهد دل را صفا، جان را جلایی

چه رنگی بهتر از رنگ خدایی

چه گوهرهاست در گنجینه صبح

خدا پیداست در آیینه صبح

خوشا آنان که بنشینند گاهی

سرِ راهی به امّید نگاهی

شبی در خلوت شب زنده داران

به میدان محبت، شه سواران

همه تن بر زمین و جان بر افلاک

همه پیشانی تسلیم بر خاک

یکی پرسید از آن بیدار سرمست

که شب ها لحظه ای مژگان نمی بست

گوهر مقصود

ارزنده ترین گوهر مقصود نماز است

زیبنده ترین هدیه به معبود نماز است

فرمود علی شیر خدا، ساقی موثر

 در مکتب ما شاهد و مشهودنماز است

این نکته رسول مدنی گفت به سلمان

 سری که به توفیق تو افزود نماز است

در دادگه عدل خدا روز قیامت

از صلح حسن مقصد و مقصود، نماز است

از آمدن کرب و بلا آنچه به عالم

 مقصود حسین بن علی بود نماز است

آن روز که آید ز پس پرده غیبت

 اول هدف مهدی موعود نماز است

جواد محدثی

نور عارفان

چه می جویی ز بیداری شب ها؟

چه سود از سوز عشق و تابِ تب ها؟

جوابش داد پیر بخت بیدار

گرفتارم، گرفتارم، گرفتار

از آن شب تا سحر در اضطرابم

که فیضی آید و بیند به خوابم

نسیمی می وزد از غیب، گاهی

به کوتاهی برقی یا نگاهی

از آن دُردی کشان عافیت سوز

ز شب بیدار می مانند تا روز

که گر برقی زند، بیدار باشند

و گر جامی رسد، هشیار باشند

در این محفل که سرتا پای سوز است

ز نور عارفان شب ها چو روز است

سیدمحمدعلی ریاضی یزدی

چه نمازی ست!

فکرم همه جا هست، ولی پیش خدا نیست

سجاده زرد وز که محراب دعا نیست

گفتند سر سجده کجا رفته حواست؟

اندیشه سیال من ای دوست کجا نیست؟!

از شدت اخلاص من عالم شده حیران

تعریف نباشد، ابداً قصد ریا نیست!

از کمیتِ کار که هر روز سه وعده

از کیفیتش نیز همین بس که قضا نیست

یک ذره فقط کُندتر از سرعت نور است

هر رکعتِ من حائز عنوان جهانی ست!

این سجده سهو است؟ و یا رکعت آخر؟

چندی ست که این حافظه در خدمت ما نیست

ای دلبر من! تا غم وام است و تورم

محراب به یاد خم ابروی شما نیست

بی دغدغه یک سجده راحت نتوان کرد

تا فکر من از قسط عقب مانده جدا نیست

هر سکه که دادند دوتا سکه گرفتند

گفتند که این بهره بانکی ست، ربا نیست!

از بس که پی نیم وجب نان حلالیم

در سجده ما رونق اگر هست، صفا نیست

به به، چه نمازی ست! همین است که گویند

راه شعرا دور ز راه عرفا نیست!

مهدی وحیدی

کلید قفل

از یک خروش یا رب شب زنده دارها

حاجت روا شدند هزاران هزارها

یک آه سردِ سوخته جانی سحر زند

در خرمن وجود جهانی شرارها

آری دعای نیمه شب دلشکستگان

باشد «کلید قفل» مهمّات کارها

از کران تا عشق

بر سریر عرشیان با «ربنا» پل می زنی

لحظه لحظه، پله پله تا خدا پل می زنی

روی سجاده، به تسبیحی ز عشق و عاطفه

از کران تا عشق، تا بی انتها پل می زنی

با دلی عریان تر از نور حقیقت، در قنوت

در حجابی از تمنّا و حیا پل می زنی

در رکوعی، پلکان عشق را طی می کنی

در سجودی تا فرشته، تا خدا پل می زنی

روی سجاده به سیر انفسی تا بیکران

هر نفس تا قلب های آشنا پل می زنی

وضو ساز

از مأذنه تا می شنوی بانگ اذان را

برخیز که آئینه کنی خلوت جان را

با آب زلال ای دل افسرده وضو ساز

تا سجده کنی درگه خلاق جهان را

هنگام نماز است بپاخیز و به یادآر

تا اوج دهی مرتبه روح و روان را

تنگ است مجال من و تو ای دل غافل

از دست مده فرصت عمر گذران را

ای دوست نماز است که آئینه جان است

برخیز که آئینه کنی خلوت جان را

زمزم عشق

از چشمه معرفت وضو باید کرد

وآنگه به سرای دوست رو باید کرد

در زمزم عشق با دو رکعت تسلیم

دل را ز گناه شستشو باید کرد

برخیز

برخیز که روز نو رسیده

 رنگ شب از آسمان پریده

برخیز و ببین که قدرت حق

 گل های قشنگ آفریده

از بوسه باد صبحگاهی

پیراهن غنچه ها دریده

بر مخمل سبزه شبنم نور

از دیده ی آسمان چکیده

برخیز و ببین چگونه بلبل

 از لانه خویش پر کشیده

 از شوق، خروس پر حنایی

 سر کرده سرود نا شنیده

 دیگر نبود زمان خفتن

برخیز ز خواب نور دیده

برخیز و بخوان نماز واجب

تا دل شودت چنان سپیده

 احد ده بزرگی

قرب الهی

قابل درگاه حی بی نیاز

هیچ طاعت نیست بهتر از نماز

این عبادت مایه قرب خداست

مونس شب های تار انبیاست

این عبادت مایه غفران ماست

ناجی و کفاره عصیان ماست

گر تعجب می کنی از این بیان

پس برو تنهی عن الفحشا بخوان

این عبادت چون عمود دین توست

شرط ملت مذهب و آیین توست

متقین را زین و منهاج آمده

مومنین را عین معراج آمده

چون شدی آماده غسل و وضو

از معاصی دست و دل اول بشو

خویش را خالی تو از تزویر کن

پس بلند آوازه تکبیر کن

از خدایان مجازی عذر خواه

بعد از سر ده ندای لا اله

لفظ الا با دل آگاه گو

پس محمد ص رسول الله گو

خویشتن را مومن و موقن ببین

پس علی ع را گو امیر المومنین

دل تهی کن از همه کفر و دغل

پس بگو حی علی خیر العمل

چشم بردار از تمام ممکنات

بعد از آن بر گو که قد قام الصلوه

پشت سر انداز خاص و عام را

پس بگو تکبیره الاحرام را

چون ستادی در حضور کردگار

باش قائم با سکون و با وقار

حضور قلب در نماز!

فهم کن تا با که می گویی سخن

با خدا یا با خیال خویشتن

در نمازی یا که دعوا می کنی

یا جوال و مال پیدا می کنی

در رکوعی یا به فکر نان و آب

یا معلق می زنی با صد شتاب

در سجودی یا مگر همچو کلاغ

می زنی بر خاک منقار و دماغ

یک دقیقه، هشت رکعت خوانده ای

زین ریاضت همچو خر وامانده ای

نصف عمرت از ریاضت کاسته

این نماز از تو خدا کی خواسته

شرم کن از این نماز ای بی ادب

هان مکش بیهوده این رنج و تعب

گر نماز خویش خواندی با حضور

هست مقبول خداوند غفور

بی حضور قلب اگر خواندی نماز

حق بود از این نمازت بی نیاز

نماز نغمه عشق

اگر به وصل خدا راغبی، نماز آور

رخِ نیاز به درگاه بی نیاز آور

نماز نغمه عشق پیمبران خداست

نماز در دل تیرگی چراغ هداست

نماز، باز به آدم جلال و عزّت داد

نماز در دل طوفان، به نوح جرأت داد

نماز، جنگ به آئین بت پرستان کرد

نماز، آتش نمرود را گلستان کرد

نماز داد فضیلت به طور، موسی را

نماز برد به اوجِ سپهر، عیسی را

نماز داد به یوسف امید در دل چاه

نماز بود که او را ز چاه برد به ماه

شب وصال

شب عاشقان بی دل چه شبی دراز باشد

تو بیا کز اول شب در صبح باز باشد

عجبست اگر توانم که سفر کنم ز دستت

به کجا رود کبوتر که اسیر باز باشد

ز محبتت نخواهم که نظر کنم به رویت

که محب صادق آن است که پاکباز باشد

به کرشمه عنایت نگهی به سوی ما کن

که دعای دردمندان ز سر نیاز باشد

سخنی که نیست طاقت که ز خویشتن بپوشم

به کدام دوست گویم که محل راز باشد

چه نماز باشد آن را که تو در خیال باشی

تو صنم نمی گذاری که مرا نماز باشد

نه چنین حساب کردم چو تو دوست می گرفتم

که ثنا و حمد گوییم و جفا و ناز باشد

دگرش چو بازبینی غم دل مگوی سعدی

که شب وصال کوتاه و سخن دراز باشد

قدمی که برگرفتی به وفا و عهد یاران

اگر از بلا بترسی قدم مجاز باشد

سعدی

محبوب ترین ترانه

ای نغمه عاشقانه من

محبوب ترین ترانه من

تو هدیه ذات کبریائی

معراج تمام انبیائی

اَللَّه که چه خوب و دل نوازی

محبوب دل منی، نمازی

تنها به نماز می توانم

خود را ز گناه باز دارم

بر خلق نماز نور عین است

زیرا که بقایش از حسین است

بر پاست نماز از نمازش

اسلام همیشه سرفرازش

نماز است نماز

سبب عزت موجود، نماز است نماز

زینت درگه معبود، نماز است نماز

بی نماز از نظر لطفِ خدا محروم است

شرع را مقصد و مقصود، نماز است نماز

شاه عطشان که جهان عاشق و دیوانه ی اوست

گفت عِزّ و شرف و جود، نماز است نماز

روز و شب گر به حسین بن علی گریه کنی

شرط اول که دهد سود نماز است نماز

به نماز عذر نباشد چو به تن جان داری

آنچه حق از همه بستود نماز است نماز

گفتم ای عقل ز طاعت همگی افضل چیست

عقل یک باره بفرمود نماز است نماز

به کریمی خدا غِرّه مشو ای عاقل

به بشر آنچه دهد سود نماز است نماز

نور دین

دوش گفتم ای نماز ای نور دین

ای ستون دین اسلام مبین

از چه فرمودست خلاق ودود

رحمت حق از تو می آید فرود

از تو شیطان ترسناک وهایل است

بی تو اصل هر عبادت باطل است

با تو من در انجمن ما می شود

 پشت شیطان زین نمط تا می شود

از چه در هنگامه یوم الحساب

از تو می گردد سر آغاز حساب

گفت نور چشم احمد(ص)بوده ام

انبیا را آخرین فرموده ام

مرز بین کفر و دین را حایلم

معنی خیر العمل را شاملم

گفت پیغمبر منم معراج ناس

راه شکر و راه تسلیم وسپاس

حامل توحیدم و ام الکتاب

بهر جنت این منم مفتاح باب

بر مساجد زینت ایمان منم

راه ناخشنودی شیطان منم

در قیامت من بهای جنتم

بهترین حبل المتین وحدتم

 ذکر من ذکر خدای واحد است

آنکه ستارالعیوب و شاهد است

راه غیر از من ره اهریمن است

هر که بر من دل سپارد ایمن است

محمد رضی واشقانی

عرض نیاز بر بی نیاز

نماز آرام جان مومنین است

کلید مشکلات این زمین است

نماز عرض نیاز بر بی نیاز است

ستون دین و رخشان چون نگین است

نماز حبل المتین مرسلین است

سعادت درد و عالم این چنین است

نماز خون حسین آن شاه دین است

و دشت کربلا زنده براین است

نماز در گور مومن همنشین است

به محشر اولین پرسش همین است

نماز بر خاتمیت نور عین است

به محراب غرق خون سر بر زمین است

نماز راهی به سوی آسمان است

ولی افسوس که شیطان در کمین است

نماز ای همسفر فتح بهشت است

ولیکن با عمل او هم سرشت است

محسن اکبری

hawzah.net

علی اکبر

مجله سیراف از سال 96 فعالیت خود را آغاز کرده است،تمام تلاشم انتشار محتوای سالم و منحصر بفرد مورد نیاز کاربران با رعایت قوانین جمهوری اسلامی ایران می باشد. 09900995320

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا