توجه : برخی مطالب این سایت از سایت های دیگر جمع آوری شده است. در صورت مشاهده مطالب مغایر قوانین جمهوری اسلامی ایران یا عدم رضایت مدیر سایت مطالب کپی شده توسط شماره موجود در بخش تماس با ما به ما اطلاع داده تا مطلب و سایت شما کاملا از لیست و سایت حذف شود.
داستان های معصومینمذهبی

مجموعه اشعار هوای نفس

مجموعه اشعار هوای نفس


جهاد نَفْس یا جهاد اکبر اصطلاحی است در اخلاق اسلامی برگرفته از روایات دینی به معنای کوشش در تهذیب اخلاق و نفس و هر نوع مبارزه و مخالفت با خواست‌ های مذموم نفسانی است. در قرآن و روایات بر جهاد با نفس تاکید شده است و در روایات، جهاد با نفس در مرتبه‌ ای بالاتر از جهاد قرار گرفته و دارای مراتب و درجاتی است. جهاد با نفس اصلی ضروری برای کسب مَلکات اخلاقی اسلام است چرا که اگر انسان نفس خود را رها کند، تمناهای نفسانی، او را به ورطۀ گمراهی می ‌کشاند و او را از سعادت دنیا و آخرت محروم می‌ سازد. در اینجا گزیده ای از اشعار هوای نفس و جهاد با نفس از نظر می گذرد.

نفس صادق

نه هر آن چشم که بینند سیاه است و سپید

یا سپیدی ز سیاهی بشناسد بصر است

هر که در آتش عشقش نبود طاقت سوز

گو به نزدیک مرو کآفت پروانه پر است

گر من از دوست بنالم نفسم صادق نیست

خبر از دوست ندارد که ز خود با خبر است

آدمی صورت اگر دفع کند شهوت نفس

آدمی خوی شود ور نه همان جانور است

شربت از دست دلارام چه شیرین و چه تلخ

بده ای دوست که مستسقی از آن تشنه تر است

من خود از عشق لبت فهم سخن می نکنم

هرچه از آن تلخ ترم گر تو بگویی شکر است

ور به تیغم بزنی با تو مرا خصمی نیست

خصم آنم که میان من و تیغت سپر است

من از این بند نخواهم به در آمد همه عمر

بند پایی که به دست تو بود تاج سر است

دست سعدی به جفا نگسلد از دامن دوست

ترک لؤلؤ نتوان گفت که دریا خطر است

سعدی

وجه حقیقت ار شودت منظر نظر

دیگر شکی نماند که صاحب نظر شوی

چون طهارت نبود کعبه و بتخانه یکی است

نبود خیر در آن خانه که عصمت نبود

مباحثی که در آن مجلس جنون می رفت

ورای مدرسه و قال و قیل مساله بود

طاق و رواق مدرسه و قیل و قال علم

در راه جام و ساقی مه رو نهاده ایم

ما در پیاله عکس رخ یار دیده ایم

ای بی خبر زلذت شرب مدام ما

ببر زخلق و چو عنقا قیاس کار بگیر

که صیت گوشه نشینان زقاف تا قاف است

کمتر از ذره نه ای پست مشو مهر بورز

تا به خلوتگه خورشید رسی چرخ زنان

فرصت شمار صحبت کز این دو راهه منزل

چون بگذریم دیگر، نتوان به هم رسیدن

خسته از نفس

من از این نفس، از این بی سر پا خسته شدم

خودم از دست خودم آه خدا خسته شدم

اینکه هر روز بیایم تو مرا عفو کنی

بروم باز خطا پشت خطا خسته شدم

من از این چشم که جز تو همه را می بیند

از همین کوری و این منظره ها خسته شدم

به همه وعده جبران محبت دادم

جز تو ای خوب از این رسم وفا خسته شدم

لا اقل کاش دمی شکرگزارت بودم

من از این لال زبانی به خدا خسته شدم

علیمرادی

هوای نفس

هوای نفسم شد به هر نفس قاتل

به روی غیر تو بسی گشودم دل

اگر چه من عمری شدم ز تو غافل

تو خود مرا از لطف بزن صدا العفو

حاج غلامرضا سازگار

نفس آلوده

نفس آلوده نفسم که هوا می خواهم

عبد شیطان شده ام، آه، خدا می خواهم

نه نمازی، نه نیازی، نه دعایی به لبم

حالت سوز مناجات و دعا می خواهم

هر طبیبی نتوانست مداوام کند

دلم از درد گرفته است دوا می خواهم

نه هراسم ز عذاب ست و نه شوقم به وصال

کمم این است، کمی خوف و رجا می خواهم

بر سر سفره احسان تو خوبان جمعند

بین خوبان سر خوان تو جا می خواهم

گره کار به هر واسطه ای وا نشود

ضامنی مثل غریب الغربا می خواهم

مظاهر کثیری نژاد

نفس سرکش

نا امید از خودمم چشم امیدم به خداست

نفس من عین جفا و کرمت عین وفاست

هر چه خواهی بدهی بر من بیچاره بده

هر چه از سوی تو ای دوست رسد خوب و بجاست

سر به زیر آمده ام باز سر افرازم کن

ای کسی که همه جا پرچم لطفت بالاست

اشتراک من و تو باعث شرمم شده است

گنه من به خفا و کرم تو به خفاست

پشت کردند همه عالم و آدم بر من

گرچه سخت است غمی نیست که رویم به خداست

بد زمین خورده دلم گر که چنین می گریم

که نشان به زمین خوردن آیینه صداست

حاجتی را که روا نیست فزون شکر کنم

گاه بینایی من کوری چشم گره هاست

گرچه زشت است گناه از من مخلوق ولی

بخشش از سوی تو ای خالق زیبا زیباست

گر پی مستحقی تا که بر او لطف کنی

نیست بیچاره تر از من که نیازم به سخاست

علیمرادی

حسن از پاکی دامن نفس خوش نکشید

غنچه پیوسته به زندان بود از عصمت خویش

سرو و شمشاد و صنوبر همه بر خاک افتند

هر کجا قامت او جلوه دهد رایت خویش

پاکی نفس

پیش تهذیب بنانش از هری را از فری

ابجد آموزی نهم گرچه ادیبش یافتم

آن زمان کاقدام فرخ در عیادت رنجه کرد

بکر دولت را ندا کردم مجیبش یافتم

پاکی گزین که راستی و پاکی

بر چرخ بر فراشت مسیحا را

آن کس ببرد سود که بی انده

آماج گشت فتنه دریا را

کمی در اصل من می بود پاکی

شد آن پاکی، در آخر تابناکی

چو طبعم اقتضای برتری داشت

مرا آن برتری، آخر برافراشت

دو شاهدند بهشتی به سوی ما نگران

به لعل و گونه گلگون بهشت لاله و سیب

چو دو فرشته الهام شعر و موسیقی

روان ما شود از هر نگاهشان تهذیب

پاکی باطن

سعی کن چون عارفان در پاکی باطن، که نیست

پاکی ظاهر متاع روی بازار صلاح

صائب آن جمعی که آگاهند ز آفات ریا

از نظر پوشیده می دارند آثار صلاح

پاکی نفس

دست از همه خوبان جهان شست به پاکی

چشمم که خیال تواش از دیده در آمد

همچون نفس باد صبا غالیه بر شد

هر دم که به سودای تو از سینه برآمد

بده ساقی آن می که شاهی دهد

به پاکی او دل گواهی دهد

می ام ده مگر گردم از عیب پاک

بر آرم به عشرت سری زین مغاک

دلنشین شد سخنم تا تو قبولش کردی

آری آری سخن عشق نشانی دارد

خوش می کند حکایت عز و وقار دوست

خوش می دهد نشان جمال و جلال یار

نفس روح

عیسی که مرده زنده همی کرد از نفس

بود آن نفس هم از نفس روح پرورم

امروز هر که سلطنت و جاه من بدید

بیند چو آفتاب عیان روز محشرم

به نفس اگرچه خطائی که در نصایح تند

ز روی قصد تو بودی مخاطبش همه جا

بیا که ختم نصیحت کنم به حرف دگر

به شرط آن که به سمع رضا کنی اصغا

دوست نفس

چون باز سفید در شکاریم همه

با نفس و هوای نفس یاریم همه

گر پرده ز روی کارها بر گیرند

معلوم شود که در چه کاریم همه

بنشین نفسی کز همه لطف تو بس است این

بستان که ز جانم نفس باز پس است این

در هستی من چند زنی شعله هجران

آخر دل و جان است، نه خاشاک و خس است این

خشم و نفس

خشم طوفان برد به هر سویی

هر که را بی عنان وسنگین بار

خودش را خواب زد شب تا بخوابد خشم طوفان ها

بگو او هر چه می خواهد بخوابد تا تو بیداری

وقتی که گرفت، خشم بر ساقه سرو

در آتش خود سوخت، اگر چه جان داشت

غرور خشک درختانم، به زیر خشم تبر آری

فتاده ریشه ایمانم، به زیر خشم تبر آری

آتش خشم و هوس در دل نهان دارند و ما

چشمه ای جوشان به سینه میهمان داریم و بس

قنوت دست من و جنگل، شکسته در طلب باران

از این قنوت پشیمانم، به زیر خشم تبر آری

از کلید شر بگویم من در اینجا وقت خشم

کرده بسیاری هلاکت ها به دنیا وقت خشم

مرمتی است؛ چو ابراهیم، به دست سبز تو کاش افتد

در این خرابه بت جانم، به زیر خشم تبر آری

نفسِ انسان همچو ابلیس است در هنگام خشم

همچو شیطان می تند در دست و پاها وقت خشم

می شود او بر خر شیطان سوار و می جهد

تا جهنّم می رود هر بار او با پای خشم

هر که در اطراف او باشند از خوبان به مهر

نیش خورده از زبان او فراوان وقت خشم

بر تصوّرهای خود مُهرحقیقت می زند

می کند آن را مِلاکِ اَمر و فرمان وقتِ خشم

دوستی ها داده بر باد و خریده دشمنی

چشم ها را بسته، لب ها می گشاید وقت خشم

کس ندیده هیچ گاه در او مدارا وقت خشم

نفسِ شیطان و پریشان گویِ او در وقتِ خشم

چشم بر اطرافیانش بسته می دارد زخشم

کس ندیده هیچ گاه در او مدارا وقت خشم

برنمی گردد چرا او بر مدارا وقتِ خشم

خشم می گیرد و از آن می کند او شر به پا

شرِّ او دنیا بسوزد بی محابا وقتِ خشم

تازه بعد از آن طلبکار است و دارد ادّعا

می برد او را به هر بی غوله آسان وقتِ خشم

دشمنی ها دوستی هایش همه بی جا شده

با کلیدی از جهنّم هست همراه وقتِ خشم

ابتدا از خشم می سوزاند او مِهر و وَفا

منعکس گردیده خشمش روی آنها وقتِ خشم

از زبانش دید آسیب فراوان بی حساب

بعد از آن می گردد آرام و پشیمان وقتِ خشم

دشمنی ها دوستی هایش همه بی جا شده

منعکس گردیده خشمش رویِ آنها وقت خشم

هست شرّش چون کلیدِ شرِّ بی جا وقتِ خشم

امشب اسیر می شوم از خشم واژه ها

وقتی به روی نی سر شاه کرم شده

در صاعقه خشم نمایان شده بودی

ای کاش همان لحظه پشیمان شده بودی

خشم چشمانِ شب و جاده غربت، سخت است

بارِ سنگین به سر شانه غیرت، سخت است

مغول خشم شما آتش نمرودی بود

آه غم دیده ندانست چه دودی دارد

هر تازیانه و این همه دانه های خشم

خود کاشته ای و وقت درو خانه می بری

چنگیز رئوف می نماید پیش خشم ما

وقت درو به جای گندم جنازه می بری

بردباری شیوه کن راهت درست

خشم را کن کنترل هم از نخست

خشم دیو تندی و زور و شتاب

گشت خامش خنده! بازی ها چه بود؟

کاش می شد خوی ها یکسان شدی

خشم جای جان بدی ها می ربود

باعثِ آتش من بودی و آهی نکشیدی

تو همان خشمِ خزانی که بسوزی چمنم را

زمانه به چشمم، به خشم آمده

زخشمش، شراره به چشم آمده

به پای خشم ناوکی، رگ جوانه می رود

بدست موریان غم، قطار دانه می رود

چو فردا آید امروزم تباه است

چو دیروزم پر از خشم است و آه است

اگر خشم آمد به سویت تاختن

تسلیم شو جانا به رسم باختن

خادمان باغ دنیا را ز روی خشم می گفتم

برگ زرد ماه را از شاخه شب ها جدا سازند

صد هزاران شهر را خشم شهان

سرنگون کردست ای بد گم رهان

خشم مردان خشک گرداند سحاب

خشم دل ها کرد عالم ها خراب

آن چنان پیلان و شاهان ظلوم

زیر خشم دل همیشه در رجوم

هر که خشم خود فرو برد ای جوان

باشد او از رستگاران جهان

جمله خشم از کبر خیزد از تکبر پاک شو

گر نخواهی کبر را رو بی تکبر خاک شو

خشم هرگز برنخیزد جز ز کبر و ما و من

هر دو را چون نردبان زیر آر و بر افلاک شو

هر کجا تو خشم دیدی کبر را در خشم جو

گر خوشی با این دو مارت خود برو ضحاک شو

گر ز کبر و خشم بیزاری برو کنجی بخست

ور ز کبر و خشم دل شادی برو غمناک شو

خشم سگساران رها کن خشم از شیران ببین

خشم از شیران چو دیدی سر بنه شیشاک شو

لقمه شیرین که از وی خشم انگیزان مخور

لقمه از لولاک گیر و بنده لولاک شو

تویی که خشم تو بر جرم قاهریست مصیب

تویی که عفو بر خشم قادریست رحیم

بپرهیز و پیچان شو از خشم اوی

ندیدی که خشم آورد چشم اوی

بباشیم پیشش بخواهش به پای

ز خشم و ز کین آرمش باز جای

نه بخشایش آرد به هنگام خشم

نه خشم آیدش روز بخشش به چشم

خشم از اصل او ندارد چشم

از جگر گوشه پیامبر و خشم

تشنه مانده زبان دشمن او

جان او خشم کرده با تن او

چون دلم از خشم تو آید به جوش

عاشق خشم تو و جوش توام

با آب علم بنشان آتش خشم

منه تیر جفا بر ترکش خشم

چند ازین خشم، جز از خشم رهی دیگر گیر

چند ازین ناز، جز از ناز طریقی بگزین

به صلح چیست؟ به صلح آفتاب روشن رای

به خشم چیست؟ به خشم آتش زبانه زنان

چون ناز کنی ناز تو را نیست قیاسی

چون خشم کنی خشم تو را نیست کرانی

چون با یاران خشم کنی جان پدر

بر من مپریش خشم یاران دگر

تزکیه نفس

به قصد تزکیه نفست از نصیحت و پند

چو گشت خاتمه یاب این قصیده عزا

به عهد کردم از آن ذکر دایمش تاریخ

که دایم این بودت ذکر در خلا و ملا

ساعتی آن جایگه تشریف ده

تزکیه مان کن ز ما تعریف ده

مسجد و اصحاب مسجد را نواز

تو مهی ما شب دمی با ما بساز

حفظ نفس

تزکیه باید گواهان را بدان

تزکیش صدقی که موقوفی بدان

حفظ لفظ اندر گواه قولیست

حفظ عهد اندر گواه فعلیست

بس روز که در هوای رویت

بگسسته نفس نفس شمردیم

بس شب که چو شمع در فراقت

دل پر آتش به روز بردیم

نفس نادان

نفس در ترک هوا مسکین بود

گوشمال نفس نادان این بود

چون دلت بر رزق حق ایمن بود

نفسک اماره هم ساکن شود

عشق است بر آسمان پریدن

صد پرده به هر نفس دریدن

اول نفس از نفس گسستن

اول قدم از قدم بریدن

از دهان تو چون نفس نزنم

مر مرا بیم تنگی نفس است

نیم خال لب توام بکشد زهر

اگر خود همه پر مگس است

مرا پسین نفس زیستن هوس، وان مست

به خواب ناز کجا پاس این نفس دارد؟

هلاک خویش همی گویم، ار چه می دانم

که انگبین چه غم از مردن مگس دارد؟

دهنت را نفس نمی بیند

مگرت هست و کس نمی بیند

یک نفس نیست کز دهان تو،

دل تنگیی در نفس نمی بیند

با تو در سینه نفس را چه گذر

در دلم غیر تو کس را چه گذر

باغ نشکفت و نیامد موسم

در دل خسته هوس را چه گذر

که به یادت نفس زنند به صدق

آسمان بر پرد ز باد نفس

زیر پای گلیم پوشانت

پایمال است مفرش اطلس

ما مرده دلان را ز کف غم برهانیم

چون روح نفس در نفس صور گرفتیم

در حضرت سلطان معانی به حقیقت بردیم

مثال خود و منشور گرفتیم

نفس کافر تو را از و ببرید

هر که او نفس کشت غازی بود

عشق خود با تو فاش می گوید

که: به ما اول او نیازی بود

ای در دل من میل و تمنا همه تو

وندر سر من مایه سودا همه تو

هر چند به روزگار در می نگرم

امروز همه تویی و فردا همه تو

این همه قصه فردوس و تمنای بهشت

گفت و گویی و خیالی ز جهان من و توست

نقش ما گو ننگارند به دیباچه عقل

هر کجا نامه عشق است نشان من و توست

در مکتب حقایق پیش ادیب عشق

هان ای پسر بکوش که روزی پدر شوی

دست از مس وجود چو مردان ره بشوی

تا کیمیای عشق بیابی و زر شوی

میان عاشق و معشوق هیچ حایل نیست

تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز

بیا و هستی حافظ زپیش او بردار

که با وجود تو کس نشنود زمن که منم

مخالفت با نفس

عاقل آن باشد که او شاکر بود

و آنگهی بر نفس خود قادر بود

هر که خشم خود فرو خورد ای جوان

باشد او از رستگاران جهان

آن بود ابله ترین مردمان

کز پی نفس و هوا باشد دوان

وانگهی پندارد آن تاریک رای

خواهد آمرزیدنش آخر خدای

گرچه درویشی بود سخت ای پسر

هم ز درویشی نباشد خوب تر

هم که او را نفس سرکش رام شد

از خردمندان نیکو نام شد

در ریاضت نفس بد را گوش مال

تا نیندازد تو را اندر وبال

هر که خواهد تا سلامت ماند او

از جمیع خلق رو گرداند او

مردمان را سر بسر در خواب دان

گشت بیدار آن که او رفت از جهان

آنکه رنجاند تو را عذرش پذیر

تا بیابی مغفرت بر وی مگیر

حق ندارد دوست خلق آزار را

نیست این خصلت یکی دیندار را

از ستم هر کو دلی را ریش کرد

آن جراحت بر وجود خویش کرد

هر که در بند دل آزاری بود

در عقوبت کار او زاری بود

ای پسر قصد دل آزاری مکن

وز خدای خویش بیزاری مکن

خاطر کس را مرنجان ای پسر

ورنه خوردی زخم بر جان ای پسر

گر همی خواهی که گردی معتبر

نام مردم جز به نیکویی مبر

قوت نیکی نداری بد مکن

بر وجود خود ستم بی حد مکن

رو زبان از غیبت مردم ببند

تا نه بینی دست و پای خود ببند

هر که از غیبت زبانش بسته نیست

آن چنان کس از عقوبت رسته نیست

اژدهای نفس

نفست اژدرهاست، او کی مرده است؟

از غم و بی آلتی افسرده است

گر بیابد آلت فرعون او

که به امر او همی رفت آبِ جُو

آنگه او بنیاد فرعونی کند

راه صد موسی و صد هارون زند

مولانا

هفت دریا را در آشامد هنوز

کم نگردد سوزِش آن خلق سوز

بت نفسِ

مادر بتها، بت نفسِ شماست

زانکه آن بت مار و این بت اژدها ست

آهن و سنگ است نفس و بت، شرار

آن شرار از آب می گیرد قرار

بت سیاها به ست اندر کوزه ای

نفس، مرآبِ سیه را چشمه ای

صد سبو را بشکند، یک پاره سنگ

و آب چشمه، می رهاند بی درنگ

بت شکستن سهل باشد، نیک سهل

سهل دیدن نفس را، جهل است جهل

شیر نفس

ای شهان، کشتیم ما خصم برون

ماند خصمی زو بتر در اندرون

کشتن این کار عقل و هوش نیست

شیر باطن، سُخره خرگوش نیست

دوزخ است این نفس و دوزخ اژدهاست

کاو به دریاها نگردد کم و کاست

هفت دریا را در آشامد هنوز

کم نگردد سوزش آن خلق هنوز

سنگ ها و کافران سنگدل

اَندر آیند اندر او زار و خجل

چونکه جزو دوزخ است این نفس ما

طبع کل دارد همیشه جزوها

چون که وا گشتم زپیکار برون

روی آوردم به پیکار درون

قد«رجعنا من جهاد الا صغیرم»

بانبی اندرجهاد اکبریم

قوّت از حق خواهم و توفیق زلاف

تا به سوزن برکنم این کوه قاف

 سهل شیردان که صف ها بشکند

شیر، آن است آن، که خود را بشکند

چون عدو نبود جهاد آمد محال

صبر نبود چون نباشد میل تو

بی هوا، نهی از هوا ممکن نبود

شهوتت نبود نباشد امتثال

خصم چون نبود چه حاجت حیل تو

غازئی بر مردگان نتوان نمود

مولانا

«منگر بهر گدایی که تو خاص از آن مائی

مفروش خویش ارزان که تو بس گرانبهائی»

مولانا

نفس و شیطان

نفس و شیطان هر دو یک تن بوده اند

در دو صورت خویش را بنموده اند

نفس وشیطان بوده اول واحدی

بوده آدم را عدو و حاسدی

مولانا

یک قدم زد آدم اندر ذوق نفس

شد فراق صدر جنت طوق نفس

مولانا

مکر نفس

بهر این بعضی صحابه از رسول

کو چو آمیزد ز اغراض نهان

فضل طاعت را نجسستندی از او

مو به مو، ذره به ذره مکر نفس

موشکافان صحابه هم دران

ملتمس بودند مکر نفس غول

در عبادت ها و در اخلاص جان

عیب ظاهر را بجستندی که کو

می شناسیدند چون گل از کرفس

وعظ ایشان خیره گشتندی به جان

مولانا

اول ای جان دفع شر موش کن

وآنگهان در جمع گندم جوش کن

مولانا

مادر بت ها

چون سزای این بت نفس او نداد

مادر بت ها بت نفس شماست

آهن و سنگ است نفس و بت شرار

سنگ و آهن ز آب کی ساکن شود

بت سیاهآبه است در کوزه نهان

آن بت منحوت چوت سیل سیاه

صد سبو را بشکند یک پاره سنگ

بت شکستن نیک باشد نیک سهل

صورت نفس ار بجویی ای پسر

هر نفس مکری و در هر مکر زان

در خدای موسی و موسی گریز

دست را اندر احد و احمد بزن

از بت نفسش بتی دیگر بزاد

زآنکه آن بت مار و این بت اژدهاست

آن شرار از آب می گیرد قرار

آدمی با این دو کی ایمن شود

نفس مر آب سیه را چشمه دان

نفس بنگر چشمه ای بر آبراه

و آب چشمه می زهاند بی درنگ

سهل دیدن نفس را جهل است جهل

قصه دوزخ بخوان با هفت در

غرقه صد فرعون با فرعونیان

آب ایمان را ز فرعونی مریز

ای برادر واره از بو جهل تن

مولانا

نفس و خرد

ماجرای مرد و زن افتاد نقل

این زن و مردی که نفسست و خرد

وین دو بایسته در این خاکی سرا

زن همی خواهد حویج خانقاه

عقل خود زین فکر ها آگاه نیست

آن مثال نفس خود می دان و عقل

نیک بایستست بهر نیک و بد

روز و شب در جنگ و اندر ماجرا

یعنی آبرو و نان و خوان و جاه

در دماغش جز غم الله نیست

مولانا

عقل کاو مغلوب نفس او نفس شد

مشتری مات زحل شد نحس شد

مولانا

نفس شوم

چون رفیقی وسوسه بدخواه را

حق پدیدست از میان دیگران

دو سر انگشت بر دو چشم نه

گر نبینی این جهان معدوم نیست

تو ز چشم انگشت را بردار هین

کی بدانی ثم وجه الله را

همچو ماه اندر میان اختران

هیچ بینی از جهان انصاف ده

عیب جز ز انگشت نفس شوم نیست

وانگهانی هر چه می خواهی ببین

مولانا

نفس درون

سحر کاهی را به صنعت کُه کند

زشت ها را نغز گرداند به فن

کار سحر این است کاو دم می زند

آدمی را خر نماید ساعتی

این چنین ساحر درون توست و سر

باز کوهی را چو کاهی می تند

نغزها را زشت گرداند به ظن

هر نفس قلب حقایق می کند

آدمی سازد خری را و آیتی

ان فی الوسواس سحراََ مستتر

مولانا

تهاجم نفس

یک نفس حمله کند چون سوسمار

در دل او سوراخ ها دارد کنون

نام پنهان گشتن دیو از نُفوس

پس به سوراخی گریزد در فرار

سر ز هر سوراخ می آرد برون

و اندر آن سوراخ رفتن شد خُنوس

مولانا

خارپشت نفس

می نهان گردد سر آن خارپشت

تا چو فرصت یافت سر آرد برون

گر نه نفس از اندرون راهت زدی

دم به دم از بیم صیاد درشت

زین چنین مکری شود مارش زبون

رهزنان را بر تو دستی کی بدی

مولانا

نفس بد

زان که آن نفس بهیمی نرخر است

در ره نفس ار بمیری در منی

نفس ما را صورت خر بدهد او

این بود اظهار سِرّ در رستخیز

زیر او بودن از آن ننگین تر است

تو حقیقت دان که مثل آن زنی

زان که صورت ها کند بر وفق خو

الله الله از تن چون خر گریز

مولانا

نفس و عقل

ترک عیسی کرده و خر پرورده ای

طالع عیسی است علم و معرفت

ناله خر بشنوی رحم آیدت

رحم بر عیسی کن و بر خر مکن

طبع را هل تا بگرید زار زار

سال ها خر بنده بودی بس بود

ز اخّروُهن مرادش نفس توست

هم مزاج این خر شدست این عقل پست

آن خر عیسی مزاج دل گرفت

زآنکه غالب عقل بود و خر ضعیف

ور ضعیفی عقل تو ای خر بها

لا جرم چون خر برون پرده ای

طالع خر نیست ای تو خر صفت

پس ندانی خر، خری فرمایدت

طبع را بر عقل خود سرور مکن

تو از و بستان و وام جان گذار

زانکه خر بنده ز خر واپس رود

کاو به آخر باید و عقلت نخست

فکرش اینکه چون علف آرد به دست

در مقام عاقلان منزل گرفت

وز سوار زفت گردد خر نحیف

این خر پژمرده گشتست اژدها

مولانا

خر نفس

شد خر نفس تو بر میخیش بند

بار صبر و شکر او را بُردَ نیست

هیچ وازر وزر غیری بر نداشت

چند بگریزد ز کار و بار چند؟

خواه در صد سال و خواهی سی و بیست

هیچ کس ندرود تا چیزی نکاشت

مولانا

نفس و هواست

گفت پیغمبر ز سرمای بهار

زآن که با جان شما آن می کند

لیک بگریزید از سرد خزان

راویان این را به ظاهر برده اند

آن خزان نزد خدا نفس و هواست

تن مپوشانید یاران زینهار

کآن بهاران با درختان می کند

کان کند کو کرد با باغ و رزان

هم بر آن صورت قناعت کرده اند

عقل و جان عین بهار است و بقاست

مولانا

خرگوش و نفس

شیر را خرگوش در زندان نشاند

در چنان ننگی و آنگه این عجب

ای تو شیری در تگ این چاه فرد

نفس خرگوشت به صحرا در چرا

ننگ شیری کوز خرگوشی بماند

فخر دین خواهد که گویندش لقب

نفس چون خرگوش خونت ریخت و خورد

تو به قهر این چه، چون و چرا

مولانا

نفس خس

این جهان بازیگه است و مرگ شب

کسب دین عشق است و جذب اندرون

کسب فانی خواهدت این نفس خس

نفس خس گر جویدت کسب شریف

بازگردی کیسه خالی پر تعب

قابلیت نور حق را ای حرون

چند کسب خس کنی بگذار بس

حیله و مکری بود آن را ردیف

مولانا

زاغ نفس

جان که او دنباله زاغان پرد

هین مدو اندر پی نفس چو زاغ

گر روی، رو در پی عنقای دل

زاغ او را سوی گورستان برد

کاو به گورستان برد نه سوی باغ

سوی قاف و مسجد الاقصای دل

مولانا

نفس فرعون

آنچه در فرعون بود آن در تو هست

ای دریغ جمله احوال تو است

آتشت را هیزم فرعون نیست

لیک اژدرهات محبوس چه است

تو بر آن فرعون بر خواهیش بست

ورنه چون فرعون او شعله زنی است

مولانا

نفس نمرود

آتش ابراهیم را نبود زیان

نفس نمرود است و عقل و جان خلیل

این دلیل راه رهرو را بود

واصلان را نیست جز چشم و چراغ

هر که نمرودی است گو می ترس از آن

روح در عین است و نفس اندر دلیل

کاو به هر دم در بیابان گم شود

از دلیل و راهشان باشد فراغ

مولانا

نفس دزد

افکن این تدبیر خود را پیش دوست

کار آن دارد که حق افراشته است

هر چه کاری از برای او بکار

گرد نفس دزد و کار او مپیچ

پیش از آنکه روز دین پیدا شود

گرچه تدبیرت هم از تدبیر اوست

آخر آن روید که اول کاشته است

چوت اسیر دولتی ای دوستدار

هر چه آن نه کار حق هیچ است، هیچ

نزد مالک دزد شب رسوا شود

مولانا

گرگ نفس

گرگ درنده ست نفس بد یقین

در ضلالت هست صد کل را کُله

زین سبب می گویم ای بنده فقیر

گر معلم گشت این سگ هم سگ است

جمله قران شرح خبث نفس هاست

چون بهانه می نهی بر هر قرین

نفس زشت کفرناک پر سفه

سلسله از گردن سگ برمگیر

باش ذلّت نَفسهُ کاو بد رگ است

بنگر اندر مصحف آن چشمت کجاست

مولانا

کشتن نفس

گاو کشتن هست از شرط طریق

گاو نفس خویش را زودتر بکش

تا شود از زخم دمش جان مفیق

تا شود روح خفی زنده و بهش

مولانا

عقل و نفس

نفس خود را کُش جهان را زنده کن

مدعی گاو، نفس توست هین

آن کشنده گاو، عقل توست رو

عقل اسیر است و همی خواهد ز حق

روزی بی رنج او موقوف چیست

نفس گوید چو کُشی تو گاو من

خواجه زاده عقل مانده بینوا

روزی بی رنج می دانی که چیست

لیک موقوف است بر قربان گاو

خواجه را کشته است او را بنده کن

خویشتن را خواجه کرده است و مهین

بر کشنده گاوِ تن، منکر مشو

روزی بی رنج و نعمت بر طبق

آنکه بکشد گاو را کاصل بدی است

زآنکه گاو نفس باشد نقش تن

نفس خونی خواجه گشت و پیشوا

قوت ارواح است و ارزاق نبی است

گنج اندر گاودان ای کنجکاو

مولانا

گاو نفس

نفس آن گاوست و آن دشت این جهان

که چه خواهم خورد مستقبل عجب

سال ها خوردی و کم نآمد زخور

لوت و پوت خورده را هم یاد آر

کاو همی لاغر شود از خوف نان

لوت فردا از کجا سازم طلب

ترک مستقبل کن و ماضی نگر

منگر اندر غابر و کم باش زار

مولانا

قتل نفس

لاجرم هر مرغ بی هنگام را

سر بریدن چیست کشتن نفس را

آن چنان که نیش کژدم برکنی

بر کنی دندان پر زهری زمار

سر بریدن واجب است اعلام را

در جهاد و ترک گفتن نفس را

تا که یابد او زکشتن ایمنی

تا رهد مار از بلای سنگسار

مولانا

نفس زیرک

نفس بی عهد است ز آن رو کشتنی است

نفس ها را لایق است این انجمن

نفس اگر چه زیرک است و خرده دان

او دنی و قبله گاه او دنی است

مرده را در خور بود گور و کفن

قبله اش دنیاست او را مرده دان

مولانا

نفس بد

گفت کاری کرد کان عار وی است

گفت آن کس را بکش ای محتشم

کشتم او را، رَستم از خون های خلق

نفس توست آن مادر بد خاصیت

هین بکش او را که بهر آن دنی

از وی این دنیای خوش بر توست تنگ

کشتمش کان خاک ستار وی است

گفت پس هر روز مردی را کشم؟

نای او بُرّم به است از نای خلق

که فساد اوست در هر ناحیت

هر دمی قصد عزیزی می کنی

از پی او با حق و با خلق جنگ

مولانا

موش نفس

گفت اگر من گفتمی رمزی از آن

گر تو را من گفتمی اوصاف مار

مصطفی فرمود گر گویم به راست

زهره های پر دلان هم بر درد

نه دلش را تاب ماند در نیاز

همچو موشی پیش گربه لا شود

زهره تو آب گشتی آن زمان

ترس از جانب برآوردی دمار

شرح آن دشمن که در جان شماست

نه رود ره نه غم کاری خورد

نه تنش را قوت روزه و نماز

همچون بره پیش گرگ از جا رود

مولانا

نفس دست بسته

نیم کشتش کرده با دندان اسیر

همچو تو کز دست نفس بسته دست

ای شده عاجز ز تلّی کیش تو

زین قدر خر پشته مُردی از شکوه

ریش او پرخون ز حلق آن فقیر

همچو آن صوفی شدی بی خویش و پست

صد هزاران کوه ها در پیش تو

چون روی بر عقبه های همچون کوه

مولانا

دوزخ نفس

گر همی خواهی تو دفع شر نار

چشمه آن آب رحمت مومن است

پس گریزان دست نفس تو از او

ز آب آتش زآن گریزان می شود

حس و فکر تو همه از آتش است

آب نور او چو بر آتش چکد

چون کند چک چک تو گویش مرگ و درد

آب رحمت بر دل آتش گمار

آب حیوان روح پاک محسن است

ز آنکه تو از آتشی او آب جو

کآتشش از آب ویران می شود

حس شیخ و فکر او نور خوش است

چک چک از آتش بر آید بر جهد

تا شود این دوزخ نفس تو سرد

مولانا

کی تراشد تیغ دسته خویش را

هست پیر راهدان پر فطن

رو به حراجی سپار این ریش را

جوی های نفس و تن را جوی کن

مولانا

هیچ نکشد نفس را جز ظل پیر

چون بگیری سخت آن توفیق هوست

دامن آن نفس کش را سخت گیر

در تو هر قوت که آید جذب اوست

مولانا

نفس از بس مدح ها فرعون شد

تا توانی بنده شو سلطان مباش

کن ذلیل النّفس هوناً لاتَسُد

زخم کش چون گوی شو، چوگان مباش

مولانا

نفس تو تا مست نقل است و نبید

که علامات است ز آن دیدار نور

مرغ چون بر آب شوری می تند

دان که روحت خوشه غیبی نچید

التجافی منک عن دار الغرور

آب شیرین را ندیده ست او مدد

مولانا

آن یکی بودش به کف در چل درم

تا که گردد سخت بر نفس مجاز

هر شب افکندی یکی در آب یم

در تأنی درد جان کندن دراز

مولانا

نفس خبیث

گفت عیاضی نود بار آمدم

تن برهنه می شدم در پیش تیر

تیر خوردن بر گلو یا مقتلی

بر تنم یک جایگه بی زخم نیست

لیک بر مقتل نیامد تیرها

چون شهیدی روزی جانم نبود

در جهاد اکبر افکندم بدن

بانگ طبل غاریان آمد به گوش

نفس از باطن مرا آواز داد

خیز هنگام غزا آمد برو

گفتم ای نفس خبیث بی وفا

راست گوی ای نفس کاین حیلت گری است

گر نگویی راست حمله آرمت

نفس بانگ آورد آن دم از درون

که مرا هر روز اینجا می کُشی

هیچ کس را نیست از حالم خبر

در غزا بجهم به یک زخم از بدن

گفتم ای نفسک منافق زیستی

در دو عالم تو مُرایی بوده ای

نذر کردم که ز خلوت هیچ من

ز آنکه در خلوت هر آنچه این تن کند

جنبش و آرامش اندر خلوتش

این جهاد اکبر است آن اصغر است

تن برهنه بو که زخمی آیدم

تا یکی تیری خورم من جای گیر

در نیابد جز شهیدی مقبلی

این تنم از تیر چون پرویز نی است

کار بخت است این نه جلدی و دها

رفتم اندر خلوت و در چله زود

در ریاضت کردن و لاغر شدن

که خرامیدند جیش غزو کوش

که به گوش حس شنیدم بامداد

خویش را در غزو کردن کن گرو

از کجا میل غزا تو از کجا؟

ورنه نفس شهوت از طاعت بری است

در ریاضت سخت تر افشارمت

با فصاحت بی دهان اندر فسون

جان من چون جان گبران می کَشی

که مرا تو می کشی بی خواب و خور

خلق بیند مردی و ایثار من

هم منافق می مُری، تو چیستی؟

در دو عالم تو چنین بیهوده ای

سر برون نآرم چو زنده است این بدن

نه از برای روی مرد و زن کند

جز برای حق نباشد نیّتش

هر دو کار رستم است و حیدر است

مولانا

کار آن کس نیست کاو را عقل و هوش

پرد از تن چون بجنبد دنب موش

نفس سو فسطایی آمد می زنش

کش زدن سازد نه حجت گفتنش

ای برادر صبر کن بر درد و نیش

تا رهی از نیش نفس گیر خویش

مولانا

نفس گران

همچو فرعونی که موسی هشته بود

آن عدو در خانه آن مخمور دل

تو هم از بیرون بدی با دیگران

طفلکان خلق را سر می ربود

او شده اطفال را گردن گسل

و اندرون خوش گشته با نفس گران

مولانا

همچون آهن ز آهنی بی رنگ شو

خویش را صافی کن از اوصاف خود

در ریاضت آینه بی رنگ شو

تا ببینی ذات پاک صاف خود

کی شود باریک هستی جمل

جز به مقراض ریاضات و عمل

مولانا

کان گروهی که رهیدند از وجود

هر که مرد اندر تن او نفس گبر

چون دلش آموخت شمع افروختن

چرخ و مهر و ماهشان آرد سجود

مر ورا فرمان برد خورشید و ابر

آفتاب او را نیارد سوختن

مولانا

نفس ناری

پس ملک گوید که آن روضه خُضَر

دوزخ آن بود و سیاستگاه سخت

چون شما این نفس دوزخ خوی را

جهد ها کردید و او شد پر صفا

آتش شهوت که شعله می زدی

آتش خشم از شما هم حلم شد

آتش حرص از شما ایثار شد

چون شما این جمله آتش های خویش

نفس ناری را چو باغی ساختید

بلبلان ذکر و تسبیح اندر او

داعی حق را اجابت کرده اید

دوزخ ما نیز در حق شما

چیست احسان را مکافات ای پسر

که فلان جا دیده اید اندر گذر

بر شما شد باغ و بستان و درخت

آتشیِّ گبر فتنه جوی را

نار را کشتید از بهر خدا

سبزه تقوی شد و نور هدی

ظلمت جهل از شما هم علم شد

و آن حسد چون خار بُد گلزار شد

بهر حق کشتید جمله پیش پیش

اندر او تخم وفا انداختید

خوش سرایان در چمن برطرف جو

در جحیم نفس آب آورده اید

سبزه گشت و گلشن و برگ و نوا

لطف و احسان و ثواب معتبر

مولانا

حجاب نفس

گر شکال آرد کسی در گفت ما

کانبیا را نه که نفس، کشته بود

گوش نه تو ای طلب کار صواب

دشمن خود بوده اند آن منکران

دشمن آن باشد که قصد جان کند

نیست خفا شک عدو آفتاب

تابش خورشید او را می کُشد

از برای انبیا و اولیاء

پس چراشان دشمنان بود و حسود

بشنود این اشکال شبهت را جواب

زخم بر خود می زدند ایشان چنان

دشمن آن نبود که خود جان می کند

او عدوّ خویش آمد در حجاب

رنج او خورشید هرگز کی کشد

مولانا

صد هزاران دام و دانه است ای خدا

دم به دم ما بسته دام نویم

می رهانی هر دمی ما را و باز

ما چو مرغان حریص بی نوا

هر یکی گر باز و سیمرغی شویم

سوی دامی می رویم ای بی نیاز

مولانا

hawzah.net

همچنین بخوانید:  فضیلت نماز شب در کلام بزرگان دین

علی اکبر

مجله سیراف از سال 96 فعالیت خود را آغاز کرده است،تمام تلاشم انتشار محتوای سالم و منحصر بفرد مورد نیاز کاربران با رعایت قوانین جمهوری اسلامی ایران می باشد. 09900995320

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا