توجه : برخی مطالب این سایت از سایت های دیگر جمع آوری شده است. در صورت مشاهده مطالب مغایر قوانین جمهوری اسلامی ایران یا عدم رضایت مدیر سایت مطالب کپی شده توسط شماره موجود در بخش تماس با ما به ما اطلاع داده تا مطلب و سایت شما کاملا از لیست و سایت حذف شود.
داستان های معصومینمذهبی

مجموعه اشعار در وصف پدر

مجموعه اشعار در وصف پدر


اسلام برای تکریم و پاس‏داشت مقام پدران همواره به حفظ احترام پدر توصیه نموده و واجب بودن اطاعت و فرمان‏پذیری فرزندان از پدر را وضع کرده است. در فرهنگ اسلامی، مرزهای پاسداشت مقام بلند پدر و شیوه‏ های ارج و احترام او با دقتی ژرف و نگاهی نکته ‏سنجانه ترسیم شده است. در جامعه امروزی، برخی از کرامت ها و آیین و سنت های پسندیده و نیکی چون خانواده و احترام و ادب در حق پدر و مادر کم رنگ شده است. یکی از توفیقات بزرگ در زندگی فرزندان، خدمت و اطاعت از پدر است. در اینجا گزیده ای از اشعار در مقام پدر از نظر می گذرد.

نشان از پدر

گل محبتت از دل زند جوانه پدر

چراغ دوستی ات گرم و جاودانه پدر

قسم به عشق که هرگز نمی روی از یاد

هزار سال اگر بگذرد زمانه پدر

هنوز از اثر بوسه های گرم لبت

بُود به صورت و پیشانی ام نشانه پدر

برای یافتنم کوچه کوچه می گذشتی

چو می شدم قدمی دور از آشیانه پدر

ز چهره با لب خندان خویش کردی پاک

دمی که بود مرا اشک دانه دانه پدر

مرا به دست محبت می نشاندی تو

گهی به زانو و گاهی به روی شانه پدر

هماره قهر نمودم تو آشتی کردی

به بوسه های دل انگیز عاشقانه پدر

به چهره می زدی ام بوسه تا به بستر خواب

می آمدی دل شب خسته چون به خانه پدر

نگه مکن که نشستیم به گوشه ای خاموش

به یاد تو است وجودم پر از ترانه پدر

چنان که میثم در مطلع کلامش گفت

گل محبتت از دل زند جوانه پدر

حاج غلامرضا سازگار

پدرم تاج سرم

تاج سرم بودی و رفتی زدست

هجر تو بابا کمرم را شکست

خانه بدون تو شده بی ستون

رشته این زندگی از هم گسست

بود صفا با تو به کاشانه ام

رفتی و غم آمد وبر دل نشست

با تو پدر، خانه پر از نور بود

بی تو مرا تیره بود هرچه هست

بی پدری سخت بود بر یتیم

درد یتیمی دل فرزند خست

داغ تو افکنده به جانم شرر

گر زفراقت بدهم جان، کمست

از همه کس غیر تو ببریده ام

بر سر قبرت شده ام پای بست

اسماعیل تقوایی

قوّت دل

مظهرِ بر صبر و وفا ای پدرم، ای پدرم

 فخر منی من به فدایت، گهرم ای پدرم

 پیر شدی باز که شیری تو پناهم شده ای

 گر تو نباشی به خدا در خطرم ای پدرم

 پای تو بوسم که ببخشی تو خطایم ز کرم

 نیک بدانم که تو را، بد پسرم، ای پدرم

 گرچه خودم یک پدرم، صاحبِ بر یک پسرم

 باز تویی قوّت دل، تاج سرم، ای پدرم

 شاد شوی شاد شوم، خنده کنی خنده کنم

 باغم و اندوهِ تو من خون جگرم ای پدرم

 دست نوازش به سرم چون بکشی، غصّه رود

 کاش تو باشی همه عمرم به برم ای پدرم

 مهرِ تو باجان بخرم بی تو فقیرم به جهان

 با تو ولی صاحبِ هر سیم و زرم ای پدرم

 خسته زِ هر سو که بیایم بنشینم به برت

 راحت و آسوده، زِ هر دردِ سرم ای پدرم

 گرچه نگفتی که چرا خون جگری خسته دلی

 من پدرم، راز تو را، با خبرم ای پدرم

 پیرِ فداکارِ جفا دیده چو بینم، به خدا

 چهره زیبای تو آید نظرم، ای پدرم

روح اله فردی

دو جهان می کنم فدای یکی

چه کنم این رسیده از پدرم

شاه نعمت الله ولی

گویی پدرم داشت علم و دانش

از دانش و علم پدر چه داری؟

پدرم بود صبوری که ببرد

به جنان رخت از این ویرانه

ملک الشعرا بهار

تاول زندگی

پدرم بوی خاک و گندم داشت

 دست در دست های مردم داشت

 روی لب های خسته اش یک عمر

 تاول زندگی تبسم داشت

 شطی از آفتاب در چشمش

 تا دم واپسین تلاطم داشت

 با دهان سپیده می خندید

 او که با سوختن تفاهم داشت

 یاد باد آن سپیده، آن امید

 آفتابی که بوی گندم داشت

از عشق تو

شور عشقت هست در قلبم ای پدر

گرمی لبخندهایت هست در ذهنم ای پدر

مهربانی هایت همواره در من جاری است

ساز آوای صدایت هم همیشه با من است

از تو از عشق تو لبریز هستم ای پدر

من برای دیدنت با سر دوانم ای پدر

زندگی یعنی پرواز در آغوش تو

مرگ یعنی من بدون عطر تو

حرف آخر را برایت می نویسم ای پدر

با تو بودن را دوست دارم ای پدر

 پدر امروز به پاهام دیگه نای رفتنی نیست

 جز دریغی رو لب هام دیگه حرف گفتنی نیست

 پدر، پیچ و خم راهم نمیخوام بی راهه باشه

 گل سرخ آرزوهام توی فکر غنچه باشه

 پدر دست یاری تو اگه دستامو نگیره

 کوره راه رفتن من مثل شب هام می شه تیره

باران مهربان

ای طنین نام تو بر گوش من

ای پناه گریه خاموش من

 همچو باران مهربان بر من ببار

ای که هستی مثل ابر نو بهار

 در صداقت برتر از آیینه ای

در رفاقت باده ای بی کینه ای

 ای سپیدار بلند و بی پایدار

می برم نام تو را با افتخار

 هر چه دارم از تو دارم ای پدر

ای که هستی نور چشم و تاج سر

 رحمت بارانی روشن تبار

مهربانی از مانده یادگار

سنگ صبور

 میان شب مهِ تابان پدر بود

 برای غصه ها درمان پدر بود

 ترک بر روی انگشتش فراوان

 برای لقمه های نان پدر بود

 پدر کوه غم و سنگ صبورم

 به شب ها گریه پنهان پدر بود

 به قلبم حک شده نامش همیشه

 نشانِ رحمت یزدان پدر بود

 پدر زجر و پدر اشک و پدر آه

 عزیز و مونس شایان پدر بود

 برای شادی کودک همیشه

 گذشت از شادیش آسان، پدر بود

 علی الگوی او در زندگانی

 همیشه مظهر ایمان پدر بود

 به من آموخت او در اولین بار

 کلام و آیه قرآن پدر بود

چند به ناز پرورم مهر بتان سنگ دل

یاد پدر نمی کنند این پسران ناخلف

چندان پدر مشقت دوران کشیده است

در کوه و دشت خار مغیلان، دویده است

پر خون بدن نموده و جامه دریده است

تا مثل تو دسته گلی پروریده است

ای پسر تو هم به رهش جان فدا نما

در بذل مال و وقت، به او اقتدا نما

سوی پدر نظاره به صدق و صفا نما

با صد ادب، به کنیه پدر را صدا نما

اندر مقابل پدر، آن روز بنده باش

نزدش ستاده همچو نهال خمیده باش

در راه او، دل زجهانی بریده باش

و از این عمل رضایت او را خریده باش

خواهی اگر سعادت دنیا و آخرت

در پاس احترام پدر کوش و مادرت

روز گذشته ها نشود محو خاطرت

مادر بدی کنیز و پدر همچو چاکرت

همدم تنهاییم

 ای پدر ای با دل من هم نشین

 ای صمیمی ای بر انگشتر نگین

 ای پدر ای همدم تنهاییم

 آشنایی با غم تنهاییم

 ای طنین نام تو بر گوش من

 ای پناه گریه خاموش من

 همچو باران مهربان بر من ببار

 ای که هستی مثل ابر نو بهار

 در صداقت برتر از آیینه ای

 در رفاقت باده ای بی کینه ای

 ای سپیدار بلند و بی پایدار

 می برم نام تو را با افتخار

 هر چه دارم از تو دارم ای پدر

 ای که هستی نور چشم و تاج سر

 رحمت بارانی روشن تبار

 مهربانی از مانده یادگار

 ای پدر بوی شقایق می دهی

 عاشقی را یاد عاشق می دهی

 با تو سبزم، گل بهارم ای پدر

 هر چه دارم از تو دارم ای پدر

مهدی فرجی

ای تکیه گاه محکم من، ای پدر جان

 ای ابر بارنده مهر و لطف و احسان

 ای نام زیبایت همیشه اعتبارم

 خدمت به تو در همه حال، هست افتخارم

پدر جان قسم به جان عزیزات که هیچ گاه

 یاد شکوه مند تو از دل نمی رود

 تا دامن کفن نکشم زیر پای خاک

 نقشی تو هم دمی ز مقابل نمی رود

تکیه گاه

 پدر بشنو این حرف فرزند خویش

 عزیز و گرامی و دلبند خویش

 تویی مایه بود و پیدایشم

 کنارت به ناز و به آسایشم

 پدر تکیه گاه وجود منی

 تو سرمایه هست و بود منی

 چون سایه رب بر سر ما سایه پدر بود

 بر سایه رب در صحف همسایه پدر بود

 ایزد چو بفرمود که او رب صغیر است

 در دفتر عشق آیه و سرمایه پدر بود

 روشنی بخش دل هر با هنر باشد پدر

 بهترین سرمایه از بهر پسر باشد پدر

 کس نمی داند مقامش را به جز یزدان پاک

 آسمان زندگانی را قمر باشد، پدر

گوهر گم گشته

 این گوهر گم گشته به دنیا پدرم بود

 محبوب همه یار همه تاج سرم بود

 هر جا که ز من نام و نشانی طلبیدند

 آوازه همه نامش سند معتبرم بود

 آن کس که مرا روح و روان بود پدر بود

 آن کس که مرا فخر زمان بود پدرم بود

 افسوس که رفت از سرم آن سایه رحمت

 آن کس که برایم نگران بود پدرم بود

گل روی پدر

 دل تنگ تر از هر شب و هر روز شدم من

 بی مهر پدر، شمع پر از سوز شدم من

 تقدیر مرا بی سر و سامان و سپر کرد

 محروم ز دیدار گل روی پدر کرد

 سخت است که دیدار رود تا به قیامت

 روی است پدر، آید از این در به سلامت

 شب را به خیالش به سحرگاه رسانم

 از حکمت الله دگر هیچ ندانم

خیال پدر

 شب بود و ماه و اختر و شمع و من و خیال

 خواب از سرم به نغمه مرغی پریده بود

 در گوشه اتاق فرو رفته در سکوت

 رویای عمر رفته مرا پیش دیده بود

 در عالم خیال به چشم آمدم پدر

 کز رنج چون کمان قد سروش خمیده بود

 موی سیاه او شده بود اندکی سپید

 گویی سپیده از افق شب دمیده بود

پدرم گفت که هم زخم هلاکت بخورد

خویشتن هرکه چنین بر سر نار اندازد

گفتم از مدعیان باک مدار ای بابا

چه توان سوخت از آتش که چنار اندازد

نزاری قهستانی

هنوز ترک نصیحت نمی کند پدرم

چه می کند پدر مشفق از چنین فرزند

نزاری قهستانی

پدرم روضه رضوان به دو گندم بفروخت

من چرا ملک جهان را به جوی نفروشم

حافظ

لذت وصال

 یاد آمدم که در دل شب ها هزار بار

 دست نوازشم به سر و رو کشیده بود

 از خود برون شدم به تماشای روی او

 کی لذت وصال بدین حد رسیده بود

 چون محو شد خیال پدر از نظر مرا

 اشکی به روی گونه زردم چکیده بود

 بابا غم مرگ تو زد آتش جگرم را

 بشکست پدر بار فراقت کمرم را

 تنها نه قدم از غم مرگ تو شکسته

 داغ تو شکسته کمر و بال و پرم را

 غم های دلم قاتل جانم بود آخر

 آماده اجل ساخته بار سفرم را

 از جور عدو رفت ز کف عز و جلالم

 چون برد فلک سایه لطف پدرم را

سهراب سپهری

پدر قنوت گرفته تو را برای خدا

بگو که یک شبه مردی شدی برای خودت

و ایستاده ای امروز روی پای خودت

نشان بده به همه چه قیامتی هستی

و باز در پی اثبات ادعای خودت

از آسمانیِ گهواره روی خاک بیفت

بیفت مثل همه مردها به پای خودت

پدر قنوت گرفته تو را برای خدا

ولی هنوز تو مشغول ربّنای خودت

که شاید آخر سیر تکامل حَلق ات

سه جرعه تیر بریزی درون نای خودت

بر کوزه گری پریر کردم گذری

از خاک همی نمود هر دَم هنری

من دیدم اگر ندید هر بی بصری

خاک پدرم در کف هر کوزه گری

خیام

کاش بدونی برکت دعای تو

تکیه گاه آرزوهای منه

بی تو هر فصل کتاب عمر من

به خزون زندگی رسیدنه

پدر دستات برام گهواره بودن

چشات مثل چراغ خونه من

به جز تو از همه دنیا بریدم

کسی رو مثل تو عاشق ندیدم

چشم به راه پدر

بار دگر زنده شد کودکیم پشت در

خانه ما منتظر، چشم به راه پدر

خسته نباشی پدر رنج و ملالت مباد

گرچه هیاهوی ما کاهش دردت نداد

باز پدر آمد و باز عطر خوش نان رسید

باز پدر معنی آرامش و ایمان رسید

زین سو و آن سو شدن کاهش دردت نبود

این که پسر بودمت پاسخ رنجت نبود

باز خیال تو بود از پس این سال ها

آمده بوی که باز زنده کنی حال ها

باز پدر دیدمت از پنجره آسمان

بوی تو را می شنوم از در و دیوارمان

ساعد باقری

پدرم بنده قدیم تو بود

عمر در بندگی به سر بردست

بنده زاده که در وجود آمد

هم به روی تو دیده بر کردست

خدمت دیگری نخواهد کرد

که مرا نعمت تو پروردست

سعدی

ای کاش تو باز آیی و من پای تو بوسم

در سجده روم صورت زیبای تو بوسم

هر جا که برفتی و دمی جای گرفتی

آنجا بروم گریه کنان جای تو بوسم

هر چه روزهایت سخت سخت

من هستم خیالت تخت تخت!

اسطوره ای از آسمان

پدر اسطوره ای از آسمان است

پدر افسانه ای در این جهان است

پدر معنای هستی، رمز بودن

چو خون در بستر جانم روان است

پدر صندوقی از اسرار پنهان

پدر سنگِ صبور و امتحان است

سیه فامش نموده تیغِ خورشید

خمیده پیکرش همچون کمان است

سپیدش کرده موی و صورتش چین

گذرگاهی که عنوانش زمان است

پدر در عکسِ خود بر طاقِ ایوان

سیه موی است و زیبا و جوان است

پدر نجوای ذِکر شامگاهی

صلاتی هم نشین با کهکشان است

به عَرش سجاده اش فرش است و دائم

خدایَش جاری و وردِ زبان است

پدر در دیده ام زیباترین شعر

پدر در باورم یک قهرمان است

بدیدم خویش در آئینه ای نیک

به رخ دیدم که تصویرش عیان است

نظر کردم به دقت خویش و وی را

دو جسمی دیدم و روحی در آن است

ندیدم جز پدر در کُنهِ ذاتم

که وصفش خارج ازشرح و بیان است

اگر کفر است گویم خالق، اما

پدر با خالقم همداستان است

پدر زیباترین تصویرِ دنیا

میانِ قابِ قلبم در نهان است

این چنین زار که امروز منم در غم عشق

قول ناصح نکند چاره و پند پدرم

عبید زاکانی

دوستی کم نکنم، با تو پسر، ور به مثل

دشمن مادر و خصم پدرم باید بود

اوحدی

پدرم دیگر است و من دگرم

کان اگر سنگ بود من گهرم

صبح روشن ز شب پدید آید

لعل صافی ز سنگ می زاید

نتوان بر پدر گوائی داد

که خداتان از او رهائی داد

گر بدی کرد چون به نیکی خفت

از پس مرده بد نباید گفت

هر کجا عقل پیش رو باشد

بد بد گو، ز بد شنو باشد

هر که او در سرشت بد گهرست

گفتنش بد شنیدنش بترست

بگذرید از جنایت پدرم

بگذارید از آنچه بی خبرم

نظامی

ای مهربان

پسری را پدر سلاح آموخت

هم کمربست و هم کلاهش دوخت

چون پسر شد به زور پنجه دلیر

هوس بیشه کرد و کشتن شیر

نوجوان هم چو سرو بستانی

رفت یک روز در نیستانی

ماده شیری بدیدش از ناگاه

حمله کرد و گرفت به روی راه

تیر برنا نکرد در وی کار

به سر پنجه در کشیدش زار

پدرش را چو شد ز حال خبر

زود در بیشه شد که: وای پسر!

پسر او از جگر بر آورد آه

گفت: ازین بد مرا نبود گناه

با من، ای مهربان، تو بد کردی

چه توان کرد چون تو خود کردی؟

چون نیاموختی بمن پیشه

به من آموخت شیر این بیشه

تو به جای آر آنچه بتوانی

تا نباشد تو را پشیمانی

اولین حقت این بود به درست

که کنی در سیه سپیدش چست

دومین پیشه ای بیاموزد

که کفافی از آن بر اندوزد

سوم آن کش مدد شوی از مال

تا شود جفت همسری به حلال

دهی از قرب نیکوان نورش

کنی از صحبت بدان دورش

چون تو این احتیاط ها کردی

گر بر آورد سر به نامردی

دان که آن را به ظلم کاشته اند

وز خدا و تو غم نداشته اند

چون نیاید سبو ز آب درست

آن ز جای دگر به باید جست

زان مبدل شدست آیین ها

که جهان موج می زند زین ها

مردم اینند؟ چیست چاره ما

جز خموشی و جز کناره ما

شیر مردی به دست می نکنند

که برو صد شکست می نکنند

نتواند شنید نام درست

آنکه مهرش شکسته باشد و سست

جرم بخشا، به حرمت پاکان

که بگردان بلای ناگاهان

پرده عصمتت تو باز مگیر

به خداوندی از جوان وز پیر

از دم گرگ بگسل این رمه را

پرورش ده به حفظ خود همه را

اوحدی مراغه ای

چندان که بدین قصه فرو می نگرم

یک ذرّه نمی رسد ز جائی دگرم

هرچند که شایسته و زیبا پسرم

نه کار من است این و نه کار پدرم

عطار

 فی الجمله شدم ملتمس از در به دعایی

 کز حق طلبد فرصت صبر و ظفرم را

 اشکم به طواف حرم کعبه چنان گرم

 کز دل بزدود آن همه زنگ و کدرم را

 نا گه پسرم گفت چه می خواهی از این در

 گفتم پسرم بوی صفای پدرم

گفته ام بارها و می گویم

بی وجودش حیات مکروه است

همه عمر تکیه گاهم بود

پدرم نام کوچکش کوه است

امید صباغ نو

بکوش تا پدر شوی

ای بی خبر بکوش که صاحب خبر شوی

تا راهرو نباشی کی راهبر شوی

در مکتب حقایق پیش ادیب عشق

هان ای پسر بکوش که روزی پدر شوی

دست از مس وجود چو مردان ره بشوی

تا کیمیای عشق بیابی و زر شوی

خواب و خورت ز مرتبه خویش دور کرد

آن گه رسی به خویش که بی خواب و خور شوی

گر نور عشق حق به دل و جانت اوفتد

بالله کز آفتاب فلک خوب تر شوی

یک دم غریق بحر خدا شو گمان مبر

کز آب هفت بحر به یک موی تر شوی

از پای تا سرت همه نور خدا شود

در راه ذوالجلال چو بی پا و سر شوی

وجه خدا اگر شودت منظر نظر

زین پس شکی نماند که صاحب نظر شوی

بنیاد هستی تو چو زیر و زبر شود

در دل مدار هیچ که زیر و زبر شوی

گر در سرت هوای وصال است حافظا

باید که خاک درگه اهل هنر شوی

حافظ

مباش جان پدر غافل از مقام پدر

که واجب است به فرزند احترام پدر

اگر زمانه به نام تو افتخار کند

تو در زمانه مکن فخر جز به نام پدر

رهی معیری

نه من از پرده تقوا به در افتادم و بس

پدرم نیز بهشت ابد از دست بهشت

پدرم روضه رضوان به دو گندم بفروخت

من چرا ملک جهان را به جوی نفروشم

حافظ

مادرم بخت بده است و پدرم جود و کرم

فرح ابن الفرح ابن الفرح ابن الفرحم

برادرم پدرم اصل و فصل من عشقست

که خویش عشق بماند نه خویشی نسبی

مولانا

سایه پر مهر تو

پدرم یاد تو آرامش این جان من است

ذکر تو جان پدر قوت ایمان من است

تا که رفت سایه پر مهر تو از روی سرم

آتش افتاد همان دم به همه بال و پرم

قاب عکست شده بعد از تو پدر همدم من

درد دل با تو بگویم که تویی محرم من

کاش بودی، به قدومت سر و جان میدادم

جان که قابل نبود بهتر از آن میدادم

حیف از دست من آن گوهر دردانه برفت

سرو رعنای من آن اسوه مردانه برفت

بعد تو سنگ مزارت شده غم خانه من

گشته تاریک چراغ دل و کاشانه من

ای چراغ دل ما از چه تو خاموش شدی

رفتی ای نور تو با خاک هم آغوش شدی

 وحید زحمتکش

عشق و امیدم

رفتی ای نور دل و عشق و امیدم پدرم

رفتی ای روشنی صبح سپیدم پدرم

با تو کاشانه ما نور همه عالم داشت

از چه پر پر شدی ای سرو رشیدم پدرم

بعد تو با همه خاطره هایت چه کنم

از فراق تو بدان جامه دریدم پدرم

هر کجا می نگرم یاد تو آید به نظر

غیر عکس تو ولی هیچ ندیدم پدرم

با تو کل گره زندگیم وا شده بود

از چه رفتی ز برم شاه کلیدم پدرم

بعد تو قلب من انگار ترک خورده پدر

بی تو من بی کس و بی یار و وحیدم پدرم

وحید زحمت کش

نماد جاودانی

پدر یعنی چراغ زندگانی

پدر یعنی نماد جاودانی

پدر باشد نماد صبر و ایثار

ستاده پشت تو چون سد و دیواد

پدر یعنی گل زیبای عالم

پدر یعنی بود محبوب خاتم

پدر چون دُر پدر چون گوهر و زر

وجودش دور سازد از تو هر شر

پدر الگوی عشق و مهربانی

پدر یعنی نماد جان فشانی

 وحید زحمتکش

فدای اشک توی

بدون تو نمونده دلخوشی برای من

(تو رفتی و) به راه تو مونده چشای من

تموم غصه ها تو قلب من نشستن و

تموم قامتم رو از غمت شکستن و

 الهی من فدای اشک توی اون چشات

جون منه هدیه روز پدر برات

دلم میسوزه میشینم کنار قبر تو

فدای مهربونیات فدای صبر تو

روز پدر رسیده بی تو من چکار کنم

گریه برای تو بلند و آشکار کنم

هر کی بابا داره همه دنیا بهشتشه

خدا نیاره خونه ایی بدون بابا شه

بابا به راه تو هنوز مونده چشای من

یه بار دیگه بابا دعا بکن برای من

 فراموشم نمیشه بابا مهربونیتو

پدر تو دادی پای من همه جوونیتو

با اشک و آه و گریه میزنم تو رو صدا

تو رفتی و قدر تو رو نفهمیدم بابا

اشک چشامو برای تو هدیه می کنم

روز پدر برا غم تو گریه می کنم

حسین کریمی نیا

باغبان ملک وجود

سحر زدفتر شعرم گلایه کردم گفت

 که نظم و نثرتو شایسته مقام پدر نیست

چنین مقام کلام الملوک می خواهد

 که درخزینه طبع ات زباب طبع خبر نیست

مقام رب صغیر و کلام ناقص الانشا

 سروده ای که پسندند اهل علم و هنر نیست

پدر عزیزترین باغبان ملک وجود است

 که نیتش همه خیراست غیر حسن نظر نیست

به عهد خردی و فصل شباب فرزندان

 کسی مثال پدر جان نثار و سینه سپر نیست

برای راحت و آسایش و رفاه عزیزان

 تمام وقت مهیاست فرق شام و سحر نیست

بگوش جان بشنو بندبند پندش را

 به قدر و قیمت آن هیچ در و لعل و گوهر نیست

ببوس دستش و سمعا و طاعتا گویش

 اجل فرا رسد امروز هست و روز دگر نیست

عجب مدار که یادی نکردم از مادر

 به آسمان دلم برتری شمس و قمر نیست

فدای مهر و وفایش که بارها فرمود

 قرین محنت و درد است خانه ای که پدر نیست

نکرده ختم کلام(اشرفی) بگو با ما

 کجاست آن پدری که به فکر بنت و پسر نیست

 علی اشرفی راد

مونس شب ها

چهل روز است من بابا ندارم

انیس و مونس شبها ندارم

گذشته اربعینی از فراقش

خمیده قامتم از سوز داغش

ندارد خانه بی بابا صفایی

به لب دارم پدر جانم کجایی

کجایی ای چراغ خانه ما

کجایی گرمی کاشانه ما

ستون خیمه جانم توبودی

پدر، شمع شبستانم تو بودی

نظر هر سوی اندازم به خانه

دلم گیرد برای تو بهانه

چهل روزه دل من بیقراره

سپهر زندگانی تاره تاره

چهل روزه دلم تنگ است بابا

سیاهی بهترین رنگ است بابا

مزار تو شده راه عبورم

شده سنگ غمت، سنگ صبورم

چهل روزه زهجرت در فغانم

بریزد اشک خون از دیدگانم

چهل روزه اما چون چهل سال

ز فرزند تو برگشته ست اقبال

اسماعیل تقوایی

ستون خیمه

خدایا سایه روی سرم رفت

کسی که بود یار و یاورم رفت

زده داغ پدر آتش به جانم

دلم خون گشته زیرا دلبرم رفت

شدم چون مرغکی تنها و خسته

زمین گیرم، چون بال و پرم رفت

چه جانسوز است دوران یتیمی

زگنج زندگانی گوهرم رفت

ستون خیمه عمرم پدر بود

عزیز این دل غم پرورم رفت

سر و سامان ندارم بی وجودش

سپهر هستی ام را اخترم رفت

سر از غم روی زانویم نهادم

بنالم، وای، جان از پیکرم رفت

شده ظلمت سرا کاشانه بی او

خدا صبری، که مهر انورم رفت

اسماعیل تقوایی

جان پدر

بر دوش کشم بار فراق پدرم را

خم کرده دگر این غم سنگین کمرم را

گاهی به لب این زمزمه دارم که بیامرز

یا رب ز کرم روح بلند پدرم را

می گفت مرا غیر در خانه ارباب

جایی نفشانم ز رخ اشک بصرم را

بال و پرم از عشق حسین است نسوزد

عالم اگر آتش بزند بال و پرم را

در روز جزا بهر شفاعت بدهیدم

یک رشته زلف شه والا گُهرم را

اندازه ریگی ز بیابان نشود گر

بر پاش بریزم همه ذوق و هنرم را

در روضه او جای سرشکم بگذارید

تقدیم کنم قطره به قطره جگرم را

بر منبر نی رفت وَ فرمود که ای عشق

تفسیر نما بر همه آیات سرم را

آگاه کن از حجت حق بر سر نیزه

هر کوردلی را که ندارد خبرم را

من سرور شمس و قمرم منشاء نورم

جوینده معراج بیابد اثرم را

 حسنعلی بالایی

گل بابا

دلم میخوام به روی قبرت، سرم رو با گریه بزارم

هنو نمیشه باور من، یک ساله که بابا ندارم

یکساله که غم فراقت ازم دیگه جدا نمیشه

هیچکی برای من تو دنیا، بابا نمیشه

دل من از نبودن تو شکسته این آخر سالی

کنار سفره سال تحویل، چقد جای تو مونده خالی

ببین که جای خالی تو، چجوری ما رو میسوزونه

جون بابا اگر که میشه، پاشو با هم بریم به خونه

فصل گل و باغ و بهاره، شادی به دشت و دمن اومد

مسافرا همه رسیدن، ولی بابای ما نیومد

یکساله با نبودن تو رفته صفا از توی خونم

با بغض و درد و گریه میگم عیدت مبارک بابا جونم

حسین کریمی نیا

نعمت پدر

ترک ما گفتی کنون چون نی نوا دارم پدر

 بی تو من از درد هجران آشنا دارم پدر

مرگ تو قدر حریم عصمت ما را شکست

 زین سبب از این فلک بس شکوه ها دارم پدر

نعمتی بودی مرا ارزنده از هر نعمتی

 نعمت از کف داده اشکی برملا دارم پدر

خاندان را بود نام اقدست تاج شرف

 تاج من تاراج شد در سر نوا دارم پدر

چون فلک زد بر تو از این دهر کوس الرّحیل

 من از آن دم با قضا چون و چرا دارم پدر

دوستان از بهر تسکین و تسلّای قلوب

 آمدند اما چه سود از آن بجا دارم پدر

تسلیت آرام بخش قلب مهجوران نشد

 زنده ام تا من سیه پوش و عزادارم پدر

خاک بر سر کرد ما را گردش دور زمان

 هم جلیس غم سرای غم فزا دارم پدر

کلبه  ما را که بودی رونق صلح و صفا

 تیره شد صبح سپیدم آه و وا دارم پدر

گرمی کاشانه بودی هم امید قلب ما

 سرد شد کاشانه یأسی از رجا دارم پدر

وای از این تنهایی و رنج یتیمی لاجرم

 بی تو من شامی سیه دائم بپا دارم پدر

دولت اقبال من بودی شکوه زندگی

 رحمت حق بر تو هر صبح و مسا دارم پدر

در فضای وهم دائم با تو دارم گفتگو

 بهر غفران تو من در دل دعا دارم پدر

می رود از دیده اشکم می کند تا یاد تو

 مهربانتر از تو من دیگر کجا دارم پدر

چهره در خاک سیه بردی عزادارت شدم

 دیده خون دل خون، عجب ماتم سرا دارم پدر

من به یاد و خاطر تو کردم از شادی حذر

 در سرای دل چه سان بی تو صفا دارم پدر

 حاج ناصر تبسمی

پدر عالی مقام

آن پدر که در سپاهِ عشق، صاحب بیرق است

نعمتی بر خاکیان از جانب ذات حق است

نو بهارت می کند بوئیدن و بوسیدنش

پینه زارِ دست او گلزارِ یاس و زنبق است

سایه اش خورشید ساز و ساحلش آرام بخش

در دل دریای طوفانی نگاهش زورق است

کلمه ای هرگز نخواهد گفت از اندوهِ خود!

ای قلم فریاد کم کن، او سکوتِ مطلق است

در قبال جان فشانی های خود بی ادعاست

زان سبب از روزِ مادر روزِ او کم رونق است

خوش به حال آنکه امسال این گهر دارد به بر

سیزده سال است فالِ ماهِ بختم مُنشق است

 وفا منافی

مه گردون ادب

پدر آن تیشه که بر خاک تو زد دستِ اَجل

تیشه ای بود که شد باعث ویرانی من

یوسفت نام نهادند و به گرگت دادند

مرگ، گرگِ تو شد، ای یوسف کنعانی من

مه گردون ادب بودی و در خاک شدی

خاک، زندان تو گشت، ای مه زندانی من

از ندانستن من، دزد قضا آگه بود

چو تو را برد، بخندید به نادانی من

آن که در زیر زمین، داد سر و سامانت

کاش می خورد غمِ بی سر و سامانی من

بسرِ خاکِ تو رفتم، خطِ پاکش خواندم

آه از این خط که نوشتند به پیشانی من

رفتی و روز مرا تیره تر از شب کردی

بی تو در ظلمتم، ای دیده  نورانی من

بی تو اشک و غم و حسرت همه مهمان منند

قَدمی رَنجه کن از مهر، به مهمانی من

صفحه  روی زِ انظار، نهان میدارم

تا نخوانند بر این صفحه، پریشانی من

دهر، بسیار چو من سربگریبان دیده است

چه تفاوت کندش، سر به گریبانی من

عضو جمعیت حقّ گشتی و دیگر نخوری

غم تنهائی و مهجوری و حیرانی من

گل و ریحان کدامین چمنت بنمودند

که شکستی قفس، ای مرغِ گلستانی من

من که قدر گهر پاک تو می دانستم

زِ چه مفقود شدی، ای گهر کانی من

من که آب تو زِ سر چشمه  دل می دادم

آب و رنگت چه شد، ای لالهٔ نعمانی من

من یکی مرغ غزلخوان تو بودم، چه فِتاد

که دگر گوش نداری به نوا خوانی من

گنج خود خواندیم و رفتی و بگذاشتیم

ای عجب، بعد تو با کیست نگهبانی من

 پروین اعتصامی

دریای امید

دوست دارم چون تو گردم ای پدر

گو رسی آیا به گردم ای پدر

گونه هایم خیس و باران دیده اند

گر چه اینسان روی زردم ای پدر

با تو دریای امید و روشنی

بی تو اقیانوس دردم ای پدر

بر مزارت چشمه ساری ساختم

بی تو از بس گریه کردم ای پدر

گرم می شد با نگاه روشنت

دست های سردِ سردم ای پدر

در مسیر کوچه باغ خاطرات

دل به یادت هست هر دم ای پدر

من و ان قلب محزون و شکسته

من و ان چشم های زار و خسته

پدر جان هر چه دارم از دل و جان

فدای ان دو دست پینه بسته

احمد حسین پور علوی

تشنه عشق و محبت

سینه ای آکنده از مهر و وفا دارد پدر

جلوه ای از رحمت و لطف و صفا دارد پدر

حق سفارش کرده بر احسان او در زندگی

قدر و جاهی نزد ذات کبریا دارد پدر

تشنه عشق و محبت باشد و مهر و وفا

خضر آسا در کفش جام بقا دارد پدر

می کند فرزند خود را با حقیقت رهنمون

در هدایا رتبه ای چون انبیا دارد پدر

روز و شب دارد تلاش از بهر روزی حلال

ز اهتمامش زندگی را با صفا دارد پدر

داده آب از شیره جان پای سرو قامتت

تا تو پا گیری به عالم قد دو تا دارد پدر

می کشد بی ادعا رنج و ننالد لحظه ای

دلخوش از این که جوانی با وفا دارد پدر

سایه پر مهر او گر بر سرت باشد جوان

قدر این گوهر بدان الحق بها دارد پدر

احمد حسین پور علوی

سایه سر

گوهر پر ثمر نسل جوان است پدر

ای پسر قدر پدر دان که در ایام حیات

می ندانی که بهین گنج گران است پدر

خاک پایش به سر دیده نهی باز کم است

نور دیده به بصر راحت جان است پدر

گفته اش را بپذیر از دل و جان ای فرزند

باش آگاه که چون گنج نهان است پدر

سایه اش تا به سر هست نما شکر خدا

تا گزندی نرسد بر تو شبان است پدر

گر پدر در کنف توست ببوس از قدمش

هم ز خاطر مبرش گر به جنان است پدر

همه اشیا جهان را به تو بخشند اگر

(محرما) باز بدان به ز جهان است پدر

رضا جعفری

سایه همای پدر

چگونه می شوی اگاه از بهای پدر

نرفته تا ز سرت سایه همای پدر

تو تا پدر نشوی غیر ممکن است شوی

خبر ز حال دل درد آشنای پدر

چه رنج ها که کشید از برای راحت تو

نداشتی خبر از درد و ابتلای پدر

ز تند باد حوادث برون نبردی جان

اگر نبود فداکاری و وفای پدر

هزارها گره بسته بود در کارت

گشوده گشت به دست گره گشای پدر

رها شدی تو ز امواج هولناک خطر

ز پایداری و ایثار بی ریای پدر

اگر که قامت تو همچو سرو آزاد است

خمیده در عوضش قامت رسای پدر

تمام عمر پدر صرف در وجود تو شد

چه کرده ای تو به عمر خود از برای پدر؟!

پدر برای تو کشید با تمام وجود

رواست گر تو کنی جان خود فدای پدر

علیرضا فولادی

فضل پدر

روزی پدری پر از فضائل

رفت از بر خاندان جاهل

از مدرسه کودکش می آمد

برخورد به لاتی از رذائل

گفتش که پس از پدر تو باشی

بر مرتبه اش ز خلق نائل

بردش پس آنچه هست روشن

کردش ز جهان و خلق غافل

آمد پسرک به مادرش گفت

امروز منم مراد کامل

خندید به طفل و گفت مادر

باید که کنی ز بر رسائل

هم بعد بلوغ با نمازت

همواره بکوش در نوافل

هم آنچه پدر شناخت بشناس

حل کن تو جدید در مسائل

از کبر و غرور طفل گفتا

هستند به من که خلق قائل

آن روز گذشت و روزگاری

گشت آن پسرک بزرگ و عاقل

با نام پدر همیشه می رفت

در مجلس شاه و بزم و محفل

روزی ز قضای روزگاران

افتاد میان خلق مشکل

آمد به میان و حکم فرمود

بی منطق و مدرک و دلائل

در بهت فتاده بود خلقی

ناگاه زبان گشود فاعل

گفتا که مرا اگر شناسی

گفتم به میان آن جداول

گیرم پدر تو بوده فاضل

از فضل پدر تو را چه حاصل

گیرم پدر تو بود فاضل

از فضل پدر تو را چه حاصل

شمع دل فروز

ای باغبان گلشن عشق و وفا پدر

ای مهربان مربّی درد آشنا پدر

ای شمع دلفروز عزیزان خاندان

بعد از تو نیست خانه ما را صفا پدر

یادت به خیر باد که با آن محبتت

کردی نصیحت از دل و جان بهر ما پدر

گفتار دلربای تو بس ساده بود و نیک

هرگز نمی شود ز خیالم جدا پدر

کی بود باورم که تو را می دهم ز دست

بر تن کنم برای تو رخت عزا پدر

گفتی اگر که باز شود راه کربلا

راهی شوم به شوق سوی کربلا پدر

گویی به آرزوی بلندت رسیده ای

رفتی به سوی زاده خیر النسا پدر

چون مرغ عشق از نفس تن رها شدی

کردی سفر به سوی دیار بقا پدر

روح تو شاد باد و سرای تو نور باد

حق حسین شافع روز جزا پدر

روح عطوفت

یک جهان روح عطوفت در صفا دارد پدر

عالمی بهر پسر مهر و وفا دارد پدر

مرغ اقبال و سعادتمندیت باشد به بام

بر سرت تا سایه فرّ هما دارد پدر

سعی و کوشش کن که تا باشی مطیع امر او

جز سعادت از برایت کی روا دارد پدر

گر بهشت عدن باشد زیر پای مادران

صد بهشت جاودان در یک دعا دارد پدر

گر گره افتد دمی در کار فرزندان او

در سحرگاهان دمی مشکل گشا دارد پدر

چون دعای مستجابست آن محبّت آشنا

حاجت از او جو که قربی با خدا دارد پدر

تا دُری یکتا بیارد چون تو در بحر وجود

در صدف بس گوهر سنگین بها دارد پدر

ارج نه او را که تا گردی قرین با اعتبار

ای پسر در دار فانی تا بقا دارد پدر

سر و قدّت آبیاری کرد با خون جگر

پاس دار او را اگر قدّی دو تا دارد پدر

تا کند از ما به سعی و پایمردی دفع رنج

چهره ای بشکسته و درد آشنا دارد پدر

همچنان هستیم ما شرمنده احسان او

لاجرم پیوسته چون لطف و عطا دارد پدر

قدر او باید به هر حالت بدانیم «اشتری»

چون به هر حالت عنایت سوی ما دارد پدر

مرتضی اشتری

سرو رعنای وجود

ای پدر ای اسوه و الگوی صبر و استقامت

ای پدر ای آنکه از تو دور باشد استراحت

با تو پشتم گرم باشد در تمام زندگانی

بودنت بر من دهد اکسیر ناب جاودانی

ای پدر ای آنکه هستی سرو رعنای وجود

ای پدر ای لایق تسبیح و هم ذکر و سجود

بار کل زندگی باشد به روی شانه ات

با وجودت امنیت باشد میان خانه ات

تا که باشد سایه پر مهر تو روی سرم

با دو بالم تا به عرش آسمان ها می پرم

قد کمان کردی که فرزندت شود رعنا جوان

جای تو والله باشد روی عرش آسمان

بگذر از من گر نکردم حق پاکت را ادا

قدر رنجت را که داند غیر ذات کبریا

ذات او گفته که نیکی بر شما باید نمود

با دعای تو خدا درها به روی من گشود

بارالها سایه اش را از سر ما کم مکن

قامت این سرو رعنا را دمی هم خم مکن

 وحید زحمتکش

hawzah.net

همچنین بخوانید:  دعا و نماز مجرب برای شفای مریضی سخت دعا و نماز مجرب برای شفای مریضی

علی اکبر

مجله سیراف از سال 96 فعالیت خود را آغاز کرده است،تمام تلاشم انتشار محتوای سالم و منحصر بفرد مورد نیاز کاربران با رعایت قوانین جمهوری اسلامی ایران می باشد. 09900995320

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا