توجه : برخی مطالب این سایت از سایت های دیگر جمع آوری شده است. در صورت مشاهده مطالب مغایر قوانین جمهوری اسلامی ایران یا عدم رضایت مدیر سایت مطالب کپی شده توسط شماره موجود در بخش تماس با ما به ما اطلاع داده تا مطلب و سایت شما کاملا از لیست و سایت حذف شود.
داستان های معصومینمذهبی

مجموعه از اشعار مرگ و منزل آخرت

مجموعه از اشعار مرگ و منزل آخرت


دل بستن به دنیا و همیشگی پنداشتن عمر دنیوی، از مهم ترین عوامل گناه و دوری از سعادت و کمال در انسان است. توجه به ناپایداری دنیا و فرا رسیدن اجل و مرگ عامل بندگی است. در متون دینی، «مرگ»، بزرگ ترین پند است. مرگ و میرها و فقدان عزیزان و هجران دوستان و بستگان، نشانه آن است که هیچ کس در این دنیا ماندگار نیست و دیر یا زود، اجل فرا خواهد رسید و لباس حیات را از تن ما بیرون خواهند کشید و جامه مرگ و لباس آخرت را بر ما خواهند پوشاند. در اینجا گزیده ای از اشعار اجل، مرگ و منزل آخرت از نظر می گذرد.

عزم سفر

روزی که زیر خاک تن ما نهان شود

و آنها که کرده ایم یکایک عیان شود

یا رب به فضل خویش ببخشای بنده را

آن دم که عازم سفر آن جهان شود

بیچاره آدمی که اگر خود هزار سال

مهلت بیابد از اجل و کامران شود

هم عاقبت چو نوبت رفتن بدو رسد

با صد هزار حسرت از اینجا روان شود

آوازه در سرای در افتد که خواجه مرد

وز بم و زیر، خانه پر آه و فغان شود

تابوت و پنبه و کفن آرند و مرده شوی

اوراد ذاکران ز کران تا کران شود

آرند نعش تا به لب گور و هر که هست

بعد از نماز باز سر خانمان شود

میراث گیر کم خرد آید به جست و جوی

پس گفت و گوی بر سر باغ و دکان شود

نامی ز ما بماند و اجزای ما تمام

در زیر خاک با غم و حسرت نهان شود

خرم دلی که در حرم آباد امن و عیش

حق را به خوان لطف و کرم میهمان شود

این کار دولتست نداند کسی یقین

سعدی یقین به جنت و خلدت چه سان شود

سعدی

برادر جان

برادر جان! اجل در هر نفس با ماست، باور کن

نشان مرگ در هر عضو ما پیداست، باور کن

رفیقان را وفایی نیست در دنیا ولی بشنو

از آنان بی وفاتر با تو این دنیاست، باور کن

اگر خلق جهان گردند یار آدمی، بالله

چو انسان از خدا گردد جدا، تنهاست، باور کن

گنه بسیار کردی و نمی دانی پس از مردن

هزاران شیون و فریاد و واویلاست، باور کن

تو در دریای هستی، روز اوّل قطره ای بودی

کنون در حرص سیم و زر دلت دریاست، باور کن

بزرگ عالمت دیدم ولی از بس شدی کوچک

تو گشتی بنده و دنیا تو را مولاست، باور کن

بنای خانه آمال کردی بر پل دنیا

سرای جاودانت عالم عقباست، باور کن

به روی کوه سیم و زر گرسنه می بری بر سر کجا؟

کی سیر خواهی شد، خدا داناست، باور کن

ز قصر و باغ و مال و ثروت و املاک و آبادی

به وقت کوچ کردن یک کفن با ماست، باور کن

وداع آخر

گمان مبر که مرا درد این جهان باشد

برای من تو مَگِریْ و مگو: «دریغ! دریغ!»

به دام دیو در اُفتی دریغ آن باشد

جنازه ام چو ببینی مگو: «فراق! فراق!»

مرا وصال و ملاقات آن زمان باشد

مرا به گور سپاری مگو: «وداع! وداع!»

که گور پرده جمعیت جنان باشد

فرو شدن چو بدیدی بر آمدن بنگر

غروب شمس و قمر را چرا زیان باشد؟

تو را غروب نماید، ولی شروق بود

لَحَد چو حبس نماید خلاص جان باشد

کدام دانه فرو رفت در زمین که نرست؟

چرا به دانه انسانت این گُمان باشد؟!

کدام دَلْوْ فرو رفت و پُر برون نامد؟

زِ چاهْ یوسف جان را چرا فَغان باشد؟

دهان چو بستی از این سوی، آن طرف بگشا

که های هویِ تو در جو لامکان باشد

تو را چنین بنماید که من به خاک شدم

مولوی

جهان بی وفا

بر دم خنجر سپاری ای بشر گر جان خود

بِه که بهر زر فروشی بیش از این ایمان خود

جان در این دنیای فانی، می رود با خوب و بد

لیک ایمان می کند ایمن تو را را از آن خود

در جهان بی وفا فکر حساب زر مکن

سعی کن با زاد نیکی پر کنی همیان خود

آن همه سیم و زرِ فرعون جانی را چه شد؟

بُرد آیا ذره ای از آن همه امکان خود

سعی کن قارون نباشی در جهان حاتم شوی

درد دل کن یک شبی، یک گوشه با وجدان خود

گیرم هر ساله روی برحجّ و بر کرببلا

خلق را حیران کنی از سفرهٔ احسان خود

حج اگر بوسیدنِ سنگ سیاه کعبه است!

روسیاهی گر ببینی گشنه ای همسان خود

دستگیری از یتیمان بِه ز حج اکبر است

تا شود خرج عرب از رنج بی پایان خود

حج تو حاجی جهاز دختر مستضعف است

آخرت را میخری با بذل و با احسان خود

درس آزادی بگیر از شهریار کربلا

خالی از بُغض و ریا کن در جهان دامان خود

صاحب منسب شدی از خود مشو بی خود بشر

مرد پاکی گر ببینی پینه بر دستان خود

مردی و مردانگی عدل و شرف حُکم علیست

در درون اعدام کن آن شیوهٔ عثمانِ خود

 طبع شعرت هان«فقیرا» کار دستت می دهد

تا بازی می کنی با شعر خود با جان خود

 مجید قلعه بیگی

گوهر عمر

ای که در غفلتی و بنده دنیا شده ای

غرق خود بی خبر از ظلمت فردا شده ای

گوهر عمر گذشت جهل و جوانی نه هنوز

که تو مشغول فنا غافل از عقبا شده ای

هیچ دانی بشرا آمدنت بهر چه بود

از چه رو ساکن این منزل وماوا شده ای

رفتنی گشته مقرر پی این آمدنت

در گذرگاه اجل از چه شکیبا شده ای

کس نماندبه عدم میروداین قافله زود

بار نابسته چرا پس تو مهیا شده ای

دهر فانی شده اسباب تعیش(نادر)

غافل از سرزنش هاتف معنا شده ای

 حاج نادر بابایی

ناله جانکاه

قِیل و قالی می شنیدم خانه ام وقت سحر

ناله ها جانکاه و با هر ناله ای سوز جِگر

 از جوانان مَحلّه یک نفر دیدم به جِد

بِیرَقی از جِنس ماتم می برد بالای دَر

بَهر دِلجویی شدم نزدیک تر دادم سلام

نَه جوابم داد و نَه کرد اعتنایی مُختصَر

دیگری از بَستگانم بود و گفتم هِی فُلان

گو چرا آخر بِدین جا گشته جمعی نوحه گر

پاسخ من گریه های بی اَمانش بود و بس

گوئیا مثل جوانک این یکی هَم گشته کَر

در تَحیُّر بودم و آزُرده زِین سِرّ مَگو

من چرا باید شوم زِین ماجراها بی خبر

یک شَبه بَر آشنایانم چرا بیگانه ام؟

داد و فریادم شده بَر اهل خانه بی اثر

گشته تابوتی هُوِیدا دست خویشانم ولی

اهل بیتم پا بِرهنه در پِی اش آسیمه سَر

کاروانی اَلغَرض شد عازم شهری خَموش

من غَریبانه یکی زِین کاروانم در سَفر

طبق سُنّت حَلقه ماتم به گِرد گور بود

تا که آن مرحوم گردد عازم مُلکی دِگر

پیش رفتم اَندکی تا بینَمَش مَرحوم را

 وای من مَبهوت ماندم از قَضا و از قَدَر

چهره بیرنگی از خود دیدم آنگه روی خاک

می روم جایی که هیچ است اعتبار سیم و زَر

آنکه دستم روزگاری دسته گل ها داده بود

خاک می ریزد به رویم حالیا با چشم تَر

تنگ تر، تاریک تر، گردیده صندوق عمل

دَر قفس گویی فِتاده مرغکی بی بال و پَر

آشنایان یک به یک رفتند و من تنها شدم

هاتِفی گفتا بیا بر خِیر و شَرّ خود نِگر

نامه  اَعمالم آندم شد عَیان دَر رو بِرو

کرده و ناکرده ها را دیدم آنجا سَر بِسَر

حُبّ مولایم علی در نامه اَم گردید عَیان

یا علی گفتم همان دَم نور او شد جِلوه گَر

(نادرا) در این عقیده شُبهِه کِی باشد روا

بَر گدای آستانش می کند مولا نَظر

هَر گِدا امّا اگر دستش تُهی شد از عمل

نزد مولایش یقیناً می شود شرمنده تَر

 حاج نادر بابایی

داغ بسیار

شنیدن خبر مرگ باغ دشوار است

ز باغ لاله خبرهای داغ بسیار است

در این کرانه که باران داغ می بارد

به چشم ما گل بی داغ کمتر از خار است

گناه اول ما، افتتاح پنجره بود

گناه دیگر ما، انهدام دیوار است

خوشا اشاعه خورشید در بسیط زمین

صدور نور به هر جا که آسمان تار است

مرا زمان ملاقات آفتاب رسید

مکان وعده ما زیر سایه دار است

 قیصر امین پور

دنیای فانی

زین جهان ای مُدَّعی دانا و جاهل می رود

خوب و بد شاه و گدا یا حق و باطل می رود

آنکه در هر ناکجا آباد می گردد کسی

بی کس از اینجا بدانجا گشته راحل می رود

گر پی آب حیاتی چون سِکندر این بدان

آری آن نام آور آشور و بابِل می رود

گر چو لقمان علم و حکمت را شوی صاحب نظر

عاقبت زیر لَحد هر مرد فاضل می رود

در یَم این زندگانی ما به طوفانیم اسیر

هر که یابد زورقی را او به ساحل می رود

ای خوش آن چابک سوار ملک معنا، مرحبا

بار دنیا را به دنیا داده، عاقل می رود

هر که بر این دَهر فانی دل فروشد، عاقبت

گوهر حیثیتش را کرده زائل می رود

آدمی با این همه آیات حَیّ لایَزال

روی فرش اعتقادش باز با گِل می رود

(نادر)از مور فتاده اَخذ بنما معرفت

بر ملاقات سلیمان گشته قابل می رود

 حاج نادر بابایی

زندگی و مرگ

هم قطار است زندگی با مرگ

می روند اهل قافله تا مرگ

تا ابد این قطار در راه است

می کشد انتظار، ما را مرگ

زندگی بازتاب افکار است

آمدن حکم و رفتن اجبار است

درک اسرار عمر، دشوار است

گاه زشت است و گاه زیبا مرگ

سیر عمری که می شود فانی

گر چه کوتاه و گر چه طولانی

موج دریاست، سرد و طوفانی

آدمی زورق است و دریا مرگ

قصه هجر و درد مشتاقی

همچو زهر است و ساغر و ساقی

نام نیک است، ای بشر باقی

می کند نیک و بد مجزا مرگ

قسمت آن دم که در عمل آمد

نکته از حکمت ازل آمد

هر کجا قاصد اجل آمد

زندگی می شود تماشا مرگ

داغ دل ها اگر چه جان سوزند

شرح رازند و نکته آموزند

آنچه پیش آید، عهد دیروزند

هستی امروز هست و فردا مرگ

مهر و احساس، تا مقدر شد

شعر منظوم دل، مقرر شد

حاصل روح و عشق، مادر شد

ناگه از ره رسید آنجا مرگ

راز پوشیده ای که آن شب بود

شرح اسرار پشت مطلب بود

عاشق و عشق خنده بر لب بود

گوشه ای می گریست، تنها مرگ

مادر و کوله بار غم بر دوش

مادر و مهربان ترین آغوش

شمع مادر اگر شود خاموش

می شود پس تمام دنیا مرگ

خرم آن کس که سایه سر دارد

با پدر عالمی دگر دارد

تکیه فرزند بر پدر دارد

آشیان پاشد از هم اما مرگ

پدران خسته اند و آزرده

همچو گل های باغ پژمرده

ماتم خانه ای پدر مرده

دارد اندوه، روز و شب ها مرگ

با پدر شرح کن محبت را

با پدر روزگار شد زیبا

با پدر عشق می شود معنا

گر چه دارد هزار معنا مرگ

معرفت نیست چرخ اخضر را

محترم دیده، دیده تر را

از برادر گرفت خواهر را

از محبت چه دید آیا مرگ؟

شعله شمع آمد و پر رفت

ناله ها بر دل مکدر رفت

خواهری مانده و برادر رفت

با همه خاطرات خود با مرگ

حاصل عمر آدمی پند است

طی این سال ها که در بند است

آتشین داغ، درد فرزند است

روز تلخی که شد معما مرگ

ای فلک هر دم از نظر تنگی

افتد از شاخسار غم برگی

چه ستم ها که با جوانمرگی

می کند با جوان رعنا، مرگ

می رود هرچه هست و بود از یاد

جز غم یک عروس، یک داماد

از دل سنگ می رسد فریاد

حجله وقتی نمود بر پا مرگ

اوج درد است سوزد از یک آه

دیده ای بسته، دیده ای در راه

رفت اگر یاری از میان ناگاه

کائنات اشک ریزد الا، مرگ

زندگی چیست؟ کس چه می داند

غیر از آن کس که نکته می خواند

این جهان با کسی نمی ماند

سرنوشت است و نیست حاشا مرگ

بنگر ای دل غم نهانی را

مست غفلت مکن جوانی را

زندگی نکته گفت امانی را

کی کند با کسی مدارا مرگ؟

 علیرضا امانی

عبرت نامه مرگ

دیده بگشا صنما دور زمان می گذرد

 عمر هر ثانیه چون آب روان می گذرد

عمر ما بین دو دنیاست پلی بهر عبور

 که از این پل همه پیر و جوان می گذرد

هر که در خطّ خدا باشد و در سلک نبی

 می دهندش همه جا خطّ امان می گذرد

طاغی غافل از اندیشه میزان عمل

 پای دیوان عدالت به فغان می گذرد

ای هوسران برو از کرده خود نادم شو

 عیش عالم عبث و عشرت آن می گذرد

زندگی بهر خور و خواب و هوسرانی نیست

 دم غنیمت شمر این فرصت عیان می گذرد

از ضمیرت برهان عشق زر اندوزی را

 خبرت نیست که سودت بزیان می گذرد

حسرت ثروت قارون نخورد مرد خدا

 گر گدا باشی و سلطان جهان می گذرد

عاقبت فاتحه عمر همه خوانده شود

 از سر قبر تو هم فاتحه خوان می گذرد

در کمین است تو را صید کند دام اجل

 رسم تقدیر نه بر وهم و گمان می گذرد

روزی از قبر سراسیمه کشندت به حساب

 نیست واهی به تو این شرح و بیان می گذرد

می کِشند از تو حساب همه  عمر چنان

 اندر آن بُرهه فغان از همگان می گذرد

روز سختی است همان روز پر از درد و بلا

 محنت واقعه از حد  توان می گذرد

پس چرا چاره فردا نکند شیعه ناب

 روز دنبال شب از ما نگران می گذرد

ما همه عاصی و شرمنده درگاه حقیم

 سخت خالق ز گناهان گران می گذرد

واپسین روز خدا حُسن عمل می خواهد

 صحبت از مرتبت و نام و نشان می گذرد

بهره مندی اگر از طاعت مقبول خدا

 مطمئن باش که گامت به جنان می گذرد

حرص دنیا نزند هر دل آگاه صفا

 آخر از دار فنا طائر جان می گذرد

 حاج ناصر تبسمی

سراب

دنیا چو یک دم است که آغازش آخر است

هفتاد سال عمر ز یک لحظه کمتر است

آینده نیامده اش جز سراب نیست

بگذشته یادواره داغ مکرر است

عمر گذشته پشت سر و مرگ پیش پا

کوه گنه به دوش و اجل در برابر است

جز یک کفن نمی بری از کل هست خویش

گیرم که کوه ها به سر دستت از زر است

دنیا! سرت به خاک و قدت خم که دیده ام

هر کس که شد برای تو خم، خاک بر سر است

ما راست خواب غفلت و دنیا بود شبی

تا چشم خویش بازکنی، صبح محشر است

حقّ ضعیف می بری و فخر می کنی؟

انگار می کنی عملت فتح خیبر است

باور کنیم روز قیامت دروغ نیست

ائیم و دادگاه و خداوند داور است

هر صبحدم که چشم گشایی به هوش باش

شاید که عمر طی شده و روز آخر است

میثم اگر خدات نبخشد، چه می کنی؟

هر چند عفو او ز گناهت فزون تر است

حاج غلامرضا سازگار

گریه هجران

اگر جانان نبود از جان چه حاصل؟

وگر جان رفت از جانان چه حاصل؟

وصالی گر نباشد آخر کار

مرا از گریه هجران چه حاصل؟

در دل را به روی دوست بستی

تو را از دیده گریان چه حاصل؟

تو که دینت بود دینار و درهم

دگر از دین و از ایمان چه حاصل؟

اگر در خویشتن دردی نداری

طبیب و نسخه و درمان چه حاصل؟

به حلقومت رسد چون پنجه مرگ

مقام و قدرت و عنوان چه حاصل؟

وگر دامان عترت را نگیری

تو را از خواندن قرآن چه حاصل؟

اگر مهر علی در دل نباشد

ز زهد بوذر و سلمان چه حاصل؟

بهشت بی علی یعنی جهنّم

بدون حیدر از رضوان چه حاصل؟

تو را گر نیست میثم، دست انفاق

ز کوه لؤلؤ و مرجان چه حاصل؟

حاج غلامرضا سازگار

پیمانه پر

به عالم هر کسی را پر شود پیمانه، می میرد

یکی در کوه و صحرا، وان دگر در خانه می میرد

یکی چون شمع، عمری در پی روشنگری سوزد

یکی بهر فداکاری چنان پروانه می میرد

یکی در ناز نعمت، مرگ می گیرد گریبانش

یکی دور از وطن در گوشه ای بیگانه می میرد

یکی عالم، یکی جاهل، یکی عارف، یکی عامی

یکی صائم، یکی قائم، یکی فرزانه می میرد

یکی چون مسلم و هانی، شهید راه حق گردد

یکی بدنام، همچون زاده مرجانه می میرد

یکی گردد شهید جاودان چون زاده زهرا

یکی همچون یزید ظالم دیوانه می میرد

خوشا آن کس که تسلیم ستمکاران نمی گردد

شرافتمند و عالی رتبه و مردانه می میرد

هر چه شیطان گویدت گر مؤمنی، باور مکن

سر به پای حق بنه با دشمن حقّ، سر مکن

گر پی احمد شدی، دوری گزین از بولهب

همچو حزب باد رو بر این در و آن در مکن

یا در امواج بلاها از عذابت کم کنند

یا مقامت را فزون، پس شکوه از داور مکن

خاک وجود

موفق بر ادای ذکر استغفار کن ما را

بود بازیچه باد فنا خاک وجود ما

به عالم جاودان از نیکی آثار کن ما را

جوان شد حرص، در ما تا عیان آثار پیری شد

در این صبح از چنان خواب گران بیدار کن ما را

در آن روزی که باشند انبیا در ذکر وانفسا

ز جمع پیروان احمد مختار کن ما را

به ما حبّ و ولای چهارده معصوم کن اعطا

کام لحد

می دویم و به سوی کام لحد رهسپریم

مرگ چون سایه به دنبال سر و بی خبریم

هست خود را همه مهریّه به دنیا دادیم

عجبا باورمان نیست که ما رهگذریم

دل نبندیم به این عالم فانی، یاران!

ما که آخر به سوی دار بقا رهسپریم

بهره ما همه از ثروت ما یک کفن است

مالی انفاق نکردیم که با خود ببریم

چهره ها چهره انسانی و خو حیوانی

به خود آییم، رفیقان! به خدا! ما بشریم

درس ناخوانده بسی دعوی دانش کردیم

گوییا باورمان گشته که پیغامبریم

پای در سلسله دیوِ هوا و هوس است

با وجودی که ز جنّ و ملک و حور، سریم

بدی از نامه اعمال نشستیم و عجیب

اینکه پنداشته از خلق جهان، خوب تریم

گوش داریم ولی ناشنواییم بسی

چشم داریم، خدا رحم کند، بی بصریم

گرچه از خویش هم، از کثرت عصیان، خجلیم

روز محشر به تولّای علی مفتخریم

میثم! آن روز که پرونده ما را نگرند

ما به رخسار حسین بن علی می نگریم

فیض بهاران

ای ز گل بهتر مبادا کمتر از خارت کنند

پایمالت کرده و بیرون ز گلزارت کنند

زرد بودن از خزان تا چند، چندی سبز شو

تا که از فیض بهاران، نخل پر بارت کنند

در میان نور و ظلمت از چه حیران مانده ای

حیف باشد روز باشی و شب تارت کنند

طلعت غیبی که نادیدی، همانا دیدنی است

پای تا سر چشم شو تا محو دیدارت کنند

انبیا و مرسلین از اولین تا آخرین

چشم بگشا، آمدند از خواب بیدارت کنند

قلب مردم را مکن آزرده از نیش زبان

بیم دارم همنشین با عقرب و مارت کنند

می کند رضوان گریبان چاک و می خواند تو را

ای بهشتی رو! مبادا داخل نارت کنند

فکر عقبا باش، در بازار دنیا سود نیست

وای اگر سرگرم این آشفته بازارت کنند

گرچه در خاک زمینی از ملک بالاتری

همّتی تا همنشین با آل اطهارت کنند

میثم از دامان مولا دست هرگز بر مدار

گر هزاران بار وقف چوبه دارت کنند

رضای یزدان

شنیدم هر که با حق آشنا باشد نمی میرد

منزه از همه جرم و خطا باشد نمی میرد

بکوش ای دل که یزدان را رضا سازی ز افعالت

که حق از هر که در عالم رضا باشد نمی میرد

مکن چون و چرا هرگز تو در کار خداوندی

مبرا هر که از چون و چرا باشد نمی میرد

فنا شو در ره احکام دین مصطفی ای دل

که در راه خدا هر کس فنا باشد نمی میرد

سعادتمند باشد هر که دست بینوا گیرد

توانائی که فکر بینوا باشد نمی میرد

چه باعث شد که گشتی غافل از امر خدای خود

که هر کس روز و شب یاد خدا باشد نمی میرد

عزاداری شاه تشنگان، دارد سرافرازی

که هر کس چشم تر بر این عزا دارد نمی میرد

سلطنت دنیا

دلا سلطنت دنیا به یک دینار نمی ارزد

اگر چه این جهان زیباست بدون یار نمی ارزد

بیا چون گل ز بوی خوش جهانی را معطر کن

وگرنه صد هزار بوته که باشد خار نمی ارزد

فصاحت در سخن زیباست ولی حقگویی زیباتر

سخن از روی نادانی به نیش مار نمی ارزد

مسلمانی اگر، بنما مدارا در امور خویش

هزاران کار خیر کردن به یک آزار نمی ارزد

سلیمان گر شدی هرگز میفکن باد در غبغب

کشاند گر تو را قدرت به سوی نار نمی ارزد

شنیدم دشمن دانا ز یار جاهل است بهتر

هزاران آدم خفته به یک بیدار نمی ارزد

هزاران به به و چهچه ز خلق هر روزه آید گوش

بدان کاری خدای تو شود بیزار نمی ارزد

مرض را گر شناسی می توان داروی آن یابی

وگر نه دارو بر امراض واگیر دار نمی ارزد

بدرگاه خداوندی تو با اخلاص رجوع بنما

اگر که غلّ و غش باشد تو را در کار نمی ارزد

بخواهی یا نخواهی تو به چنگ مرگ و می افتی

که لذات جهان بر مرگ محنت بار نمی ارزد

قلم گاهی چنان خون شهیدان می کند بیدار

ولی گه از عناد شخص به یک دستار نمی ارزد

برای حفظ میهن تا توانی چشم بینا کن

هزاران وعده از دشمن ملامت بار نمی ارزد

(صفا)خون شهیدان ضامن امنیت ما شد

به سمت خود کفائی رو به جز این کار نمی ارزد

حاج قاسم جناتیان

خواب مرگ

یک شبی در خواب دیدم مرگ را

تن، جدا کردند ساز و برگ را

کل عالم در برم تاریک شد

خانه عقبای من باریک شد

سر برآوردم به سنگی سخت خورد

جان شیرین از تن خاکیم برد

با خودم گفتم که ای یار عزیز

از چه رو این خانه ام تنگ است و تیز؟

می زدم فریاد آزادم کنید

زین قفس بشکسته و شادم کنید

جمع یاران دیده ام رفتند و من

مانده ام تنها بر این افتاده تن

تازه فهمیدم که عمرم شد تمام

داد می زد پیک مرگم این پیام

ای بشر، برگو چه آوردی کنون؟

بهر این ره، توشه آوردی کنون؟

گفت اینجا خانه عقبای توست

گر که خوبی، همنشینت خوبروست

گر که بد باشی بدی یارت شود

با بدان دایم سر و کارت شود

گفت ای مرد غریب بینوا

بهر این ره، بغچه ات را برگشا

تا ببینم آنچه در انبان توست

سر فرود آور که سر دادن نکوست

سر بر آوردم نگاهش خیره کرد

با نگاهش یک جهان را تیره کرد

گفتم آری توشه ام مال من است

هستی ام در بند امیال من است

روزها چون جاهلان، سرگرم کار

کار می کردم دمی در آن دیار

روز و شب در فکر مال اندوزی ام

گشته سیم و زر، به عالم روزیم

عاقبت، کارم به جایی می رسد

فکر زایل، گشته از هر نیک و بد

گفت امداد غریب ای نیک خوی

توشه رنگین تری زین ره بجوی

اینکه گفتی جمع کردی سیم و زر

مانده آنجا تا شود بهر پسر

سال ها کارت دروغ و جنگ بود

فکر دنیا پهن و عقبا تنگ بود

کار دنیا جز سرابی بیش نیست

راحتی هایش به جز تشویش نیست

بر خودت آیی که گردد دیر و زود

قوتی در این تن مسکین نبود؟

می رسد روزی که دیگر دیر شد

این تن خاکی به غم، زنجیرشد

این بگفت و از بر من دور شد

بعد او این تن دگر رنجور شد

دیدم او رفت و شدم بی غمگسار

از خودم شرمنده، وز او شرمسار

هر چه کردم کار دنیا بود و بس

کارهایی که نگردد دادرس

مال ها اندوختم اما چه سود؟

بهر وراثم همه بازیچه بود

هر چه را اندوختم بر باد رفت

بعد دفنم وارث من شاد رفت

تازه فهمیدم که دنیا هیچ بود

تن بباید از تعلق ها زدود

گفت بر من آن خردمند دلیر

زآنکه در خواب آمدم پندی بگیر

اینکه در خواب توام هشدارهاست

بار دیگر فرصت دیدارهاست

حال، چون روزی اسیرش می شوی

طعمه چنگال تیزش می شوی

کار دنیا را به اهلش واگذار

با جهازی پر در این ره پاگذار

حکم مرگ

جسم ما هم زیر خاک روزی نهان خواهد شد

عاقبت این گلشن عمرت خزان خواهد شد

می رسد با حکم مرگ پیک حق در کوی تو

گر به هندوستان روی نزدت عیان خواهد شد

دل درون سینه بند آید از روی هراس

لال از  وحشتش آن لحظه زبان خواهد شد

گر چه انسان نداند وقت اجلاس نزول

به یقین روزی به ماهم میهمان خواهد شد

اینقدر غرّه به زیبائی و نیرو مشو

چین و چین صورت و قامت چوکمان خواهد شد

آنچنان محو شوی از نظر خلق جهان

حسن و آوازهٔ از تو بی نشان خواهد شد

هر چه از ثروت و ملک هست برسد ورّاثت

عمل از خیر و زشر همرهتان خواهد شد

وای از محشر و رسوائیِ در پای عمل

دست و پا شاهد و مجبور به بیان خواهد شد

پای میزان عمل اصل و نسب نیست عزیز

مستحق هر چه که باشی تو همان خواهد شد

هر چه گفتند و قیامت هست تو کردی تکذیب

باش به چشم خود ببینی چه فغان خواهد شد

پس بیا ذره ایی تردید نما بر سخنت

که چه خاکی بکنی سر گر همان خواهد شد

ترک کن این همه خودخواهی وهم کبر و ریا

به خداوند سبب قرب تو آن خواهد شد

آنچه گفته به تو در شعر(صفا) از سر خیر

گر کنی مشی و مرام ترفیعت آن خواهد شد

قاسم جناتیان

دنیای بوم

جهان در گردش است و عمر ما هم رو به پایان است

بخواهی یا نخواهی بر بشر این گونه داستان است

بلی دنیا چو بوم است و بشر نقاش این هستی

کشد نقشی زاعمالش بد و خوب درکش آسان است

یکی عمری به میخانه به سر برده همیشه مست

یکی هم در پی روشنگری چون ماه تابان است

یکی در فکر تاراج است ندارد شرم از این کار

یکی هم فکر بیدار کردن خیل ضعیفان است

یکی دائم به مسجد سر به سجاده نهد از عشق

یکی هم دزد دین و مذهب خلق مثل شیطان است

یکی خون برادر ریزد از نفس فزون خواهش

یکی مثل ابوفاضل به یاری از شهیدان است

یکی گوید خدایی نیست زند بانگ خدایی را

یکی هم مثل موسی رهنمای خلق به یزدان است

یکی هم آبروی دیگران ریزد زخود خواهی

همی در فکر آزار واذیت های خوبان است

یکی مردانگی را وجه احسن می کند اجرا

یکی هتّاک و بی پروا چو شیطان جلد انسان است

خداوندا بکن یاری که باشم بندهٔ پاکت

تمام دغدغه این است بشر دائم به نسیان است

قسم خورده که گیرد از کفم ایمان من شیطان

مرا دریاب که ایمانم نشان تیر خسران است

گهی انسان زروی جهل شود چون بلعم باعور

زدست نفس اماره اسیر جرم و عصیان است

به هر جا زر کند جلوه رود اکثر زکف ایمان

چنان قارون شود انسان که لعن حق بر ایشان است

بیا تا مرگ چنگالش نینداخته به حلقومت

بکن توبه خداوندت محبّ بر پشیمان است

(صفا)هر دم کند اقرار که باشد جرم او بسیار

ولی داند خدا بر بنده گان همواره رحمان است

قاسم جناتیان

غصه آمال

در وطن مثل غریبانم، نمی دانم چرا

مثل جغدی خانه ویرانم نمی دانم چرا

خانه بر دوش و خراب و مست و گیج

من پریشانم، پریشانم نمی دانم چرا

دائم از دنیا طلبکارم چه می خواهم از آن

من کزان چیزی نمی دانم، نمی دانم چرا

غصه آمال فردا بر زمینم می زند

دائما محزون و نالانم نمی دانم چرا

گر چه دارم از زر وسیم بهر خود سرمایه ای

دائم اسب خویش میرانم نمی دانم چرا

حرص و آز آدمی پایان ندارد لیک من

فکر کسب مال خویشانم نمی دانم چرا

شد جوانی و برومندی فدای کسب مال

آرزو شد آفت جانم نمی دانم چرا

ای(فراز) یاد گذشته خاطرم افسرده کرد

همچنان سر در گریبانم نمی دانم چرا

حق و ناحق

در این دهر کهن هر کس قدم بگذاشت می میرد

بد و خوب زشت و زیبا یادگار بگذاشت می میرد

نمی ماند کسی جاوید این دنیا به حکم حق

جوان و پیر و کودک چون قضا انگاشت می میرد

شنیدم جهان لوح هست بشر نقاش این گیتی

بد و خوب حق و ناحق چون علم افراشت می میرد

جهان فرموده احمد مثال مزرع عقباست

که هر کس آنچه کاشته می کند برداشت می میرد

یکی صد سال با سختی کند طی بر زمان عمر

یکی طفل است و دنیا آمده تا چاشت می میرد

یکی دارد به دل حسرت، پابوس حسین آید

یکی مال فراوان پشت سر بگذاشت می میرد

یکی چون گنج قارون مال و زر اندوخته در دهر

نکرده زان همه مال درهمی برداشت می میرد

یکی از روی بیت المال سازد برج و باروئی

یکی در عین قدرت نیست بران چشم داشت می میرد

یکی خون شهیدمان، خیانت می کند دائم

یکی راه شهیدان را گرامی داشت می میرد

بشر را نیست گریز از کمند مرگ و چنگالش

گدا و پادشاه و یا ندار و داشت می میرد

ندانیم کی؟ کجا؟ با چه نحوی طعمهٔ مرگیم

ولی تهران و قزوین یا که در آلاشت می میرد

(صفا )گرچه زشعر خود گوید یک غزل از مرگ

کنی خوب یا که بد از شعر من برداشت می میرد

قاسم جناتیان

پرسش آخرت

خدا پرسد ز ما فردا که بهر ما چه آوردی؟

به جز بار گنه با خود تو از دنیا چه آوردی؟

به دنیا سال ها خوردی و نوشیدی و پوشیدی

برای قدردانی، هدیه بهر ما چه آوردی؟

تو را دادیم عقل و منطق و نیروی انسانی

تو در آنجا گرفتی کام دل، اینجا چه آوردی؟

تو بی پروا ندانستی، پس از امروز فردایی است

شد امروز تو فردا و تو بی پروا چه آوردی؟

بسی داد و ستد کردی تو در بازار آشفته

در این بازار وانفسا بگو، کالا چه آوردی؟

فرستادیم بهر راهنمایی تو پیغمبر

از آنچه گفت با تو، در صف عقبی چه آوردی؟

به تو گفتم بهشتم، اهل تقوا را بود پاداش

من آن پاداش آوردم، تو از تقوا چه آوردی؟

به قرآن نقش کردم، بهرت آیات جهنم را

بگو بهر نجات خود ز نار ما چه آوردی؟

در این جا هر کسی دارد شفیعی نزد ما برگو

تو از بهر شفاعت در بر مولا چه آوردی؟

ملاک بندگی ما بود ترک هوای نفس

بگو ای بوالهوس از درک این معنا چه آوردی؟

من ژولیده می گویم به نص آیه قرآن

خدا پرسد ز ما فردا، که بهر ما چه آوردی؟

ژولیده نیشابوری

پرواز قشنگ

دیوانه و دلبسته اقبال خودت باش

سرگرم خودت عاشق احوال خودت باش

یک لحظه نخور حسرت آن را که نداری

راضی به همین چند قلم مال خودت باش

دنبال کسی باش که دنبال تو باشد

این گونه اگر نیست به دنبال خودت باش

پرواز قشنگ است ولی بی غم و منت

منت نکش از غیر و پر و بال خودت باش

صد سال اگر زنده بمانی گذرانی

پس شاکر هر لحظه و هر سال خودت باش!

عمر گران

مده عمر گران را با هوای نفس خود بر باد

که این دنیای بی ارزش مراد دل نخواهد داد

به هر بادی نلرزان بید ایمان را که در دوزخ

بسازد آتش از خاکستر هر بید لرزان باد

عنان نفس سرکش را به دست زهد و تقوی ده

که بی تقوی به شهوترانی دنیا شود معتاد

برای مرغ نازک تن قفس بهتر ز پروازیست

که در ایمن نباشد از گزند حربهُ صیاد

حذر کن از دورنگی با خلایق صاف و صادق باش

که در روح دغلکاران خباثت می کند بیداد

مکن روشن چراغ خانه ات را با ربا خواری

که در آبادی قلبت شود ظلمت سرا بنیاد

شود آتش سرای آخر شاهی که در دنیا

ز بیت المال محرومان کند کاخ ستم آباد

ز سلطانی که بی وجدان بوَد به ان گدایی که

هر از گاهی دل غم دیده ای را می نماید شاد

طریق حق پرستی را به تحقیقات خود بشناس

که شیطان هم در این ایام اناالحق می زند فریاد

به وقت هر خطا این نکته یاد آور پس از مردن

به دنیا مادرت دیگر تو را از نو نخواهد زاد

نیابد چاره عشقش رود با حسرت از دنیا

هزاران بار اگر طعم لب شیرین چشد فرهاد

دلت را وقف عشقی کن که از الطاف سرشارش

 ز قید و بند این دنیا شوی آسوده و آزاد

لبت را تشنه جام یکی سقای عطشان ساز

که زنجیر غمش بر گردن اهل ولا افتاد

زمانی که عزیز ساقی کوثر لب عطشان بود

فراهم شد برایش آب و اما تشنه لب جان داد

ز دانشگاه عشق او مشاهیری چنان خیزند

که طفلانش به صد پیر طریقت می شوند استاد

بندگی خدا

برادر یک دلی کردن قشنگ است

خدا را بندگی کردن قشنگ است

بلی سرمایه داشتن ننگ و عار نیست

چو حاتم زندگی کردن قشنگ است

علایق زنگ بر آینه باشد

دل از زنگار بری کردن قشنگ است

زحب مال و جاه پرهیز کن ای دوست

ز زشتی دل جلی مردن قشنگ است

بگیر دست نیازمندی زرأفت

فقیری همدلی کردن قشنگ است

بیا اعمال خود دور از ریا کن

که دوری از بدی کردن قشنگ است

به دنیا گو چو حیدر غرّی غیْرُک

مرام را چون علی کردن قشنگ است

مشو مغرور مگو من برترینم

به تقوا برتری کردن قشنگ است

هوای نفس دور کن از سر خویش

رها این خود سری کردن قشنگ است

تولّاست ای برادر حبّ حیدر

به مولا نوکری کردن قشنگ است

(صفا)اشکی به حال خود بیفشان

به خویش نوحه گری کردن قشنگ است

قاسم جناتیان

اعمال آدمی

آدمی گاهی ز اعمالش پشیمان می شود

کرده های ماضی اش بر روح سوهان می شود

لفظ حالش این بود ای کاش نمی کردم چنین

مثل دردی است بی دوا مانند سرطان می شود

آدمی گاهی مقامش می رود تا عرش حق

محرم راز پیمبر همچو سلمان می شود

گاهی در اوج شقاوت می کند فسق و فجور

ظاهراً انسان ولی باطن چو شیطان می شود

آن چنان دام هوس افتد زبهر میل نفس

کشتن و غارت گری بهرش چه آسان می شود

گاهی هشتاد سال عبادت می شود از کف برون

بلعم باعور مثالش ثبت قرآن می شود

من نمی دانم چه دارد کدخدائی جهان

که برادر به برادر قاتل جان می شود

سیرِ در تاریخ درسی باشد از بهر بشر

آری این تکلیف به قرآن بر مسلمان می شود

آه مظلومان کند ویران بنای ظلم را

کیفر ظالم به روز حشر نیران می شود

ای خوشا آن کس در این دنیا برای دیگران

می کند ایثار و یاور بر ضعیفان می شود

غم مخور روزی شود اصلاح امور روزگار

ای(صفا) آن روز دنیا چون گلستان می شود

قاسم جناتیان

شاهی تا گداهی

زشاهی تا گداهی یک وجب نیست

اگر شاهی گدا گردد عجب نیست

اگر شه یا گدا یا ھر چه ھستی

به هر حالت که ھستی بی سبب نیست

جوان مرد باش و در بازار دنیا

مشو مغرور که این شرط ادب نیست

زافتاده بگیر تو دست یاری

خدا تنها نماز نیمه شب نیست

تو در خوان نعم خلقی به ذلت

حیا کن این که شادی و طرب نیست

مده دل را بر این دیر خرابه

که عمر تو به جز چند روز و شب نیست

چگونه در رفاه باشی که مردم

همه در رنج تو را رنج و تعب نیست

مشو غرّه پیمبر زاده باشی

که فردا برتری اصل و نصب نیست

ز کلُّ مَنْ علَیها فانْ شنیدم

سر آخر زنده کس جز ذات رب نیست

تو در خواب بهشتی همچو شداد

(صفا)را هم و غم جز نان شب نیست

قاسم جناتیان

مذمت دنیا

دل بر جهان مبند که بسیار بی وفاست

این کهنه دیر دشمن مردان با خداست

از این عجوزه رحم و مروت مجو رفیق

زیرا عروس بکر هزاران هزار هاست

با هیچ کس نکرده سحر شام روز وصل

همواره بکر مانده و داغش به سینه هاست

عاقل فریب صورت او را نمی خورد

چون سیرت حقیقی او زشت و بدن ماست

دنیا برای مردم دیندار کوچک است

لیکن به چشم دشمن دیندار پر بهاست

مردان حق طریقه ی توحید طی کنند

این راه پر مخاطره از هر رهی جداست

هر کس به غیر راه ولایت قدم نهد

نابودیش مسلم و دنیای او فناست

بیهوده عمر خویش تلف کرده بی ولا

چون هر چه هست در گرو دولت ولاست

خواهی که از طریق خطا در امان شوی

راه علی برو که رهش راه انبیاست

بیم خطر ز راه علی خود بود خطا

زیرا که راه شیر خدا بیمه از بلاست

آنان که از طریق ولایت شدند دور

گم کرده راه حق و گران بارشان به جاست

جز پیروی ز خط امامان مجوی راه

زیرا علی وصی بلافصل مصطفاست

ملک جهان که مزرع کشت و زراعت است

بفشان تو دانه ای که تو را توشه بقاست

بر مردم فقیر و ستم دیده یار باش

پاداش این معامله افزایش قناست

از یاری و حمایت آنان مکن دریغ

دستان پر توان تو مشکل گشای ماست

ما را زلطف وجود عنایات بهره ده

چشم امید ما به تو هر صبح و هر مساست

خرم برای اهل نظر هر چه بود گفت

این داستان زبده که از نعمت ولاست

قدر جوانی

جوانی چون که از کف رفت دوباره بر نمی گردد

یقین دارم درخت خشک دوباره تر نمی گردد

بدان قدر جوانی را که تا قدرت به تن داری

که جسمت ناتوان گردد تو را باور نمی گردد

زبعد هر بهاری لاجرم فصل خزان آید

گل این باغ هم ایمن ز باد شر نمی گردد

به جز مهر و محبت ها کلید فتح دل ها نیست

که فتح کشور دل با دو صد لشکر نمی گردد

مگو راز دل خویش را به هر نامحرمی ای دوست

که هر ناکس در این عالم ترا یاور نمی گردد

هزاران قصه مرگ عزیزان را به چشم دیدی

از این خیل سفر کرده یکی هم بر نمی گردد

بگو تا کی به دنبال زر و زیور به دنیایی

که یار هیچ کسی فردا مقام و زر نمی گردد

خدا داند که حق گویی بود از بهترین خصلت

نمی دانم چرا دیگر کسی بوذر نمی گردد

سزای هر بد و خوبی به قدر ذره ائی پیداست

 جزای خوبی ها جز جنت و کوثر نمی گردد

خدا فرموده در قرآن به کل من علیها فان

کسی ایمن ز دست مرگ و این ساغر نمی گردد

هزاران تن اگر هر روز محبت ها کنند بر تو

یکی زان آدم مشفق چنان مادر نمی گردد

پیمبر غیر زهرا هم شنیدم دخترانی داشت

ولی در علم و حلم صدیقهٔ اطهر نمی گردد

(صفا)گوید که دنیایم چنان زندان تاریک است

که یک لحظه زعمرم بی غم مادر نمی گردد

قاسم جناتیان

اهسته اهسته

بهار عمر می گردد خزان اهسته اهسته

به مقصد می رسد این کاروان اهسته اهسته

از این بالا نشینی مناز ای سرو که چرخ دون

کشد از زیر پایت نردبان اهسته اهسته

به زیبایی مناز ای گل که در این گل ستان

بسی پرورد و چید این باغبان اهسته اهسته

فریب خوان الوان جهان هرگز مخور جانا

که مهمان کش بُود این میزبان اهسته اهسته

کتاب زندگی افسانه ای بود اما

به پایان می رسد هر داستان اهسته اهسته

توانایی و برنایی نماند دوستان هرگز

شود پیر عاقبت هر نوجوان آهسته آهسته

زدست آه مظلومان بترس ای صاحب قدرت

رسد این ناله ها بر آسمان آهسته آهسته

من ژولیده می گویم به نص آیه قرآن

بهار عمر می گردد خزان آهسته آهسته

ژولیده نیشابوری

جان دادن

به خیالت نرسد دادن جان آسان است

که بر مردن و این درد عظیم درمان است

از همان لحظه که پا در این سرا بگذاشتی

اجل آماده و در پی، بهر صید جان است

این شنیدم همچو گوسفندی کَنَنْدش پوستش

دادن جان بهر انسان به مثل اینسان است

گرهزاران سال نوشی قند و شهد این جهان

موقع دادن جان حاصل آن حرمان است

هوش ای اهل خرد دل مده بر عیش جهان

پشت هر عیش جهان بی خبری، شیطان است

عقل کُل یعنی محمد گفت که حب دنیا

رأس عصیان و بدان نابودی خوبان است

 فکر فردا باش و بر بند توشه از بهر سفر

برتری روز قیامت داشتن ایمان است

 لحظه ایی گوش بده درّ گوهر بار علی

 که بفرمود جهان بر مؤمنین زندان است

ای خوش آن کس که رها شد ز سجن با دل خوش

دم رفتن دست پر باشد و لب خندان است

ترک عصیان کن و سرکش مشو در بندگی ات

سبب ذلت و بد بختی تو از آن است

دوستی و عشق به همنوع گر نداری دلت

لایق دوزخی و جایگهت در آن است

هر چه کاشتی حاصلش آن است گندم یا که جو

عمل بد ای(صفا) حاصل آن نیران است

قاسم جناتیان

عارف فرزانه

نیستم عارف فرزانه براتم بدهند

یا که در نیمه شبی شاخه نباتم بدهند

در مثل کرکس شوریده و بشکسته پرم

که ز پس مانده طاووس حیاتم بدهند

عمری از من سپری شد نشدم شاد ولی

لقب شادروان بعد وفاتم بدهند

گام در جاده عشاق گذارم همه عمر

در ره عشق چه زیباست ثباتم بدهند

خاک عالم به سرم باد اگر خلق خدا

با زر و زور فقط نیک صفاتم بدهند

اوج فقرم به همه ثروت عالم ندهم

تا که انگشتری از بهر زکاتم بدهند

حسنم سائل درگاه حسینم بود این

آرزویم که از این راه براتم بدهند

عشق اولاد علی طاعت حیّ ازلی

این دو را روز جزا راه نجاتم بدهند

حسنعلی بالایی

قبر و قیامت

امان از غربت قبر و قیامت

فغان از وحشت قبر و قیامت

اگر ارباب من دستم نگیرد

ندارم طاقت قبر و قیامت

اجل در ره عمل کوته چه دارم

به غیر از حسرت قبر و قیامت

گنه کاری چو من فرمانبرِ نفس

چه داند حرمت قبر و قیامت

من از تنهاییِ خود خوف دارم

امان از ظلمت قبر و قیامت

اگر مولای من دستم بگیرد

چه خوف از محنت قبر و قیامت

غم و درد و بلا را می شناسم

که باشد زینت قبر و قیامت

پس از مرگم به زیر سایه یار

بگیرم هیئت قبر و قیامت

برای گریه بر سلطان عطشان

عطا کن مهلت قبر و قیامت

بهشت کربلا را کن نصیبم

که بینم جنت قبر و قیامت

رضای توست نصب العین عاشق

ندارد نیّت قبر و قیامت

ز دنیا می روم با دست خالی

امان از حسرت قبر و قیامت

ندارم خُلق و خوی اهل بیتی

ندارم فرصت قبر و قیامت

فقط با مومنین قرآن بگوید

سخن از بهجت قبر و قیامت

بمیرم تا ببینم روی حیدر

جمالش لذت قبر و قیامت

اگر اَلْفَقرُ فخری شد شعارم

توّلا مکنت قبر و قیامت

به جز لطف شفیعان دو عالم

چه باشد نصرت قبر و قیامت

به دنیا هیچ اقبالی ندارم

که دارم دولت قبر و قیامت

تمام لذت دنیای فانی

فدای عزّت قبر و قیامت

غلام آل زهرایم بگردان

شهید راه مولایم بگردان

محمود ژولیده

احوال قیامت

بشنو از قرآن چه نیکو دم زند

زخمه بر ساز دل آدم زند

تا کند بیدارش از خواب گران

از قیامت گوید و اهوال آن

این زمین در آن زمان پر بلا

ناگهان چون زلزلت زلزالها

از درونش اخرجت اثقالها

با تعجب قال الانسان مالها

مردگان خیزند بر پا کلهم

تا همه مردم یروا اعمالهم

هر که دارد ذره خیراً یره

تا که دارد ذره ای شرّاً یره

آن زمان خورشید تابان کوّرت

کوه های سخت و سنگین سعّرت

آب ها در کام دریا سجّرت

آتش دوزخ به شدّت سعّرت

پس در آن هنگام جنّت ازلفت

خود بداند هر کسی ما احضرت

نامه ای با جان او آمیخته

می شود بر گردنش آویخته

نامه یا نقش دقیق نفس او

یا که از هر لحظه عمرش عکس او

نامه رد یا قبول بندگی

یا سرافرازی و یا شرمندگی

نامه اعمال اصحاب یمین

اهل تقوی اهل ایمان و یقین

روز محشر باشد اندر دست راست

صاحب این نامه از غم ها جداست

این جواز ره گشای جنّت است

او برات جاودانه رحمت است

نامه اعمال اصحاب شمال

آن تبهکاران بس افسرده حال

باشد اندر دست چپ روز شمار

رمز محکومیّت اصحاب نار

نامه شرمندگی و حسرت است

حکم بدکاران دور از رحمت است

با چنین قرآن که باشد رهنمود

دیگر ای مردم فاین تذهبون

تا حسان داری مجال و نیست دیر

دامن قرآن و عترت را بگیر

عرش آشیان

گل اگر خوشبو شود باغی معطر می شود

اشک تا گردد روان پس دیده ات تر می شود

دامن پاک زنی مرد را کند عرش آشیان

 گر به دقت بنگری با شیر مادر میشود

تا نسوزد دل کجا اشکی روان گردد ز رخ

با قصاوت هر کسی بیشک ستمگر می شود

حاصل رنج فراوان خرمنی پیدا شود

از سر اخلاص غلامی مثل قنبر می شود

آدم دنیا پرست شاید رسد امیال خود

کی چنین فرد همنشین خوان حیدر می شود

رنج یک سنگر نشین و عیش یک باده طلب

ده تو انصاف ای عزیزم کی برابر می شود؟

گر خدا جوئی به عشق و باورت توام شود

در صداقت آدمی همچون اباذر می شود

پیر مردی در جماران می درخشد بهر خلق

 هادی خلقی چنان خورشید خاور می شود

بارها گفتند و بشنیدی که مرگ است در کمین

ای(صفا) عمر تو هم روزی به آخر می شود

قاسم جناتیان

پابند دنیا

ای به دنیا بسته دل، غافل ز عقبایی چرا؟

رهروان رفتند و تو پابند دنیایی چرا؟

می زند مرغ نفس در سینه ات کوس رحیل

در خیال آرزو، غرق تمنایی چرا؟

برف پیری بر سرت باریده ابرِ روزگار

سر به خاک طاعتی، آخر نمی سایی چرا؟

عضو عضو ما علیه ما شهادت می دهند

غافل از رسوایی فردای اعضایی چرا؟

صد هزاران گل ز باغ عمر پرپر می شود

بی خبر بنشسته و گرم تماشایی چرا؟

وقت گرانمایه

گذشت عمر و بیا غفلت از اِلاه مکن

بس است خیره سری، دیگر اشتباه مکن

هر آنچه نامه نوشتی، از گناه بس است

بیا و توبه کن و نامه ای سیاه مکن

به میهمانی خود خوانده ات خدا اینک

بیا و وقت گرانمایه را تباه مکن

به دَرکِ این زمانه اگر نکوشیدی

بیا و غفلت از این مابقی ماه مکن

اگر که چشم شفاعت به مرتضی داری

به چشم بد به کسی در جهان نگاه مکن

برای آن که به مقصد رسی بدون خطر

بیا و نَفْس دَنی را رفیقِ راه مکن

کلید گنج سعادت بُوَد به دست عمل

بکوش در عمل و ترک پایگاه مکن

شعار شاعر «ژولیده» روز و شب این است

گذشت عمر و بیا غفلت از گناه مکن

ژولیده نیشابوری

ره بیراهه

ای دل ز چه رو طاعت دادار نکردی؟

خوفی ز عذاب و شَرَرِ نار نکردی؟

یک عمر تو را داد خدا مهلت و هیهات

دل را بَری از صحبت اغیار نکردی؟

گفتم که مکن پیروی از نفس بداندیش

کردی تو از او پیروی و عار نکردی؟

گفتم که مرو از ره بیراهه که چاه است

رفتی و هراسی ز شب تار نکردی؟

گفتم به ره خیر بکن سیم و زر ایثار

بس سیم گرفتی و زر ایثار نکردی؟

گفتم که مزن تیشه تو بر ریشه اسلام

رحمی تو بر این نخل پر از بار نکردی؟

مزد زحمات علی و آل ندادی

شرمی ز رخ احمد مختار نکردی؟

دستی به سر طفل یتیمی نکشیدی

وز پای به ره مانده برون خار نکردی؟

در مرگ کسی قطره اشکی نفشاندی

همدردی خود را به کس اظهار نکردی؟

جز فتنه و شر از تو دگر کار نیاید

از خیر چه دیدی که تو این کار نکردی؟

صد بار بدی کردی و دیدی ثمرش را

نیکی چه بدی داشت که یک بار نکردی؟

«ژولیده» مزن دَم به عمل کوش که کاری

از بهر خود از گفتن اشعار نکردی؟

ژولیده نیشابوری

سوغات دنیا

غم و رنج و بلا، سوغات این دنیاست باور کن

 مثال سیبِ پوسیده رُخش زیباست باور کن

اگر صدها رفیق باشند یار و یاورت بشنو

 به وقت رفتن از دنیا بشر تنهاست باور کن

بشر بس که بود غافل در بند هوی باشد

 همیشه مست خواب غفلت دنیاست باور کن

شنیدم من زهوشیاران دنیا خوش خط و خال است

 به مثل مار زنگی پر خطر، زیباست باور کن

بود معیار سنجش بر زر و سیم عیار آن

 عیار آدمی فردا بدان تقواست باور کن

بهار زندگانی، خزانی در پی اش باشد

 اجل مانند تند بادی پی یغماست باور کن

ترازوی عدالت بس که میزان است در محشر

 بقدره ذره ایی اعمال یقین پیداست باور کن

مکن تکذیب محشر را توای مست هوای نفس

که ربّ اِرْجِعونی نالهٔ فرداست باور کن

سلیمان باهمه حشمت به زیر خاک خوابیده

 که بعد چند صباحی قرعه نام ماست باور کن

بترس زان ساعتی پرسند زخیر و شرّ اعمالت

 دل قبر آن زمان هنگامه ای بر پاست باور کن

خوشا آن کس محب مرتضا باشد در دنیا

 در آن هنگامه، دیدار علی ز یباست باور کن

درِ این خانه باز هست و(صفا) امیدها بر دل

بلی چشم امیدش حیدر و زهراست باور کن

قاسم جناتیان

چراغ قبر

چراغ قبر روشن کن شب هجران می آید

اجل با حکم بردن بر سر پیمان می آید

اجل مأمور و معذور است بهر قبض روح تو

 شود پیمانه ات چون پر امر یزدان می آید

در این لوحی که نامش پهنهٔ گیتی می خوانند

 بکش نقشت که فرصت بهر تو پایان می آید

بکش نقشی زخود زیبا، در این عرصهٔ دنیا

 حساب ذرّه و مثقال گهه میزان می آید

مرو در زیر بار ظلم منما خود ستم هرگز

 که ظالم روز محشر نزد حق لرزان می آید

مزن نیش زبان هرگز مکن آزرده قلبی را

 زاعمالت یقین در خشم خالق رحمان می آید

مسافر! مقصدت قبر و دگر هم عالم عقبا

نگردد همسفر مالت فقط ایمان می آید

بترس از روز رسوائی پرده می رود بالا

هر آنچه کردی آن روز محضر چشمان می آید

سلیمان گر شوی بشنو فراری نیست از مردن

بخواهی یا نخواهی زندگی پایان می آید

چه وحشت زاست آن لحظه تو و تنهائی و قبرت

 ملک بهر سؤال از تو در آن بحران می آید

همی پرسد زعمر تو دگر اعمال و رفتارت

 زحسرت اشک شرم آن روز تو را چشمان می آید

صفا هر کس کند تکذیب برزخ، محشر و میزان

یقین رَبّ اِرْجِعونی ناله ایست از آن می آید

محبوب خلق

چه می شد اندر این عالم بشر مغرور نمی گردید

 همه محبوب خلق بودند کسی منفور نمی گردید

چه می شد آدمی هرگز نبود خود رأی و خود کامه

 پی تأئید حرف خویش سراغ زور نمی گردید

چه می شد این جهان دائم بدست ما گلستان بود

 کسی بهر معاش خویش دلش رنجور نمی گردید

چه می شد تهمت و غیبت نبود نقل مجالس ها

 کسی از دل شکستن راضی و مسرور نمی گردید

چه می شد گر نمی بستیم به اسراف دیده گان خود

 دگر اسراف و ریخت و پاش نامش سور نمی گردید

چه می شد امر بر معروف همیشه کار ما می بود

 به پشت شرک و بی دینی بشر مستور نمی گردید

چه می شد گر که غارتگر نمی گردید امین خلق

 زغارت بر ستمدیده، ظلم و جور نمی گردید

چه می شد گر رفاقت با صداقت توأمان بودی

 رفیقی بر رفیقش وصلهٔ ناجور نمی گردید

چه ایّامی گذشت و ما به غفلت دیده گان بستیم

 چه خوب بود آدمی هرگز زانصاف دور نمی گردید

کجا رفت اعتماد و هم دلی و حرمت پیران

 شکسته حرمت و ای کاش بشر چون کور نمی گردید

نمی دانیم که عمر ما به سوی مرگ در حرکت

چه می کردیم اگر بر ما اجل مأمور نمی گردید

لب گور هست و پای ما بیا برخیزیم و ای کاش

 پی شهد جهان آدم چنان زنبور نمی گردید

(صفا) بشنو زناقوس قدر تو بانگ مرگ خود

 صفا گر حرف مفت می زد چنین مشهور نمی گردید

قاسم جناتیان

تماشای حسین

سرم خاک کف پای حسین است

دلم مجنون و شیدای حسین است

بُوَد پرونده ام چون برگ گل پاک

در این پرونده امضای حسین است

بهشت ارزانیه خوبانِ عالم

بهشت من تماشای حسین است

به وقت مرگ چشمم را نبندید

که چشم من به سیمای حسین است

در این عالم تمنایی ندارم

تمنایم تمنای حسین است

چراغ از بهر قبر من نیارید

 چراغم روی زیبای حسین است

خوش آن صورت که در فردای محش

بر آن نقش کف پای حسین است

از آن با گریه دائم خو گرفتم

که اشکم دُرِِّ دریای حسین است

نترسانیدم از روز قیامت

قیامت، قد و بالای حسین است

دلی جای خدا باشد که آن دل

پر از نور تجلای حسین است

به بازار عمل فردای محشر

همه هستم تولی حسین است

حاج غلام رضا سازگار

چهل روزه به غم بنشسته ام من

چو شیشه در غمت بشکسته ام من

کجایی ای همه دارو ندارم

طناب صبر را بگسسته ام من

چهل شب شد که من چلّه نشینم

برای رفتن تو من غمینم

چهل روز که می گردم چو مجنون

از آنکه روی زیبایت نبینم

چهل روز

اجل زهر جدائی ریخت زبانم

زکف بگرفت عزیز و مهربانم

چنان آتش گرفته پیکر من

که سوخت از مغز سر تا استخوانم

شده چهل روز که من شیدای یارم

چو یعقوب دیدن تو انتظارم

ولی دانم که افتاده جدایی

که تا روز قیامت بی قرارم

دگر من ماندم و دریائی از غم

چهل روزه نمی آیی سراغم

دلم شور میزنه از این جدایی

که آتش زد اجل این بار به باغم

کنار قبر تو من خیمه سازم

نشینم با تو گویم من ز رازم

از آن روزی که رفتی از برمن

شدم بیچاره و بعدت چه سازم

چهل روزه که من صحرا نشینم

عزای یار خود من دل غمینم

همه گویند مگر مجنونی ای دوست

خدا داند که من مجنون ترینم

خدایا دل مگر سامان ندارد

بر این داغ دلم درمان ندارد

چسازم از غم و داغ جدایی

 تنم انگاری از غم جان ندارد

چهل شب شد که با یاد تو هستم

چهل شب تا سحر بهرت نشستم

بدل گفتم که می آئی بخوابم

بدین خاطر شده که دیده بستم

الهی صبر بر دل ها عطا کن

دل آزرده از غم را دوا کن

صفا شعرش به اخلاص کرده تقدیم

بیا و قسمتش کرببلا کن

قاسم جناتیان

مادر

رفیق با وفا بودی تو مادر

نشانی از صفا بودی تو مادر

تو بودی مظهر عشق و صداقت

عجب محو دعا بودی تو مادر

ز نور تو خجل شد ماه پر نور

به کاشانه ضیاء بودی تو مادر

دعای تو نموده سربلندم

چو سدی بر بلا بودی تو مادر

کجا دارد گلی عطر تو بر تن

که عطری از خدا بودی تو مادر

نگردد زحمتت هرگز فراموش

که بر ما جان فدا بودی تو مادر

چه شب هائی نخفتی تا سحرگه

به ذکر خواب ما بودی تو مادر

رفیق بی کلک چون تو که دیده

رفیق بی ریا بودی تو مادر

دلت از غصه ام دریای خون بود

همی در فکر ما بودی تو مادر

نبوده گر که شرک می گفتم هردم

به طفلانت خدا بودی تو مادر

بهشت را حق نهاده زیر پایت

که خود لایق بسا بودی مادر

اگر در آتش تب بود جسمم

به جسمانم شفا بودی تومادر

از آن روزی که رفتی رفت قرارم

کجا از ما جدا بودی تو مادر

(صفا) درد جدائی را چشیده

 چو گوهر بین ما بودی تو مادر

قاسم جناتیان

ایثار مادر

خداوندا شدم من زار مادر

به قربون همه ایثار مادر

الهی من فدای اشک هایت

بمیرم تا نبینم من عزایت

چراغ خانه ام خاموش و گشته

چو مادر را لحد آغوش و گشته

دگر من در عزای تونشینم

چگونه روی زیبایت نبینم

سر قبرت بیایم با دل تنگ

بریزم اشک چشمم بر روی سنگ

بگویم درد دل من در کنارت

شب جمعه بیارم گل مزارت

صدای تو هنوز پیچیده در گوش

نمی گردد نصیحت ها فراموش

دعا کن مادرم یکدم به حالم

که من جور فلک بشکسته بالم

که من محتاج هستم بر دعایت

اجابت می کند بی شک خدایت

(صفا) گردیده بی مادر خدایا

ندارد سایه اش بر سر خدایا

قاسم جناتیان

مرا کز عشق می سوزم ز دوزخ چند ترسانی

کسی از مرگ می ترسد که در دل خوف جان دارد

خصم را گو پیش تیغش جوشن و خفتان مپوش

مرگ را کی چاره هرگز جوشن و خفتان کند

قاآنی شیرازی

خواب را گفته ای برادر مرگ

چو بخسبی همی زنی درِ مرگ

اوحدی مراغه ای

چو در آید اجل، چه بنده، چه شاه

وقت چون در رسد، چه بام، چه چاه

تا بدانی که وقت پیچا پیچ

هیچ کس مر تو را نباشد هیچ

سنائی

مرگ در کمین

جهان خوان و خلایق میهمان بی

گل امروز و فردا خزان بی

سیه چالی که نامش را نهند گور

بمو واجن که اینت خانمان بی

اگر شاهین به چرخ هشتمینه

کند فریاد، مرگ اندر کمینه

اگر صد سال در دنیا بمانی

در آخر منزلت زیر زمینه

باباطاهر

چون زیستن تو مرگ تو خواهد بود

نامرده بمیر تا بمانی زنده

خوشا آن کس که پیش از مرگ میرد

دل و جان هر چه باشد ترک گیرد

عطار نیشابوری

گویند که مرگ طرفه خوابی ست

این خواب گران گرفت ما را

دیشبش گفتم فلانی! زیر لب گفتا که «مرگ!»

طرفه مرگی بود این کز آب حیوان زاده شد

امیرخسرو دهلوی

سخن گو سخن سخت پاکیزه راند

که مرگ به انبوه را جشن خواند

نظامی

کسی کو نکونام میرد همی

ز مرگش تاسف خورد عالمی

اسدی طوسی

گر غم مرگ را به سنگ سیاه

بنویسند از او بر آید آه

مکتبی شیرازی

لباس مرگ بر اندام عالمی زیباست

چه شد که کوته و زشت این قبا به قامت ماست

عارف قزوینی

نشنیدی حدیث خواجه بلخ

مرگ بهتر که زندگانی تلخ

سعدی

مرگ در قاموس ما از بی وفایی بهتر است

در قفس با دوست مردن از رهایی بهتر است

فاضل نظری

هر هفته و مهی که به پیش آمد

بر پیش باز مرگ فرستادت

پروین اعتصامی

گل خوشبوی

اجل بردی زکف صبر و قرارم

ربودی آنکه بود دارو ندارم

فلک از دست تو شد خاک برسر

گل خوشبوی من کردی تو پر پر

چراغ خانه ام گردیده خاموش

به خاک تیره مادر شد هم آغوش

کجایی تا ببینی حال زارم

که بعد مادرم من بی قرارم

نشینم خلوتی از بی نوایی

همی نالم که مادر در کجایی

دگر کاشانه ام سوئی نداره

تو نیستی گل برام بوئی نداره

زبعد تو ایا روح و روانم

نخواهم بعد تو زنده بمانم

به سر دارم هوای دیدن تو

چو گل بوئیدن و بوسیدن تو

فدای رنج و زحمت های مادر

به قربون محبت های مادر

کسی که سایه مادر ندارد

مثال مرغکی است که پر ندارد

به ناگه زآشیانه پر کشیدی

به سمت باغ جنت تو پریدی

قاسم جناتیان

فغان مرگ

من نمی خواهم که بعد از مرگ من افغان کنند

دوستان گریان شوند و دیگران نالان کنند

من نمی خواهم که فرزندان و نزدیکان من

ای پدر جان! ای عمو جان! ای برادر جان کنند

من نمی خواهم پی تشییع من خویشان من

خویش را از کار وا دارند و سرگردان کنند

من نمی خواهم پی آمرزش من قاریان

با صدای زیر و بم ترتیل الرحمن کنند

من نمی خواهم خدا را گوسفندی بیگناه

بهر اطعام عزادارن من قربان کنند

من نمی خواهم که از اعمال ناهنجار من

ز ایزد منان در این ره بخشش و غفران کنند

آنچه در تحسین من گویند بهتان است و بس

من نمی خواهم مرا آلوده بهتان کنند

جان من پاک است و چون جان پاک باشد باک نیست

خود اگر ناپاک تن را طعمه نیران کنند

در بیابانی کجا از هر طرف فرسنگ هاست

پیکرم را بی کفن بی شستشو پنهان کنند

حبیب یغمایی

جز یاد تو

مثل گیسویی که باد آن را پریشان می کند

هر دلی را روزگاری عشق ویران می کند

ناگهان می آید و در سینه می لرزد دلم

هر چه جز یاد تو را با خاک یکسان می کند

با من از این هم دلت بی اعتناتر خواست، باش

موج را برخورد صخره کِی پشیمان می کند؟

مثل مادر، عاشق از روز ازل حسرت کِش است

هرکسی او را به زخمی تازه مهمان می کند

اشک می فهمد غم افتاده ای مثل مرا

چشم تو از این خیانت ها فراوان می کند

عاشقان در زندگی دنبال مرهم نیستند

دردِ بی درمان شان را مرگ درمان می کند

مژگان عباسلو

گردش دنیا

وضع ما در گردش دنیا چه فرقی می کند

زندگی یا مرگ، بعد از ما چه فرقی می کند

ماهیان روی خاک و ماهیان روی آب

وقت مردن، ساحل و دریا چه فرقی می کند

سهم ما از خاک وقتی مستطیلی بیش نیست

جای ما اینجاست یا آنجا چه فرقی می کند؟

یاد شیرین تو بر من زندگی را تلخ کرد

تلخ و شیرین جهان اما چه فرقی می کند

هیچ کس هم صحبت تنهایی یک مرد نیست

خانه من با خیابان ها چه فرقی می کند

مثل سنگی زیر آب از خویش می پرسم مدام

ماه پایین است یا بالا چه فرقی می کند؟

فرصت امروز هم با وعده فردا گذشت

بی وفا! امروز با فردا چه فرقی می کند

فاضل نظری

اگر زرین کلاهی عاقبت هیچ

اگر خود پادشاهی عاقبت هیچ

اگر ملک سلیمانت ببخشند

در آخر خاک راهی عاقبت هیچ

بابا طاهر

به قبرستان گذر کردم صباحی

شنیدم ناله و افغان و آهی

شنیدم کله ای با خاک می گفت

که این دنیا نمی ارزد به کاهی

در جهان منگر اگرچه کار و باری حاصل است

کاخرین روزی به سر باریش مرگی درخور است

دل منه بر سیم و بر سیمین بر ان دهر از آنک

جمله زیر زمین پر لعبت سیمین بر است

بنگر اندر خاک و مگذر همچو باد ای بی خبر

کین همه خاک زمین خاک بتان دلبر است

دریاب که از روح جدا خواهی رفت

در پرده اسرار فنا خواهی رفت

می نوش ندانی از کجا آمده ای

خوش باش ندانی به کجا خواهی رفت

خیام

دل سِرّ حیات اگر کَماهی دانست،

در مرگ هم اسرار الهی دانست

امروز که با خودی، ندانستی هیچ

فردا که ز خود رَوی چه خواهی دانست؟

خیام

به خدایی که بی شناس مقیم

در دل و دیده آتشم باشد

مرگ هر چند خوش نباشد لیک

بی رخ دوستان خوشم باشد

انوری

رسول مرگ به ناگه به من رسید فراز

که کوس کوچ فرو کوفتند کار بساز

کمان پشت دو تا چون به زه در آوردی

ز خویش ناوک دلدوز حرص دور انداز

کمال الدین اسماعیل

مگر اگر مرد است گو پیش من آی

 تا در آغوشش بگیرم تنگ تنگ

من از او جانی ستانم جاودان

او ز من دلقی ستاند رنگ رنگ

مولوی

مرگ ما هست عروسی ابد

سر آن چیست هو الله احد

مولوی

وصال و ملاقات

به روز مرگ چو تابوت من روان باشد

گمان مبر که مرا درد این جهان باشد

برای من مگری و مگو دریغ دریغ

به دوغ دیو در افتی دریغ آن باشد

جنازه ام چو ببینی مگو فراق فراق

مرا وصال و ملاقات آن زمان باشد

مرا به گور سپاری مگو وداع وداع

که گور پرده جمعیت جنان باشد

فروشدن چو بدیدی برآمدن بنگر

غروب شمس و قمر را چرا زبان باشد

تو را غروب نماید ولی شروق بود

لحد چو حبس نماید خلاص جان باشد

کدام دانه فرو رفت در زمین که نرست

چرا به دانه انسانت این گمان باشد

کدام دلو فرو رفت و پر برون نامد

چاه یوسف جان را چرا فغان باشد

دهان چو بستی از این سوی آن طرف بگشا

که های هوی تو در جو لامکان باشد

مولوی

چو خواهی ستایش پس مرگ تو

خرد باید ای نامور برگ تو

فردوسی

روز مرگم نفسی وعده دیدار بده

وان گهم تا به لحد فارغ و آزاد ببر

حافظ

بهترین عبادات

تا قسمت ماست برگ برگ افتادن

چون غنچه ز بارش تگرگ افتادن

در زمرۀ بهترین عبادات بُوَد

با هر نفسی به یاد مرگ افتادن

حسین ابراهیمی

یاد مرگ

چون آینه، چشم خود گشودن بد نیست

گرد از دل بیچاره زدودن بد نیست

یک عمر به زندگی رسیدن زیباست

یک روز به یاد مرگ بودن بد نیست!

عبدالرحیم سعیدی راد

مرگ آمدنیست

نشاط عمر باشد تا چهل سال

چهل ساله فرو ریزد پر و بال

پس از پنجه نباشد تندرستی

بصر کندی پذیرد پای سستی

چو شصت آمد نشست آمد پدیدار

چو هفتاد آمد افتاد اعضا از کار

به هشتاد و نود چون در رسیدی

بسا سخنی که از گیتی کشیدی

وز آنجا گر به صد منزل رسانی

بود مرگی به صورت زندگانی

اگر صد سال مانی ور یکی روز

بباید رفت ازین کاخ دل افروز

پس آن بهتر که خود را شاد داری

در آن شادی خدا را یاد داری

مخسب ای سر که پیری در سر آمد

سپاه صبحگاه از در در آمد

ز پنبه شد بناگوشت کفن پوش

هنوز این پنبه بیرون ناری از گوش

نظامی گنجوی

وصل تو

مژده وصل تو کو کز سر جان برخیزم

طایر قدسم و از دام جهان برخیزم

به ولای تو که گر بنده خویشم خوانی

از سر خواجگی کون و مکان برخیزم

یا رب از ابر هدایت برسان بارانی

پیشتر زان که چو گردی ز میان برخیزم

بر سر تربت من با می و مطرب بنشین

تا به بویت ز لحد رقص کنان برخیزم

خیز و بالا بنما ای بت شیرین حرکات

کز سر جان و جهان دست فشان برخیزم

گر چه پیرم تو شبی تنگ در آغوشم کش

تا سحرگه ز کنار تو جوان برخیزم

روز مرگم نفسی مهلت دیدار بده

تا چو حافظ ز سر جان و جهان برخیزم

حافظ

گلشن رضوان

حجاب چهره جان می شود غبار تنم

خوشا دمی که از آن چهره پرده برفکنم

چنین قفس نه سزای چو من خوش الحانیست

روم به گلشن رضوان که مرغ آن چمنم

عیان نشد که چرا آمدم کجا رفتم

دریغ و درد که غافل ز کار خویشتنم

چگونه طوف کنم در فضای عالم قدس

که در سراچه ترکیب تخته بند تنم

اگر ز خون دلم بوی شوق می آید

عجب مدار که همدرد نافه ختنم

طراز پیرهن زرکشم مبین چون شمع

که سوزهاست نهانی درون پیرهنم

بیا و هستی حافظ ز پیش او بردار

که با وجود تو کس نشنود ز من که منم

حافظ

آب زندگی

فاتحه ای چو آمدی بر سر خسته ای بخوان

لب بگشا که می دهد لعل لبت به مرده جان

آن که به پرسش آمد و فاتحه خواند و می رود

گو نفسی که روح را می کنم از پی اش روان

ای که طبیب خسته ای روی زبان من ببین

کاین دم و دود سینه ام بار دل است بر زبان

گر چه تب استخوان من کرد ز مهر گرم و رفت

همچو تبم نمی رود آتش مهر از استخوان

حال دلم ز خال تو هست در آتشش وطن

چشمم از آن دو چشم تو خسته شده ست و ناتوان

باز نشان حرارتم ز آب دو دیده و ببین

نبض مرا که می دهد هیچ ز زندگی نشان

آن که مدام شیشه ام از پی عیش داده است

شیشه ام از چه می برد پیش طبیب هر زمان

حافظ از آب زندگی شعر تو داد شربتم

ترک طبیب کن بیا نسخه شربتم بخوان

حافظ

hawzah.net

همچنین بخوانید:  اشعار رحلت پیامبر ص

علی اکبر

مجله سیراف از سال 96 فعالیت خود را آغاز کرده است،تمام تلاشم انتشار محتوای سالم و منحصر بفرد مورد نیاز کاربران با رعایت قوانین جمهوری اسلامی ایران می باشد. 09900995320

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا