توجه : برخی مطالب این سایت از سایت های دیگر جمع آوری شده است. در صورت مشاهده مطالب مغایر قوانین جمهوری اسلامی ایران یا عدم رضایت مدیر سایت مطالب کپی شده توسط شماره موجود در بخش تماس با ما به ما اطلاع داده تا مطلب و سایت شما کاملا از لیست و سایت حذف شود.
اشعارمذهبی

اشعار مدح و ثنای امام علی (ع)

فضائل امام علی(ع) دو دسته‌ اند: فضائل اختصاصی و فضائل مشترک با دیگر اهل بیت(ع): آیه ولایت، آیه انفاق، حدیث غدیر، حدیث منزلت، مولود کعبه و خاتم‌

اشعار مدح و ثنای امام علی (ع)

اشعار مدح و ثنای امام علی (ع) فضائل امام علی(ع) دو دسته‌ اند: فضائل اختصاصی و فضائل مشترک با دیگر اهل بیت(ع): آیه ولایت، آیه انفاق، حدیث غدیر، حدیث منزلت، مولود کعبه و خاتم‌ بخشی از فضائل اختصاصی او امیرالمومنین علی علیه السلام به شمار می‌ آیند. آیه تطهیر، آیه اهل‌ الذکر، آیه مَوَدّت و حدیث ثقلین هم از فضایل مشترک حضرت با دیگر اهل‌ بیت(ع) است. گزیده ای از اشعار منتخب در مدح و ثنا علی علیه السلام از نظر می گذرد.

اشعار مدح و ثنای امام علی (ع)
اشعار مدح و ثنای امام علی (ع)

منبع : گنجینه نور مدائح و مراثى خمسه طیبه؛ مجاهدی، محمد علی

مدح و ثنای علی

آتش در کمال مشتعلی
 داد فرمان روند در آتش

 تا جدا گردد اصلی از بدلی
 فرقه یی، ز امر حق تمرُّد کرد

گشت مطرود حق ز پر حِیلی
 با شقاوت، قرین و همدم شد

 شد پریشان ز فرط منفعلی
 فرقه دیگری، در آتش رفت

ز امر یزدان قادر ازلی
 نار شد بهرشان چو خلد برین

که بود این سزای خوش عملی
 با سعادت قرین شد و همدم

 گشت مقبول حق ز بی خللی
 بهر این فرقه، حق عیان فرمود

جَلَوات نبی و، نورِ ولی
 که: منم نور احمد مختار

 مهر من نیست غیر مهر علی
 ناگهان، شد عیان در آن وادی

 نور مولا علی، ز بی حُلَلی
 چون به خود آمدند، می گفتند

 در حضور خدای لم یزلی
 که: علی، دست قادر ازلی ست

رشته ماسوا به دست علی ست
 دوش رفتم به دیر نصرانی

 تا مگر وارهم ز حیرانی
 محفلی بود خالی از اغیار

روشن و با صفا و نورانی
 عطرِ عود و عبیر و مشک و گلاب

 بزم را کرده بود، روحانی
 شمع، با حالتی برون از وصف

بود سرگرم گوهر افشانی
 مطرب خوشنوای خوش آهنگ

راه دل می زد، از خوشْ الحانی
 ساقی دلربای زیبا روی

 داشت بس عشوه های پنهانی
 آخر آن ماهروی سلسلهْ موی

دل ربود از کفم، به آسانی
 از کجایی؟! چه مذهبی داری؟!

گفت با من: کشیش نصرانی
 گفتمش: عاشقی ست مذهب من

گرچه دارم سرِ مسلمانی
 آتش من ببین و آبی دِه

 وارهانم ازین پریشانی
 داد جامی به دست من که: بنوش!

 تا رهی زین حجاب جسمانی
 جام را، در کشیدم و گشتم

 فارغ از این سرای ظلمانی
 چون شدم مست، گفت در گوشم

نکته یی از نکات پنهانی
 که: به (انجیل)، نام او (بریا) ست

جان فدای علی عمرانی
 که: علی، دست قادر ازلی ست

رشته ماسوا به دست علی ست
 شبی از ناله های درد آلود

دل بریدم، ز هر چه بود و نبود
 پا نهادم برون ز خلوت خویش

تا روم سوی معبدِ معبود
 راه دل را گرفتم و رفتم

 تا رسیدم به کعبه مقصود
 حیف و صد حیف! معبدی دیدم

که درش بسته بود و رهْ مسدود
 آن قدَر کوفتم به حلقه در

تا که خادم درِ کنیسه، گشود
 دیدم آنجا خجستهْ بزمی را

روشن از پرتو خدای ودود
 حالتی را که بود در آن بزم
نتوان با زبان قال، ستود

 پیر صاحبدلی در آنجا بود
که سخن با اشاره می فرمود

 دستش، از روی شوق بوسیدم
که مرا بود عادت مَعهود

 گفتمش: جان من به لب آمد
آه ازین ناله های درد آلود

 پیر روشن ضمیر صاحبدل
زنگ از آیینه دلم بزدود

 سرخوش از باده شهودم کرد
 دری از غیب بر رخم بگشود

 گفت با من که: عشق می ورزم
با علی، حکمران غیب و شهود

 نام او، (ایلیا) ست در (تورات)
ظلّ او باد تا ابد ممدود!

 که: علی، دست قادر ازلی ست
 رشته ماسوا به دست علی ست

 دوش پیکی رسید از ره دور
که تو را خوانده پیر ما به حضور

 گفتمش: کیست پیر تو؟ گفتا
که: مرا دار زین سخن معذور

 مرکبی تیز پر چو مرغ خیال
 برد ما را به سوی وادی نور

 محفلی بود، رشگ باغ بهشت
مجلسی بود، رشگ وادی طور

 ساقیان، در پیاله صهبا کن
جام در دست عاشقان صبور

 همه سرگرم باده پیمودن
همه سرمست از شراب طهور

 مطرب چیرهْ دست خوش الحان
همنوا، با نی و دف و طنبور

 حالتی داشت میر آن مجلس
 پای تا سر طرب، سراپا شور

 چون مرا بی ندیم و مونس دید
سوی من کرد اشارتی، از دور

 به حضورش رسیدم و گفتم
 که: چه می خواهی از منِ مهجور؟

 عاشق مبتلای سرگردان
چه کند با بساط عیش و سرور؟

 گفت: ما هم، اسیر عشق اوییم
 نیست ما را به جز علی منظور

 عاشق اوست امّت (داود)
نام او هست (اوریا) به (زبور)

 که: علی، دست قادر ازلی ست
رشته ماسوا به دست علی ست

 دوش رفتم به محفلی که در او
 سجده می برد پیش بت، هندو

 اندر آن بزم، پیر دیری بود
 همدم جام و همنشین سبو

 چشمی، امّا ز باده گیراتر
چهری، امّا نکوتر از مینو

 گیسوان، هشته بر روی شانه
هِشته بر روی شانه ها گیسو

 ابرویش، منحنی تر از قامت
 قامتش منحنی تر از ابرو

 در لبش، یک جهان سخن پنهان
 در نگاهش، نهان دو صد جادو

 سخنِ این به آن که: هیچ مپرس!
 سخن آن به این که: هیچ مگو!

 ناله عود و رود و چنگ و رباب
گوش جان می نواخت از هر سو

 نغمه دلپذیر مطرب بزم
 حالتی داده بود بر مُشکو

 می وزید از چمن نسیم بهشت
چون گل یاس و یاسمن، خوشبو

 هندوان، گرد پیر حلقه زنان
همه مویین میان و مشکین مو

 همه پاکیزهْ روی و نیکو خو
همه پاکیزهْ خوی و نیکو رو

 پیر گفتا که: کیستی؟ گفتم
 که: علی را غلامم و هندو

 گفت در هند (کنگُر) ش خوانیم
من غلامِ غلامِ قنبر او

 که: علی، دست قادر ازلی ست
رشته ماسوا به دست علی ست

 باز شب آمد و شب یلدا
وای بر حال عاشق شیدا!

 این شبِ بس دراز و ظلمانی
دارد از زلف او، حکایت ها

 من گرفتار دلبری هستم
که ندارد درین جهان، همتا

 از قد و قامتی که او دارد
محشری در درون من برپا

 طلعتش، پر فروغ تر از مهر
قامتش، معتدل تر از طوبی

 چشم او، پر فسون تر از نرگس
لب او، جان فزاتر از صهبا

 چشم مستش، چو بادهْ مرد افکن
 نگهش، پرفسون و پرمعنا

 شبی از بی خودی سفر کردم
 ز این جهان تا به عالم بالا

 دیدم آنجا که هاتفی می گفت
این سخن در فضایل مولا:

 نزد هر ملِّتیش، نامی هست
این بوَد سرِّ (علّم الاسما)

 ما، در اینجا (شمایلش) خوانیم
 گرچه (رومیش) خوانده (بِطْریسا)

 دل او گرم شد به نام علی
جان او مست شد ز جام ولا

 خیل کرّوبیان به: یا مولا!
خیل لاهوتیان به: واشوقا!

 قدسیان، با ترانه می خواندند
همره عرشیان خوشْ آوا

 که: علی، دست قادر ازلی ست
رشته ماسوا به دست علی ست

 دوشم آمد فرشته یی از در
که: رسید ای رفیق! وقت سفر

 سقری عاشقانه باید کرد
همره کاروانیانِ سحر

 شمع راه تو باد، شعله آه!
 زاد راه تو باد، خون جگر!

 چشمم، از شوق گشت کوکب ریز
 دامنم شد ز اشک، پر اختر

 جانم از شوق دوست، در تب و تاب
دلم از عشق دوست، در آذر

 پا نهادم به فرق هستی خویش
پر گشودم به عالمی دیگر

 بود بزمی به پا در آن وادی
که در آن، زُهره بود رامشگر

 مجلسی، با صفاتر از مینو
محفلی، از بهشت نیکوتر

 بود (سلمان) به جمع، همچون شمع
در کفی جام و، در کفی ساغر

 می زنان در یمین او، مقداد
نی زنان در یسار او، بوذر

 برده از هوششان به نغمه، بلال
کرده سرمستشان ز می، قنبر

 گفت سلمان که: کیستی؟ گفتم:
شاعر اهل بیت پیغمبر

 چون مرا رخصت بیان فرمود
جا گرفتم به عرشه منبر

 هست در خاطرم که می خواندم
این دو مصرع به مِدحت حیدر

 که: علی، دست قادر ازلی ست
رشته ماسوا به دست علی ست

 آمد آخر شبی به کلبه من
دلبر نازنینِ سیمینْ تن

 شب تاریک من پس از عمری
شد به نور جمال او روشن

 چشم مستش به جام من می ریخت
می ناب و شراب مرد افکن

 قد و بالاش، راستی محشر!
چشم شهلاش، راستی رهزن!

 لب لعلش کجا و رنگ عقیق؟!
خط سبزش کجا و رنگ چمن؟!

 گفت با من: ز شهر عشقم من
که نه از چینم و نه ملک ختن

 آمدم تا که خوشه یی چینم
من: گدا و تو: صاحبِ خرمن

 گفتمش: من کجا و این همه لطف؟!
آتش شوق را مزن دامن!

 ره خود گیر و رحم کن بر دل
خون ما را مگیر بر گردن!

 لب به دندان گزید از سرِ ناز
 کاین همه دم مزن ز (لا) وز (لن)

 دم ز مدح علی بزن، که رهد
جان غمگین من ز چنگ محن

 آن علی ولی والا قدر
آن امیر زمین و میر زَمن

 آتشی از دلم زبانه کشید
که نه او در میانه مانْد و نه من

 شد بلند از سرادق ملکوت
این ندای رسای شور افکن

 که: علی، دست قادر ازلی ست
رشته ماسوا به دست علی ست

 چشم او در کمال بیماری
می کند از دلم، پرستاری

 هر کجا زلف او دلی بیند
می زند راه او، به عیاری

 در میان شکنج طرّه خویش
چندی از دل کند نگهداری

 چون دل از عاشقی شود شیدا
سر دهد آه و ناله و زاری

 سر به گوشش نهد که: ای غافل!
این بود اولِ گرفتاری

 یا منه پا به حلقه عشّاق
یا بجوی از دو کون، بیزاری

 اولین شرط عشق ورزیدن
 ترک عقل ست و ترک هشیاری

 چون به بازار عشق، روی آری
درد را، می کنی خریداری

 بار هستی، ز دوش خود فکنی
رهی از محنت گرانْ باری

 چون به دلدادگی علَم گردی
یار آید سراغت، از یاری

 شوی آیینه جمال حبیب
 کند از چهره، پردهْ برداری

 هر کجا رو کنی، علی بینی
رهی از شاهدان بازاری

 فاش بینی که نیست غیر علی
متَّصف بر صفات داداری

 هر زمان بشنوی ز هاتف غیب
این ندا را به خواب و بیداری

 که: علی، دست قادر ازلی ست

رشته ماسوا به دست علی ست

 سوختم سوختم ز شعله آه
آه از دست آتش دل، آه!

 می کشم روز و شب ز پرده دل
آه جانسوز و ز ناله جانکاه

 دل من، مبتلای دلداری ست
که کسی در دلش ندارد راه

 بر رخ افشانده زلف را، گویی
 روی مه را گرفته ابر سیاه

 نسبت روی او به مه کردم
آه ازین اشتباه و جرم و گناه!

 که: رخَش را، غلام درگاهند
روزها: آفتاب و شبها: ماه

 ملکوتی خصال و، عرشی فر
 ابدی حشمت و ازلْ خرگاه

 ازلی میر و، جاودانهْ امیر
 ایزدی شوکت و، خدایی جاه

 او رفیع ست و، درک ما ناچیز
او بلندست و، فکر ما کوتاه

 گاهِ سیر حریم رفعت او
 از سر چرخ اوفتاده کلاه

 نه منم مبتلای او، که دو کون
کرده مفتون خود به نیمْ نگاه

 قسمتم چون که نیست شُربِ مدام
می زنم می ز جام او گه گاه

 رازق ماسوا به عونِ الحق
خالق ما یکون به اذنِ اللّه

 تن او بس لطیف تر از جان
 باد ارواحُ العالمین فداه!

 که: علی، دست قادر ازلی ست
رشته ماسوا به دست علی ست

 ای خوشا لولیان دُرد آشام
 شهره در بیخودی، ولی بدنام

 خاطرْ آسودگان گردش چرخ
دامنْ آلودگان گردش جام

 گِرد میخانه روز شب به طواف
شسته در باده، جامه احرام

 شام را، با پیاله برده به روز
 روز را با پیاله برده به شام

 همه سر خوش ز باده گلرنگ
همه سرمست از می گلفام

 داده در راه مستی، از کف دل
برده در راه می، ز دل آرام

 بیسر و پا و رند و خانه به دوش
 مست و درد آشنا و دُرد آشام

 دست، در دست شاهد مقصود
شسته از ننگ دست و، دست از نام

 می فروشند بر تو، صدق و صفا
می خرند از تو، تهمت و دشنام

 درِ دل، بسته بر رخ شادی
درِ جان را، گشوده بر آلام

 (لَن تَرانی) زنان، به شادی چرخ
 (ارِنی) گو، به محنت ایام

 نزد این طایفه، چه کفر و چه دین
 پیش این طایفه، چه پخته چه خام

 جانشان، منجلی ز مهر علی ست
دلشان، صیقلی ز نام امام

 پای کوبان و آستینْ افشان
می سرایند عاشقانه، مدام

 که: علی، دست قادر ازلی ست
 رشته ماسوا به دست علی ست

 گاهی از فرط عشق و جدبه حال
می کشندم برون ز عالم قال

 می برندم به عالمی، که در آن
 بال نگشوده است مرغ خیال

 شبی از شوق وَجد و ذوق سماع
با پر و بال شور و جذبه و حال

 پا نهادم به محفلی که در آن
موج می زد شعاع نور جمال

 یار صاحب جمال شهر آشوب
 تکیه می زد به مسند اجلال

 ساقی، از روی مرحمت می کرد
بهر جذب سُرور و دفع ملال:

 قدح میکشان ز می، لبریز
 جام مستان ز باده، مالامال

 سرخوش از جام بی خودی، اوتاد
بی خود از جام سرخوشی، ابدال

 رو به سویم فکند از سر مهر
زد به نامم چو بخت، قرعه فال

 نگه پرفسون و گویایش
 گفت در گوش جان که: کیفَ الحال؟!

 گفتم: از حال من چه می پرسی؟!
عاشقان را که روشن ست احوال!

 گفت جامی دگر بگیر و بنوش
در ره عاشقی، بکوش و منال

 چون شدم مست، گفت در گوشم
کای تو را دل اسیر احمد و آل

 با علی هر که عشق می ورزد
عشق بازد به ایزد متعال

 که: علی، دست قادر ازلی ست
 رشته ماسوا به دست علی ست

 از جرس بشنوید بانگ رحِیل
 کاین شما، وین طریق پیرِ دلیل

 ز امرا و، نور مهر افروزد
پیش پای شما و اهل سبیل

 آنکه از سقف چرخ آویزد
هر شب از جمع اختران، قندیل

 هست تفسیر موی او: (و اللّیل)
 روخ او راست (و الضّحی)، تأویل

 او مسمّی و دیگران، همه اسم
 او مثَل هست و کار ما، تمثیل

 (ایلیا)، نام اوست در (تورات)
(بِریا)، اسم اوست در (انجیل)

 (اوریا)، نام او بود به (زبور)
در (صحف)، اسم او بود (جِزئیل)

 نام عبریش هست: (ملقاطیس)
 نام سریا نیش بود: (شَرحیل)

 چینیش، (جینی) و حَبَش: (تیرَک)
 علیش خوانده، کردگار جلیل

 ما کجا و علی؟! که می سوزد
اندرین راه، شهپر جبریل

 چون که پا در رکاب بفشارد
 رود از حد برون، شمار قتیل

 تا بدان حد، که جبهه می ساید
بر درِ او ز عجز، عزرائیل

 کشته او: هزار ابراهیم
فدیه او: هزار اسماعیل

 کعبه را ساخت، یا علی گویان
شد بلند این ندا، ز نای خلیل

 که: علی، دست قادر ازلی ست
رشته ماسوا به دست علی ست

 ما همه بنده ییم و، مولا اوست
که علی با حق ست و حق با اوست

 ما همه ذرّه ییم و، او خورشید
 ما همه قطره ییم و، دریا اوست

 محفلْ آرای بزم وادی طور
 مشعلْ افروز طور سینا، اوست

 آنکه لعل لبش به وقت سخن
کند احیا دو صد مسیحا، اوست

 آنکه بیرون کشد ز چنگ غروب
 قرص خورشید را به ایما اوست

 آنکه در بارگاه قرب خداست
محور رخسار حق سراپا، اوست

 آنکه در گوش خاکیان گوید
 قصّه راز آسمانها، اوست

 از شرف، آن که روی دوش نبی
 جای دست خدا نهد پا، اوست

 با نبی آنکه گفت در خلوت
 راز معراج، آشکارا اوست

 آنکه هر دم ز حال قاتل خویش
 شود از روی لطفْ جویا، اوست

 و آنکه در حقِّ دشمنان کرده ست
 رحمت و شفْقَت و مدارا، اوست

 او مُسمّی و، دیگران هم اسم
غیر او، جمله لفظ و معنا اوست

 دل (پروانه) می تپد از شوق
هر کجا شمع محفل آرا، اوست

 گفتم ای دل که کیست دلدارت؟!
 آهی از دل کشید و گفتا: اوست

 که: علی، دست قادر ازلی ست
رشته ماسوا به دست علی ست[1]

حاج غلامرضا سازگار

خاک پی حیدرم

خردمند گیتی، چو دریا نهاد
برانگیخته موج ازو، تندْ باد

 چو هفتاد کشتی بر او ساخته
همهْ بادبان ها برافراخته

 میانه، یکی خوبْ کشتی عروس
 بر آراسته همچو چشم خروس

 پیمبر بد و اندرون با علی
همهْ اهل بیت نبی و وصی

 چه گفت آن خداوند تنزیل و وحی
خداوندِ امر و، خداوندِ نهی

 که: من شهر علمم، علیم دَرست
دُرست این سخن، گفتِ پیغمبرست

 اگر خلد خواهی به دیگرْ سرای
 به نزد نبی و وصی گیر جای

 منم بنده اهل بیت نبی
 ستاینده خاک پاک وصی

 گرت ز این برآید گناه من ست
 چنین دان و این راه، راه من ست

 بر این زادم و هم بر این بگذرم
 یقین دان که خاک پی حیدرم

فردوسی

شاه ولایت

شیر خدا، شاه ولایت، علی
صیلقی ذکر خفی و جلی

 روز احد چون صف هیجا گرفت
 تیر مخالف به تنش چا گرفت

 غنچه پیکان به گُلِ تو نهفت
صد گُل راحت ز گُل او شکفت

 روی عبادت سوی محراب کرد
پشت به دردِ سرِ اصحاب کرد

 خنجر الماس چو بفراختند
چاک بر آن چون گلش انداخت

 غرقه به خون، غنچه زنگارْگون
 آمد از آن گلبن احسان، برون

 گلْ گلِ خونش به مُصلّا چکید
 گفت، چو فارغ ز نماز آن بدید

 این همه گل چیست تهِ پای من؟!
 ساخته گلزار، مُصلّای من؟

 صورت حالش چو نمودند باز
گفت که سوگند به دانای راز

 کز الم تیغ ندارم خبر
گرچه ز من نیست خبردارتر

 طایر من، سدرهْ نشین شد چه باک
 گر شودَم تن چو قفس چاک چاک؟

 (جامی)! از آلایش تن پاک شو
در قدم پاکرَوان، خاک شو

 باشد از آنجا که به گردی رسی
گرد شکافی و به مردی رسی[2]

جامی

کهکشان تاریخ

تو ای سرچشمه پاکی و رادی
 که فطرت را، ز جانت آب دادی

 تو نوری، دیگران شام سیاهند
تو فریادی و، دیگرها چو آهند

 تو صبح روشنی، ما کلبه غم
تو شادی، ما سیاهی های ماتم

 تو از نور خدایی، ما ز خاکیم
 تو دریایی و، ما تیرهْ مغاکیم

 تو جان مطمئنی، ما پریشیم
 تو از خود رسته، ما در بند خویشیم

 مگر تو دیگری ما نیز دیگر؟!
شگفتا از تو و، اللّهُ اکبر!

 چه می گویم تو و ما؟ این روا نیست
همانا جز قیاس نابه جا، نیست

 خرد خندد بر این ناپخته سنجش
دل افتد زین من و مایی به رنجش

 تو مرد هرچه یی، ما هیچِ هیچیم
همان بهتر که با مردان نپیچیم

 تو (هرچندی) تو (هرگاهی) تو بیشی
 به جز حقّ و نبی، از جمله بیشی

 فلَق، خون تو را آب وضو کرد
 رُخَت را، جلوه گاه آرزو کرد

 سحر کز شام، صبح روشن آرد
 اشارت ها به چشمان تو دارد

اگر کوهی، بلندْ استاده کوهی
سرافرازی، شُکوهی، بی سُتوهی

 گر اقیانوس، اقیانوسِ آرام
 نه آغاز تو پیدا و نه انجام

 شب تاریخ را مرغ شبی، شب
 به جز حقْ حقْ، نداری هیچ مطلب

 سحر، آیینه یی پیش نگاهت
سپیده، تیرهْ فرشی پیش راهت

 تو چون موسیقی نور و وجودی
جهان را بر لب از نامت، سرودی

 تو آهنگ بلند کهکشانی
فرا خود گوش کن باری، زمانی

 اگر گوشی فرا داریم بر چنگ
چه جز نام تو می گوید به آهنگ؟

توانایی، ز نامت تاب گیرد
سخن، از آبرویت آب گیرد

 شرف، بازوت گیرد تا بخیزد
محبّت آب بر دست تو ریزد

 چه گویم؟ مهربانی، مادر توست
 بزرگی، چون غلام قنبر توست

 بِهی، همسایه دیوار کویت
 نگاه راستی در جستجویت

 شجاعت بیم دارد از تو آری
که در دست تو بیند ذو الفقاری

 چو شمشیر تو، با جسمی ستیزد
(چنان افتد که هرگز برنخیزد)

 علی را دشمنی، یکسر تباهی ست
سیاهی در سیاهی در سیاهی ست

 زمین را تَفْتِه بادا دل! که گاهی
در آن، آن تَفْتهْ دل می کرد آهی

 زمان! خاکت به سر بادا شب و روز!
 تو بودی و علی را دل پر از سوز؟!

 علی گل، وین جهان یک شبنم اوست
خدا داند که دریا، یک نَم اوست

 دل هر ذرّه از مهر علی، پُر
جهان چون یک صدف، مهرِ علی دُر

 بگو مهر علی مُهری ست خاتم
نگردد نامه ات بی آن فراهم

 به مِهرش مهربانی وام دارد
ز نامش، گفته شیرینْ کام دارد

 فلک، رقصان ز آهنگ علی شد
علی در هرچه آمد، منجلی شد

 جهان، موسیقی شیدایی اوست
زمان، لبریز از مولایی اوست

 کجا داند کسی روح علی چیست؟!
که می داند علی چون و علی کیست؟!

 تو می دانی درین سینه چه غوغاست
علی جویی ما، حقْ جویی ماست

 علی گو! تا خروش از جان برآید
فغان از طارم امکان برآید

 بگو نامش، گلستان کن جهان را
جهنّم را، قیامت را، زمان را

 علی گو! دانه شو تا خود برویی
علی گو! گام شو تا خود بپویی

 علی گو! رود شو، بخرْوش در خویش
 که تا گیری ره دریاش در پیش

 علی گوی و، شکوفا شو سخن وار
سری از خاک ره چون لاله بردار

 علی، آیین من، آیینه من
علی شد مَحرم این سینه من

 دلم از انفجار عشق، خون ست
علی جان! مهرت از ظرفم فزون ست

 دلم را گر سر جنگ ست، از توست
اگر این بیشه، دلتنگ ست از توست

 گل لبخند مهرت، کوکب من
چراغْ افروزِ جانِ هرشب من

 به یادت قایقی را مانم اکنون
روان بر موجهای عشقِ گلگون

 به مهر آرامشم ده ای تو رهبر!
سُکانْداری کن و تا ساحلم بر

 دلم از چاهْ کمتر نیست، گاهی
نواز این قعرِ ژرفا را، به آهی

 تو خود یاری کن و خود را نشان ده
چراغی در کف ما عاشقان نه

 تو خود یاری کن و جان را برافروز
مرا از شب برآور، ای رخَت روز!

 تو خود بذر سخن را می دهی آب
سخن با معنیت کی آورد تاب؟!

 همه در لکنتم، بند از زبان گیر
تو خود وصف خودت را در میان گیر

 تویی والاتر از اندیشه من
برآور شاخ وصف از ریشه من

 ندارم پیش تو، غیر زبونی
چه گویم از تو؟ چون گویم که چونی؟!

 حباب از موجِ نامیرا چه گوید؟!
کفی، از لُجّه دریا چه گوید؟!

 منم موری، به جام افتاده موری
تو آن جامی که از نور و بلوری

 مرا پای سخن لغزنده در خویش
توام راهی گشا ای نور! در پیش

 چه گویم از تو با غوغای این جان؟
نه من آرام گیرم، نی تو پایان [3]

سید علی موسوی گرمارودی

گنج رحمت

ای سوادِ عنبرینْ فامت سویدای زمین
مغز خاک از نکهت مشکین زلفت نافه چین

 موجه یی از ریگ صحرایت: صراطُ المستقیم
رشته یی از تار و پود جامه ات: حبلُ المتین

 در بیابان طلب یک العطش گوی تو: خضر
در حریم قدس یک پروانه ات: روح الامین

 مصرع برجسته یی دیوان موجودات را
از حَجر اینک نشان انتخابت بر جبین

 میهمانداری به الوان های رحمت خلق را
چون خلیل اللّه داری هر طرف صد خوشهْ چین

 عالم اسباب را از طاق دل افکنده یی
نیست نقش بوریا در خانه ات مسندنشین

 آب شوری در قدح داری و از جوش سخا
می کنی تکلیف خلقِ اوّلین و آخرین

 از ثبات مَقدم خود عذرخواهی می کنی
پای عصیان هر که را لغزید از اهل زمین

 گِرد فانوس تو گشتن کار هر پروانه نیست
نقش دیوارست اینجا شهپر روح الامین

 تا ز دامنگیریت کوته نماند هیچ دست
می کشی چون پرتو خورشید دامن بر زمین

 هر گنهکاری که زد بر دامن پاک تو دست
گرد عصیان پاک کردی از رخَش با آستین

 ساغر لبریز رحمت را تو زمزم کرده یی
چون به رحمت ننگری بر سینه های آتشین؟!

 انبیا، چندین چه می کوشند در تعمیر تو؟
گنج رحمت نیست گر در زیر دیوارت دفین

 هست اسماعیل، یک قربانی لاغر تو را
کز نَمِ خونش نکردی لاله گون روی زمین

 گر زبان ناوْدانت چون قلم می داشت شق
پاک می شد از غبار معصیت روی زمین

 ایمن اند از آتش دوزخ، پرستاران تو
حقگزاری شیوه توست ای بهشت راستین!

 غفلت و نسیان ندارد بر مقیمان تو دست
برنچیند دانه یی بی ذکر مرغی از زمین

 هیچ کس ناخوانده نتواند به بزمت آمدن
چون درِ رحمت نداری گرچه دربان در کمین

 هیچ تعریفی تو را زین بِهْ نمی دانم که شد
در تو پیدا گوهر پاک امیرُ المؤمنین

 بهترینِ خلق بعد از بهترینِ انبیا
ابنِ عمِّ مصطفی، داماد خیرُ المرسلین

 تا نگرداند نظر حیدر، نگردد آسمان
تا نگوید یا علی!، گردون نخیزد از زمین

 نقطه بسم اللّهی دیوان موجودات را
در سواد توست علم اوّلین و آخرین

 شهپر رفعت بوَد هر حرفی از دیوانت
این دو شه پر برد عیسی را به چرخ چارمین

 سرافراز از اوّلِ نام تو: عرشِ ذو الجلال
روشن از خورشید رویت: نرگس عینُ الیقین

 چون لباس کعبه بر اندام بُت، زیبنده نیست
جز تو بر شخصِ دگر نام امیر المؤمنین

محمّد علی صائب تبریزی (صائب)

بحر جود و سخا

کس را چه زور و زَهره که وصف علی کند؟!
جبّار در مناقب او گفته: (هَل اتی)

 زورْآزمایی قلعه خیبر، که بند او
در یکدگر شکست به بازوی لا فتی

 مردی که در مصاف، زِرهْ پیش بسته بود
تا پیش دشمنان نکند پشت بر غزا

 شیر خدا و صفدر میدان و بحر جود
جانبخش در نماز و جهانسوز در وَغا

 دیباچه مروَّت و دیوان معرفت
لشگرکش فتوَّت و سردار اتقیا

 فردا که هر کسی به شفیعی زنند دست
ماییم و دست و دامن معصومِ مرتضی [4]

سعدی شیرازی

ها علیٌ بشرٌ کیف بشر

غرق در نور شدم پا تا سر
تا زنم دم ز علی بار دگر

قلم وحی بگیرید به دست
بنویسید به قلبم حیدر

روز اوّل به علی دادم دل
منم و مهر علی تا آخر

گرچه نشناختمش یک لحظه
همه عمر است مرا پیش نظر

پیشتر زآنکه بگویم مدحش
هم قلم داد ندا هم دفتر:

ها علیٌ بشرٌ کیف بشر
ربّه فیه تجلّا و ظهر

آفتابی که فروغش همه جاست
شهریاری که رفیق فقراست

ناشناسی که بوَد یار همه
دردمندی که به هر درد دواست

ما چه قابل که فدایش گردیم
آن که گردید فدایش زهراست

جان عالم نه، بگو جان رسول
شاه عالم نه، بگو عبد خداست

وه چه عبدی که خدایی دارد
از سوی حق به قضا و به قدر

ها علیٌ بشرٌ کیف بشر
ربّه فیه تجلّا و ظهر

شهریار دو سرا کیست؟- علی
هم نشین فقرا کیست؟- علی

آنکه یک عمر برای اسلام
جان خود کرد فدا کیست علی

آنکه با دست یداللهیِ او
شد سر عمرو جدا کیست علی

بر سر دوش نبی در کعبه
آنکه بگذاشته پا کیست علی

اوست در ذات الهی ممسوس
اوست انسان ز انسان برتر

ها علیٌ بشرٌ کیف بشر
ربّه فیه تجلّا و ظهر

کیست این پای هوس را زنجیر
کیست این تیر خدا در تقدیر

شیر حق همدم اطفال یتیم
مرد اخلاص و دعا و شمشیر

به امیری جهانش چه نیاز
آنکه بر اژدر نفس است امیر

زهد و تقوا و جهاد و ایثار
شده هر چار به شأنش تفسیر

نخل ها گشته ز اشکش سیراب
چاه ها را زده آتش به جگر

ها علیٌ بشرٌ کیف بشر
ربّه فیه تجلّا و ظهر

روز بر قلب سپاهی زده چاک
شب نهد چهره به سجاده خاک

روز خون می چکد از شمشیرش
شب کند اشک یتیمی را پاک

روز بگرفته سر عمرو به دست
شبش از خوف خدا بیم هلاک

می زند دور سرش بال زنان
مرغ شب نغمه روحی بفداک

آفرینش همه خوانند این بیت
جن و انس و ملک و شمس و قمر

ها علیٌ بشرٌ کیف بشر
ربّه فیه تجلّا و ظهر

این همه مهر و وفا یعنی چه؟
صبر در سیل جفا یعنی چه؟

فرق بشکافته بر قاتل خویش
دادنِ سهم غذا یعنی چه؟

آن حکومت به سماوات و زمین
این تواضع به گدا یعنی چه؟

تیغ دادن به عدو در پیکار
از ره لطف و عطا یعنی چه؟

بنگارید به هر ریگ روان
بنویسید به هر برگ شجر

ها علیٌ بشرٌ کیف بشر
ربّه فیه تجلّا و ظهر

رکن ارکان جهان کیست؟- علی
سر پیدا و نهان کیست؟- علی

آنکه در بستر پیغمبر خفت
از پی دادن جان کیست علی

آن که تا حشر، حکومت دارد
به زمین و به زمان کیست علی

آن که در پیکر پاک احمد
بود چون روح و روان کیست علی

«میثم» این است و جز این نیست بگو
که علی هست همان پیغمبر

حاج غلامرضا سازگار

فاتح خیبر

دست خدا و «نفْس» پیمبر فقط علی است
شمشیر و شیر خالق اکبر فقط علی است

بعد از نبی به امر خداوند ذوالجلال
ما را امام و هادی و رهبر فقط علی است

دست خدا که با سر انگشت خویشتن
خورشید را نمود مسخر فقط علی است

بر آن دو تن که هر دو ز خیبر گریختند
اعلان کنید فاتح خیبر فقط علی است

این نام را مباد به دیگر کسان دهند
این حق حیدر است که حیدر فقط علی است

مردی که جان به دست، شب لیلة المبیت
جای رسول خفت به بستر فقط علی است

ای تشنگان حشر به حق خدا قسم
باور کنید ساقی کوثر فقط علی است

مردی که در مهاجر و انصار از نخست
گردید با رسول برادر فقط علی است

دیوار کعبه سینه گشود از برای او
مولود بیت حضرت داور فقط علی است

نوزاد بیت و صاحب بیت و امیر بیت
مهمان بیت همره مادر فقط علی است

آن شیر کبریا که در ایام کودکی
از هم درید پیکر اژدر فقط علی است

روز احد به رغم تمام فراریان
یاری که گشت دور پیمبر فقط علی است

از منبر رسول خدا آید این ندا
بعد از رسول صاحب منبر فقط علی است

کس را چه زهره تا که شود کفو فاطمه
آنکس که شد به فاطمه شوهر فقط علی است

ممدوح «انّما» که خدا گفته در کتاب
گفتیم و گفته اند مکرر فقط علی است

در روز حشر پیشروِ ختم انبیا
صاحب علَم به عرصه محشر فقط علی است

شاهی که رخت کهنه به تن کرد و رخت نو
با دست خویش داد به قنبر فقط علی است

دست خدا که یک تنه در عرصه نبرد
بگرفت سر ز عمر دلاور فقط علی است

در فتح بدر و خیبر و در خندق و احد
بالله قسم امیر مظفّر فقط علی است

آن بت شکن که در حرم خاص کبریا
بگذاشت پا به دوش پیمبر فقط علی است

«الا علی» ندای خدا بود در احد
ممدوح این ندای منور فقط علی است

فرمود مصطفی که منم شهر علم و بس
این شهر علم را که منم، در فقط علی است

آن کو به کودکی به رسول خدا مدام
بودی انیس و مونس و یاور فقط علی است

گو صد خلیفه بعد پیمبر فقط علی است
آن را که حق نموده مقرر فقط علی است

«میثم» امیر خلق و رفیق فقیر شهر
در عالم وجود سراسر فقط علی است

حاج غلامرضا سازگار

تولای علی

دردم مداوا می شود با گفتن یک یا علی
عقده ز دل وا می شود با گفتن یک یا علی

سرتاسر روی زمین بهتر ز فردوس برین
از لطف زهرا می شود با گفتن یک یا علی

گفتا خلیل کبریا این آتش از امر خدا
بردا سلاما می شود با گفتن یک یا علی

هر مرده را عیسی چو دید گفتا و بر رویش دمید
این مرده احیا می شود با گفتن یک یا علی

زهرا دعایت می کند غرق عطایت می کند
وقتی لبت وا می شود با گفتن یک یا علی

هر دل که شیدای علیست غرق تولای علیست
اهل تبری می شود با گفتن یک یا علی

ای گل اگر زیباستی از رحمت مولاستی
شهدت گوارا می شود با گفتن یک یا علی

صدها گره وا می شود با گفتن یا فاطمه
یک قطره دریا می شود با گفتن یک یا علی

علی علی علی علی مولا امیرالمومنین

ولایت علی (ع)

نه لوح و نه قلم بود نه ارض و نه سما بود
خدا بود و علی (ع) بود علی (ع) بود و خدا بود

نه حرف از من و ما بود نه ذکر تو و من بود
علی (ع) بود علی (ع) بود که پیش از من و ما بود

علی بود (ع) و قدم بود علی (ع) بود و عدم بود
علی (ع) بود و ولایت علی (ع) بود و ولا بود

نه چرخ و نه فلک بود نو حور و نه ملک بود
علی (ع) حمد به لب داشت علی (ع) گرم ثنا بود

نه جبریل امین بود نه گردون نه زمین بود
نه این چار عناصر نه این هفت بنا بود

علی (ع) سر نهان بود علی نور عیان بود
علی (ع) پرده نشین بود علی (ع) چهره گشا بود

علی (ع) پیر سرافیل علی (ع) مرشد جبریل
از او عقده گشا بود و بر این راهنما بود

علی (ع) اول و آخر علی (ع) باطن و ظاهر
علی (ع) روح و روان بود علی (ع)نور و ضیا بود

علی (ع) روح ولایت علی (ع) نور هدایت
علی (ع) بحر عنایت علی (ع) کان عطا بود

علی (ع) مقصد عالم علی (ع) منجی آدم
علی (ع) راهبر نوح به طوفان بلا بود

علی (ع) همدم عیسی بهنگام دمیدن
علی (ع) یاور موسی به عجاز عصا بود

علی (ع) بدر زمان ها علی (ع) صدر مکانها
علی (ع) در همه دم بود و علی (ع) در همه جا بود

علی (ع) در شب بعثت زتوفیق و زرفعت
هم آغوش محمّد (ص) به دامان حرا بود

علی (ع) همنفس ختم رسل در شب معراج
علی (ع) باب یتیمان زره مهر و وفا بود

علی (ع) کوثر و یاسین علی (ع) یوسف و طاها
علی (ع) قدر و علی (ع) بدر و علی (ع) شمس ضحا بود

علی (ع) نیت و لبیک علی (ع) کعبه و میقات
علی (ع) سجده علی (ع) حمد و علی (ع) ذکر و دعا بود

علی (ع) نور جلی بود به هر عصر علی (ع) بود
به هر فصل ولی بود به هر درد شفا بود

علی (ع) آیه تطهیر و علی (ع) پایه تکبیر
علی (ع) سبع مثانی و علی (ع) نقطه با بود

علی (ع) زمزمه با دوست به هر شام و سحر داشت
علی (ع) یار همه خلق به هر صبح و مسا بود

علی (ع) صاحب اسلام به هر صبح و به هر شام
گل مجلس ایتام و چراغ فقرا بود

علی (ع) عبد خدا بود و خداوند خلایق
نه از خالق دادار نه از خلق جدا بود

علی (ع) ای که گلم را به مهر تو سرشتند
علی (ع) ای که به نایم زشور تو نوا بود

به زخم همه جان ها تولاّی تو مرهم
بدرد همه دل ها پیام تو دوا بود

نگویم تو خدائی ولی فاش بگویم
که حاجات همه خلق بدست تو روا بود

نگویم تو خدائی ولی در کف حُکمت
زمین بود و زمان بود قدر بود و قضا بود

در آن جا که محمّد (ص) به دشمن شده فاتح
به یک دست تو شمشیر به یک دست لوا بود

تو را فضل و کرامت تو را علم و امامت
تو را حکم و زعامت تو را صبر و رضا بود

همین فخر به (میثم) بود بس که به عالم
ثنا خوان تو هر دم به آوای رسا بود

حاج غلامرضا سازگار

رهبر و مقتدا

به خدا که خلقت ماسوا، همه شد برای تو یا علی
که بود طفیل وجود تو، همه ما سوای تو یا علی

شجر وجود تو بارور، بشد از عنایت دادگر
همه بود مقصد از این شجر، ثمر ولای تو یا علی

چو گذشت از شه انبیا، به جلال و فضل و شرف تو را
بگزید از همه ماسوا، به خدا خدای تو یا علی

زلبت بروز مقال حق، به کف حواله نوال حق
مثل و مثال تو جان حق، رُخ حق نمای تو یا علی

ز رُخت بهشت کنایتی، ز کف تو بحر روایتی
نفحات خُلد حکایتی، بود از لقای تو یا علی

بود این صحائف نُه طبق، ز کتاب فضل تو یک ورق
نرسد کسی به رضای حق، مگر از رضای تو یا علی

تویی آن خدیو ملک خدم، تویی آن امیر حبش خیم
که به فرق پادشهان قدم، بنهد گدای تو یا علی

تو همان گزیده ایزدی، تو همان شهنشه امجدی
که به عرش دوش محمدی، شده ارتقای تو یا علی

کسی ار لطیفه سرا بود، که تویی خدای، به جا بود
که چو کارهای خدا بود، همه کارهای تو یا علی

همه کاینات دو کون را، شده ای تو رهبر و مقتدا
اگر آن پیمبر پیشوا، شده مقتدای تو یا علی

تو مَه سِپهر امامتی، تو گُلِ ریاض کرامتی
تو دُرِ بحار شهامتی، سر و جان فدای تو یا علی

چو تولدت شده در حرم، حرم از وجود تو محترم
همه حرمت و شرف حرم، بود از برای تو یا علی

چه ملک چه جن و چه آدمی، بی فیض و دفع بلا همی
همه متکی همه ملتجی، به در سرای تو یا علی

دل ما و مهر و ولای تو، لب ما و مدح و ثنای تو
رخ ما و خاک سرای تو، سر ما و پای تو یا علی

به غلامی ات شده متّصف، همه ممکنات کما تصف
به مقام و فضل تو معترف، عدوی دغای تو یا علی

متحیرم چه بخوانمت، چه بگویمت، چه بدانمت
که سراست ز آنچه ستایمت، شرف و علای تو یا علی

نه همین بود ز تو یا صفا، چمن و شریعت مصطفی
که صفای باطن اصفیا، بود از صفای تو یا علی

ز تو باب ظلم شکسته شد، ز تو خیل کفر گسسته شد
سپر ضلال شکسته شد، به صف وغای تو یا علی

طبقات خلق چو سر به سر، به در آورند ز خاک سر
ز عذاب حق همه در خطر، مگر اولیا تو یا علی

منم و ولای تو یا علی، منم و رضای تو یا علی
منم و ثنای تو یا علی، منم و عطای تو یا علی

بخدا که «ساعی» دلحزین بودش به حبّ تو دل رهین
همه آرزو بودش همین که شود فدای تو یا علی

طلبد ز حق که به عون وی، شودش به مدح تو عمر طی
بردش بشور و نوا چو نی، همه دم نوای تو یا علی

بود انتظار و رجای او، که ز راه لطف خدای او
گذرد ز جرم و خطای او، صله ثنای تو یا علی

محمد علی ساعی

قدرت یَدُ اللَّهی

نظر به بندگان اگر، ز مرحمت خدا کند
قسم به ذات کبریا، ز یمن مرتضی کند

خدا چو هست رهنمون، مگو دگر چرا و چون
که او کند هر آنچه را که حکمت اقتضا کند

ز قدرت یَدُ اللَّهی، کسی ندارد آگهی
وسیله اش بود علی، خدا هر آن چه را کند

به جنگ بدر و نهروان، علی است یِکّه قهرمان
نگر که دست حق عیان، قتال اشقیا کند

به روی دوش مصطفی، نهد چو پای مرتضی
نگر به بت شکستنش، که در جهان صدا کند

به رزم خندق و اُحُد، به قتل عَمْرو عَبْدُوُد
خدا به دستِ دست خود، لوای حق بپا کند

چو افضل از عبادت خلایق است، ضربتش
علی تواند این عمل، شفیع ما سِوی کند

به پیشگاه کردگار، ز بس که دارد اعتبار
دُیون جمله بندگان، تواند او ادا کند

نماز، بی ولای او، عبادتی است بی وضو
به منکر علی بگو، نماز خود قضا کند

هر آنکه نیست مایلش، جفا نموده با دلش
بگو دل مریض خود، به عشق او شفا کند

علی است آن که تا سحر، سرشک ریزد از بصر
پی سعادت بشر، ز سوز دل دعا کند

علی انیس عاشقان، علی پناه بی کسان
علی امیر مؤمنان، که مدح او خدا کند

پس از شهادت نبی، که را سِزَد به جز علی
که تا به حشر آدمی، به کارش اقتدا کند

قسیم نار و جنتّش، ترازوی محبّتش
که مؤمنان خویش را، ز کافران جدا کند

گهی به مسند قضا، گهی به صحنه غزا
گهی به جای مصطفی، که جان خود فدا کند

علی است فرد و بی نظیر، علی مجیر و دستگیر
که نام دل گشای او، گره ز کار وا کند

زکار قهرمانیش، پر است زندگانیش
نگین پادشاهیش، به سائلی عطا کند

امیر کشور عرب، ثنا کنان، دعا به لب
برد طعام نیمه شب، عطا به بی نوا کند

ز کوی شاه اولیا، که مهر اوست کیمیا
کجا روی، بیا بیا، که دردها دوا کند

کنیم چون که های و هو، به پیشگاه لطف هو
خدا نظر کند به او، علی نظر به ما کند

دل علی گداخته، که با زمانه ساخته
امام ناشناخته، ز خلق شکوه ها کند

پس از وفات فاطمه، کشید دامن از همه
که ختم عمر خویش را، به کنج انزوا کند

ز قبر بنت مصطفی، کجا رود علی، کجا
که نیست یار آشنا، دلش ز غم رها کند

سرشک بر دو عین او، ز اشک زینبین او
که گریه بر حسین او، به یاد کربلا کند

علی غریب و خون جگر، ز هجر یار نوحه گر
کنار آن جدار و در، اقامه عزا کند

(حسان) بگیر دامنش، قسم به حقّ محسنش
گره گشای انبیا، حوائجت روا کن

حبیب الله چایچچیان

امیر کشور عجم

من ار به قبله رو کنم، به عشق روی او کنم
اقامه صلوة را به گفتگوی او کنم

گر از وطن سفر کنم سفر به سوی او کنم
ز حج و بیت بگذرم طواف کوی او کنم

کز احترام مولدش حرم شده است محترم
الا که رحمت آیتی ز رحمت علی بود

همه کتاب انبیا حکایت علی بود
بهشت و هرچه اندر او عنایت علی بود

اجلّ نعمت خدا ولایت علی بود
در این ولا بگو نعم، که هست اعظم نعم

شهی که از لسان او خدا کند خطاب را
به حکم او به پا کند قیامت و حساب را

به حبّ و بغض او دهد، ثواب را عقاب را
منزّه است از آن که من بخوانم آن جناب را

خدیو دولت عرب امیر کشور عجم
ببخشد از تبسّمی، وجود ممکنات را

ستاند از تکلّمی قرار کائنات را
ز لطف و قهر می دهد حیات را ممات را

اگر ز حال ما سوا بگیرد التفات را
به یک اشاره می زند بساط کون را به هم

بهشت را بهشته ام، بهشت من علی بود
علیست آن که از رخش بهشت منجلی بود

به غیر، دیده داشتن، نشان احولی بود
کسی است عاشق ولی که ناظر ولی بود

به دست دیگران دهد کلید گلشن ارم
به زندگی از آن خوشم که زندگی است داد او

بدان امید جان دهم که جان دهم به یاد او
به عیش وطیش و نیک وبد، خوشم در انقیاد او

الا مراد عاشقان همه بود مراد او
چه درتعب چه درطرب چه در نعم چه درنقم

تو ای علی مرتضی که نفس پاک احمدی
چو نفس پاک احمدی ظهور ذات سرمدی

ز هر علل منزّهی ز هر خلل مجرّدی
به ظاهر محمدی تو باطن محمّدی

فؤاد کرمانی

یا علی

خدا با اسم اعظم یا علی گفت
ملک در اولین دم یا علی گفت

عجب سری است در خلقت که از خاک
چو برمی خاست آدم یا علی گفت

عصا در دست موسی اژدها شد
کلیم آنجا مسلم یا علی گفت

مسیحا دم از آن گردید عیسی
که در دامان مریم یا علی گفت

محمد در شب معراج برخاست
به قصد قرب اعظم یا علی گفت

ز لیلایی شنیدم یا علی گفت
به مجنونی رسیدم یا علی گفت

مگر این وادی دارالجنون است
که هر دیوانه دیدم یا علی گفت

چمن با ریزش باران رحمت
دعایی کرد و او هم یا علی گفت

نسیمی غنچه ای را باز می کرد
به گوش غنچه کم کم یا علی گفت

علی را ضربتی کاری نمی شد
گمانم ابن ملجم یا علی گفت

مگر خیبر ز جایش کنده می شد
یقین آنجا علی هم یا علی گفت

همای رحمت

علی ای همای رحمت تو چه آیتی خدا را
که به ماسوا فکندی همه سایه ی هما را

دل اگر خداشناسی همه در رخ علی بین
به علی شناختم به خدا قسم خدا را

به خدا که در دو عالم اثر از فنا نماند
چو علی گرفته باشد سر چشمه ی بقا را

مگر ای سحاب رحمت تو بباری ارنه دوزخ
به شرار قهر سوزد همه جان ماسوا را

برو ای گدای مسکین در خانه ی علی زن
که نگین پادشاهی دهد از کرم گدا را

بجز از علی که گوید به پسر که قاتل من
چو اسیر تست اکنون به اسیر کن مدارا

بجز از علی که آرد پسری ابوالعجائب
که علم کند به عالم شهدای کربلا را

چو به دوست عهد بندد ز میان پاکبازان
چو علی که می تواند که بسر برد وفا را

نه خدا توانمش خواند نه بشر توانمش گفت
متحیرم چه نامم شه ملک لافتی را

بدو چشم خون فشانم هله ای نسیم رحمت
که ز کوی او غباری به من آر توتیا را

به امید آن که شاید برسد به خاک پایت
چه پیامها سپردم همه سوز دل صبا را

چو تویی قضای گردان به دعای مستمندان
که ز جان ما بگردان ره آفت قضا را

چه زنم چونای هردم ز نوای شوق او دم
که لسان غیب خوشتر بنوازد این نوا را

همه شب در این امیدم که نسیم صبحگاهی
به پیام آشنائی بنوازد و آشنا را

ز نوای مرغ یا حق بشنو که در دل شب
غم دل به دوست گفتن چه خوشست شهریارا

شهریار

پی نوشت ها:

[1] مجاهدی، محمدعلی، گنجینه نور، مدائح و مراثى خمسه طیبه، ص 239-245.

[2] همان، ص275.

[3] همان، ص274.

[4] همان، ص 259.

hawzah.net

 

علی اکبر

مجله سیراف از سال 96 فعالیت خود را آغاز کرده است،تمام تلاشم انتشار محتوای سالم و منحصر بفرد مورد نیاز کاربران با رعایت قوانین جمهوری اسلامی ایران می باشد. 09900995320

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا