تازه های روانشناسیسلامت

قصه “پسرک و روباه”

قصه شب”پسرک و روباه”: یکی بود یکی نبود، در یک گوشه دنیا پسرکی بود که موقع رفتن به کلیسا همیشه باید از جنگل می گذشت. روزی موقع رد شدن از جنگل به جایی رسید که خالی بود و درخت نداشت. آنجا روباهی روی سنگ بزرگی دراز کشیده و خوابیده بود. روباه که خواب بود پسرک را ندید.

پسرک سنگی برداشت و با خود گفت: “با این سنگ به او ضربه ای میزنم و او را می کشم، بعد پوستش را می فروشم و با پولش گندم و جو میخرم و در مزرعه پدرم می کارم. وقتی مردم از کنار مزرعه ما می گذرند گندم و جوهای مرا می بینند و می گویند: “به، به! چه گندم و جوهای خوبی کاشتهای من هم به آنها می گویم: “دست نزنید. از زمین من دور شوید.”

اما آنها اعتنا نمی کنند، پس من داد می زنم: “به گندم و جوهای من نزدیک نشوید.” اما آنها باز توجه نمی کنند و من هم از عصبانیت جیغ می کشم و بلند می گویم: “دست نزنید، یا از زمین من بیرون بروید.”

وقتی پسرک در عالم خیال به اینجا رسید واقعا جیغ بلندی کشید. روباه با شنیدن صدای جیغ او از خواب پرید و به طرف درخت ها دوید و از دست پسرک فرار کرد. با رفتن روباه پسرک با خیالش تنها ماند.

مترجم : پوپک جوان
برگرفته از کتاب “قصه هایی برای خواب کودکان”

لینک خبر

برروی تصویر کلیک کنید تا اپلیکیشن برای شما دانلود شود
نمایش بیشتر
برروی تصویر کلیک کنید تا اپلیکیشن برای شما دانلود شود

علی اکبر

سیراف بعنوان مجله خبری و تفریحی از سال 96 فعالیت خود را شروع کرده است، تمام تلاشم انتشار محتوای سالم و منحصر بفرد مورد نیاز کاربران ایرانی با رعایت قوانین جمهوری اسلامی ایران می باشد، هرگونه کپی نیاز به اجازه کتبی از سایت مجله سیراف می باشد

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا
بستن